دلنوشته نرگس محمدی: جای هاله کنار تحت مهندس سحابی خالی است
چکیده :مهندس عزت الله سحابی در بستر بیماری است. بسیاری میآیند. آرام و بیصدا او را مینگرند و جهت مراعات حال مهندس صحبتی نمیکنند. یادداشتی در دفتری که کنار تخت مهندس سحابی است مینویسند و میروند. مهندس سحابی با چشمانی غمگین و با چهرهای خسته و رنگپریده فقط نگاه میکند. چندان سخنی نمیگوید. جای هاله سحابی خالی است. اگر هاله بود، مهندس این گونه نبود. هاله عصای دست پدر بود. هاله عاشق مهندس بود و قدر گوهر گرانقدر را نیک میدانست. اما ماههاست که پدر از دیدار فرزند محروم است. نمیدانم هاله میداند مهندس سحابی چه حالی...
جای هاله سحابی خالی است. اگر هاله بود، مهندس این گونه نبود. هاله عصای دست پدر بود. هاله عاشق مهندس بود و قدر گوهر گرانقدر را نیک میدانست. اما ماههاست که پدر از دیدار فرزند محروم است.
نرگس محمدی، همسر تقی رحمانی در دلنوشته ای آورده است: مهندس عزت الله سحابی در بستر بیماری است. بسیاری میآیند. آرام و بیصدا او را مینگرند و جهت مراعات حال مهندس صحبتی نمیکنند. یادداشتی در دفتری که کنار تخت مهندس سحابی است مینویسند و میروند. مهندس سحابی با چشمانی غمگین و با چهرهای خسته و رنگپریده فقط نگاه میکند. چندان سخنی نمیگوید. جای هاله سحابی خالی است. اگر هاله بود، مهندس این گونه نبود. هاله عصای دست پدر بود. هاله عاشق مهندس بود و قدر گوهر گرانقدر را نیک میدانست. اما ماههاست که پدر از دیدار فرزند محروم است. نمیدانم هاله میداند مهندس سحابی چه حالی دارد؟
به گزارش جرس، در پی بیماری عزت الله سحابی و بستری شدن وی در بیمارستان، دادستان تهران به هاله دختر وی اجازه نداد بر بالین پدر بیمار خود حاضر شود.
وی در این نوشته می افزاید: جای رضا علیجانی و هدی صابر و تقی رحمانی بر گرد تخت مهندس خالی است. مهندس برای این سه مرد میانسال پدر بود. در کنار قامت ایستادهاش، به ادب میایستادند و به هنگام ناراحتی و نگرانی سحابی، گرد او بودند. اما اکنون رضا آن سوی مرزهاست و هدی و تقی در بند و حبساند. علیجانی آن گونه که خود گفت جور صیاد، آشیانهاش را بر باد داد و صبح گاهی غمآلود و در آخرین روزهای زمستان، مشتی خاک از باغچه آشیانه دوستش برگرفت و به یادگار با خود برد و در حالی که چشمانش به چشمان مادر پیر دوست دربندش دوخته شده بود، کوچه شهر را خداحافظی گفت و رفت. صابر و تقی هم مدتهاست مهندس را نه خود بلکه به جفای ناهلان ترک کردهاند و در بندند.
نرگس محمدی در این نوشته با اشاره به سابقه زندان این مبارز ملی می نویسد: زمانی که مهندس سحابی در سال 79 بازداشت و 15 ماه را در انفرادی گذراند، روزی در دادگاه انقلاب با جمعی از زنان زندانیان ملی – مذهبی بودیم که مأموران آمدند و همه ما را به اتاقی بردند. من بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون آمدم و به سمت دستشویی ته سالن راه افتادم. منظرهای عجیب دیدم. مهندس سحابی در میان یک توده مأمور آرامآرام گام برمیداشت. لشگری دور او بودند. مهندس از میان مأموران نگاهی به من کرد. با صدایی بلند سلام گفتم و با لبخندی بر لب پاسخم را دادند. روزهای دشوار انفرادی مهندس سحابی و روزهای پر درد و رنج هاله، پدر و همسر مهندس سحابی روزهای تلخ ما بود. پیرمرد هفتاد ساله بعد از تحمل 15 سال زندان در رژیم شاه و جمهوری اسلامی ایران در سلول کوچک انفرادی، بیمار و رنجور شده بود.آثار آن رنجها و بیماریها اکنون بر چهره خسته اسطوره مقاومت و زندان نشسته است و همراه باوفایش خانم عطایی جای خالی فرزند و دوستان را پر کرده، اما رنجهای دوران بر قامت او نیز نقش بسته است.
در خاتمه این دلنوشته آمده است: بیشک این رنجهای نقش بسته بر چهرهها و قامتها روزی به بار خواهد نشست. ای کاش قدر این رنجکشیدگان در راه صلح و آزادی و عدالت را بدانیم. حتی اگر شده با شاخه گلی و لبخندی.
لازم به ذکر است خانواده مهندس سحابی پیش از این اعلام کرده بودند که وی در سه روز اخیر دو عمل جراحی ، عمل اول بر روی استخوان لگن خاصره و عمل دوم برای بیرون آوردن لخته خون از مغز، داشته است. آنان از عموم مردم خواستند تا برای سلامتی ایشان، دعا کنند.














فکرش را بکن . هاله وقتی به دور ماه باشد هاله است . هاله را در قرینطینه نگاه داشته اند و در انتظار . . .
متاسفانه به این یکی هم باید عادت کرد ! چه روزها و چه شب های سختی که میر اسماعیل چشم به راه میر حسین ماند و چه روزها و چه شب هائی که میر حسین در اشتیاق زیارت صورت میر اسماعیل و بوسه بر دستانش .
همین چند روز پیش لی لی پورزند در حسرت فراق پدر سخن گفت و سیامک پورزند غریب آن هم غریب در خانه خود این فراق را پایان داد !
و درود بر هاله که می توانست با نوشتن چند سطر تعهد نامه کلید آزادی خویش را به دست آورد ! اما محکم و استوار ایستاد و دست بر قلم خفت نبرد . گو اینکه از دختر بزرگ مردی چون عزت الله سحابی و از نوه آزادی خواهی چون شادروان یدالله سحابی انتطاری جز این , باطل است . برای بهبودی پدرش دعا کنیم . قلم فرانسه
سلام و درود بر مهندس سحابی درود بر ادب و بزرگواری این مرد او نماینده مجلس در دور اول و عضو کمسیون صنایع و معادن که منظم ترین و موثرترین فرد کمسیون بود
درود خدا ومردان وزنان ازاده بر اين مرد. خانواده سحابي نام انها در تاريخ مبارزات مردم ايران به خوبي ثبت است وديكتا تورومزدورانش ودژخيمانش هم نامشان به بدي وننگ ثبت شده ادمهاي بي مقدار ورواني بر كشور حاكم شده اند كه تمام حقوق اسلامي وانساني را لگد مال كرده اند.وروي هر چه ديكتا تور بود را سپيد كردند..
مهندس سحابي در كو ما بسر ميبرد برايش دعا كنيد
کسی دیگر نمیکوبد در این خانه متروک .
با پیر و فرتوت شدن این اسطوره های آزادیخواهی ، میهن پرستی ، دموکراسی طلبی چه چیزی برای ایران میماند ؟
طالبانیسم – مارکسیسم روسی – تجزیه طلبی !
تو گویی خاک قبرستان پاشیده اند بر این دیار کهن . سحابی بدون دیدار هاله میمیرد !
کجا هستند تمساح های حقوق بشر روسی ؟
چه کسی این کاروان شکسته و کشتی توفان زده را که در محاصره راهزنان دریایی است لنگر و ناخدا و کاروان سالار خواهد شد ؟
نرگس خانم دلنوشته را آدم برای کسی می نویسد که دل داشته باشد. مثلا برای سنگ خارا دل نوشته به چه درد می خورد. خودت که شاهد بودی چه بلاهای سرتو وتقی آوردند. مگر گناه شما چه بود. آیا در کشوری که ادعا می کند آزادترین کشور جهان است، کدام جهان؟ این جهان یا آن جهان؟ یا جهانی که اصلا ما نمی شناسیم؟ خوب وقتی آن بلا ها را سرشما بیاورند. به خانه شما حمله کنند در حالیکه شما در اتاق خود نیمه لخت هستید، بچه های بی گناه را بترسانند، وکیل را به جرم آنکه از موکل خود دفاع کرده محاکمه کنند، روزنامه نویس را به این جرم که چرا آنچه ما می خواستیم را ننوشته ای به زندان می اندازند. دلتان خوش است که دلنوشته می نویسید؟ من پیشنهاد می کنم برای روز مبادا مقداری سنگ نوشته دستور بدهید تهیه کنند و فعلا به جای این دلنوشته ها عکس آن سنگ نوشته ها را چاپ کنید. مثلا این جا آرامگاه ابدی حسین جعفری آدم فضولی است که این کار را کرد، آن کار را کرد، این کا ر را که قول داده بود نکرد، آن دیگر کار را به عکس کرد. قرار بود آب و برق و نفت مان مجانی شود، نان سنگک در اثر مجاهدت های او از پنج ریال به پانصد تومان رسید. یارانه می گرفتیم و آنها را قطع کردند و بعد به ما گفتند یارانه ها را هدفمند کرده ایم. ماهی البته یک درمیان چهل هزارتومان، یعنی پول دوتا ونصفه نان سنگگ را به ما دادند اما در عوض قبض گاز که به دستمان رسید قبض روح کردیم و بی تربیتی است به ….و… افتادیم. به ما گفتند بروید زیر لحاف و امت اسلامی تولید کنید بقیه اش باما یک میلیون میدهیم و ماهی اینقدر و بعد از بیست سال دویست سیصد میلیون درحساب بچه ها خواهد بود. بعد که کار از کار گذشت گفتند خزانه خالی است. البته یک طرف گفت نه هنوز یکصد میلیارد دلار درآن هست اما دیگری گفت به این ترهات گوش نکنید، حتی یک دلار هم توش نیست. خلاصه در زمان این مرحوم ما که ملتی بودیم بدبخت و بیچاره و در دنیا اصلا نمی توانستیم از خجالت کسانی که برما حکومت میکردند سر بلند کنیم به روزی افتادیم که حاضر بودیم به بورکینا فاسو و کومور هم برویم، آنها هم برای ما ناز می کردند و غمیش می آمدند. بیایید همگی دست به دست بدهیم بر سر سنگ این مرحوم مغفور یک دست حسابی نه خیر آقا یک حمد سه قل هووالله بخوانیم که شاید روحش آرام شده درآن دنیا آدم شود و این اندازه دروغ و دغل تحویل ما ندهد. دل نوشته به درد اینها نمی خورد نرگس خانم برای اینها همان سنگ نوشته بنویسید که از سرشان هم زیاد است.