شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.
» محمد (ص) در قدرت - قسمت سوم

» التزام پیامبر به جلب رضایت مردم در حوزه‌‌ی حقوق عمومی

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

چکیده : آیا پیامبر مالک جان و مال و ناموس مردم بوده است؟ آیا ایشان فقط فرمان می‌داده است؟ آیا پیامبر مبسوط‌الید بوده است؟ آیا معیار اجرای یک تصمیم، اراده‌ی عامل خدا (خواه رسول خدا و خواه مدعیان نمایندگی خدا بر روی زمین) و اراده‌ی حاکم اسلامی است یا معیار اجرای یک تصمیم، رضایت مردم است؟ ماجرای تقسیم غنائم جنگ هوازن نشان می‌دهد که پیامبر از موقعیت خود به‌عنوان پیامبر و به‌عنوان حاکم استفاده نکرد و به‌عنوان رسول خدا و به‌عنوان حاکم اسلامی به خود اجازه نداد که بدون جلب رضایت مردم، درباره‌ی حقوق متعلق به مردم تصمیم بگیرد.


کلمه – فرید خضرایی:

از دیرباز اندیشه‌ای در میان مسلمانان به‌ویژه اهل تسنن وجود داشت که اطاعت از حاکم در جامعه‌ی اسلامی را لازم و واجب می‌شمرد؛ حتی اگر حاکم عادل نبود. در میان اهل تشیع نیز این نظرگاه در مورد ائمه وجود داشت و برخی از شیعیان در سده‌های آغازین تاریخ اسلام، امام را بر اساس اعتقاد به این‌که آنان از تأییدی الهی برخوردارند، واجب‌الاطاعه می‌دانستند. با این همه، تشیع همیشه بر عدل به ‌عنوان یکی از اصول بنیادی مذهب تأکید داشت.

اگرچه در حکومت‌های گوناگون شیعی (نظیر علویان، آل زیار، آل بویه، حمدانیان، سربداران، ادریسیان، قرمطیان، مشعشعیان، صفویان، و حالا جمهوری اسلامی) در ایران اصل عدل هم‌چنان گم‌شده‌ای والا بود که نامش خودنمایی و دلربایی می‌کرد و البته، مورد سوء استفاده قرار می‌گرفت و می‌گیرد؛ اما خود همین تأکید بر اصل عدل توسط شیعه، همیشه مایه‌ی دردسر حکومت‌ها و مهم‌ترین معیار برای داوری در باب اعمال و رویه‌های حکومت بوده است. عدل معیاری ملموس است که مردم عامی هم می‌توانند بر اساس آن و فهمی که خود از آن دارند و بر اساس مشاهداتشان، در باره‌ی حکومت قضاوت کنند و نیازی نیست که حتما در سر کلاس یک فیلسوف سیاسی بنشینند و بعد بخواهند به داوری درباره‌ی عادل بودن حاکمان و حکومت بپردازند.

اما برخی برای دفاع از فکر واجب‌الاطاعه بودن حاکمان به آیاتی چون “اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی‌الامر منکم” استناد می‌کردند و استناد می‌کنند. این توصیه‌ی قرآنی به اطاعت از خدا و پیامبر و یا اطاعت از کسانی که پیامبر در زمان حیاتشان آنان را منصوب کرده‌اند، اغلب به صورت یکطرفه فهم شده است؛ بدین معنا که حاکم اسلامی فرمان می‌دهد و دیگران می‌بایست اطاعت کند. امروزه نیز در جامعه‌ی ما برخی این اندیشه را رواج می‌دهند که ولی فقیه نماینده‌ی خدا بر روی زمین است و اطاعت از او واجب است. یا مثلا ولی فقیه مالک جان و مال و ناموس مردم است. همین اواخر بود که یکی از امام جمعه‌ها خطاب به رئیس دولت گفت که اگر رهبر حکم بدهد زن شما بر شما حرام خواهد شد! برخی افراد، رهبر جامعه‌ی اسلامی را چنان مبسوط‌الید می‌شمرند که گویی نباید به احدی پاسخگو باشد. اینکه این اندیشه‌ها در طول تاریخ اسلام چگونه پرورده شده‌اند، نیازمند بررسی طولانی و دقیق است. اما حال ببینیم که آیا پیامبر مالک جان و مال و ناموس مردم بوده است؟ آیا ایشان فقط فرمان می‌داده است؟ آیا پیامبر مبسوط‌الید بوده است؟ آیا معیار اجرای یک تصمیم، اراده‌ی عامل خدا (خواه رسول خدا و خواه مدعیان نمایندگی خدا بر روی زمین) و اراده‌ی حاکم اسلامی است یا معیار اجرای یک تصمیم، رضایت مردم است؟

*     *     *

آن‌طور که سیره‌ی ابن اسحاق می‌گوید، پیامبر در ماه پنجم سال هشتم هجرت، لشکری به فرماندهی زید بن حارثه به سوی موته برای جنگ با روم فرستاد. این حاکی از آن است که حکومت پیامبر آنچنان قدرتمند شده بود که سپاهی برای نبرد با رومیان می فرستاد. بعد از جنگ موته، فتح مکه پیش آمد و در ماه رمضان بود که مکه فتح شد؛ یعنی در ماه نهم سال هشتم هجری. بعد از فتح مکه نیز جنگ حنین پیش آمد. در این جنگ قبیله‌ی هوازن و همپیمانانش به جنگ پیامبر اسلام و مسلمانان آمدند. پیامبر پس از شکست دادن هوازن و همپیمانانش به محاصره‌ی طائف پرداخت؛ زیرا یکی از قبایل همپیمان هوازن، قبیله‌ی ثقیف بود که محل سکونتش در شهر طائف بود. ظاهرا هفده تا بیست روز یا کمی بیشتر محاصره‌ی طائف ادامه داشت و در تمام این مدت، پیامبر مجال این را نیافت که غنائم به دست آمده از جنگ با هوازن را میان مسلمانان تقسیم کند.

پس از صرف نظر پیامبر از ادامه‌ دادن به محاصره‌ی طائف، ایشان به سوی منطقه‌ای به نام جعرانه حرکت کرد. “و بالجمله چون رسول خدا (ص) به جعرانه رسید تصمیم به تقسیم غنائم و اسیران جنگی گرفت. و شمارۀ اسیران مزبور که زنان و کودکان هوازن بودند به شش هزار نفر می‌رسید، و شتران و گوسفندانی که از آنها بدست مسلمانان رسیده بود از شماره بیرون بود” (ابن هشام عبدالملک 1385: 309).

ماجرای این تقسیم غنائم، طولانی و بسیار آموزنده است و در تاریخ اسلام رویداد بسیار مهمی است، آن‌چنان‌که می‌تواند مبنای تصمیم‌گیری درباره‌ی چندوچون حکومت اسلامی و تعیین کننده‌ی وظایف رهبری و حکومت در قبال مردم مسلمان باشد. آنچه مفسران و فقها بر اساس افکار و اندیشه‌های خود از آیات و روایات استنباط می‌کنند، نمی‌تواند معتبرتر از رویه‌ی مشهود و محقّق پیامبر باشد. ماجرا از این قرار است که:

“در این هنگام (که رسول خدا (ص) شروع به تقسیم اسیران کرد و یا تقسیم آنها انجام شده بود) گروهی از قبیلۀ هوازن که مسلمان شده بودند به نزد رسول خدا (ص) آمده عرض کردند: ‌یا رسول الله ما اصل و عشیرۀ تو هستیم. بلا و مصیبتی (در این جنگ) به ما رسیده که بر تو پوشیده نیست. اکنون بر ما نیکی کن خدا بر تو نیکی کند. در میان ایشان مردی بود به نام زهیر مکنای به اباصرد [یعنی کنیه‌اش اباصرد بود]. او از جا برخاست و گفت: یا رسول‌الله در میان این اسیرانی که در قرارگاه هستند عمه‌ها و خاله‌ها و پرستاران تو هستند، و اگر ما حارث بن ابی شمر و یا نعمان بن منذر [دو پادشاه حاکم بر بخش‌های کوچکی از شبه جزیره‌ی عربستان؛ اولی حاکم غسان و دومی حاکم حیره] را دایگی و پرستاری کرده بودیم و چنین بلائی به ما روی می‌آورد و چنانچه اکنون به نزد تو آمدیم به نزد یکی از آن دو می‌رفتیم امید فضل و عطوفت آن‌ها را داشتیم در صورتی که تو بهترین سرپرستان هستی” (همان: 310-309).

می‌دانیم که حلیمه دایه‌ی پیامبر از قبیله‌ی بنی سعد بود و آنها از این موضوع استفاده کردند و خود را خویشاوند پیامبر معرفی کردند و از این طریق از وی درخواست کرم و بخشش کردند. پیامبر قلبا و به‌زبان این درخواست را اجابت کرد و تصمیم گرفت تمام اسیران (یعنی شش هزار نفر زن و کودک) را آزاد کند. اما جالب این است که پیامبر – یعنی رسول خدا و حاکم مسلمین – در مقام عمل به خود اجازه نداد که به جای مردم و بدون رضایت مردم تصمیم بگیرد. لذا برای اینکه هم به مقصود خیر خویش دست یابد و هم مردم را راضی کند نقشه‌ای عقلائی و انسانی را طرح کرد:

“رسول خدا [رو به نمایندگان هوازن] فرمود: اکنون بگوئید: آیا زنان و کودکانتان نزد شما محبوبتر است یا اموال و دارائی شما؟
گفتند: یا رسول الله تو ما را بین اموال و زن و فرزندمان مخیر ساختی و ما همان زن و فرزند را اختیار می‌کنیم زیرا آنها نزد ما عزیزتر از دارائی و اموال است.
حضرت فرمود: اما آنچه سهم من و بنی عبدالمطلب [یعنی خاندان پیامبر] است همه را به شما واگذار می‌کنم، و چون من نماز ظهر را خواندم شما برخیزید و بگوئید: ما رسول خدا را نزد مسلمین و مسلمین را نزد رسول خدا (ص) واسطه و شفیع قرار می‌دهیم که زنان و فرزندانمان را بما بازگردانید تا من در آن‌هنگام سهم خود را [سهم از اسیران را] به شما واگذار کنم و از مردم هم بخواهم تا آنها را به شما پس بدهند” (همان: 310).

معنی این کار این است که پیامبر از موقعیت خود به‌عنوان پیامبر و به‌عنوان حاکم استفاده نکرد بلکه از این طریق خواست از اعتبار معنوی خود نزد مردم بهره ببرد و تصمیم خود را عملی سازد و بدین ترتیب، می‌خواست در عین جلب نظر مسلمانان به هوازنی‌ها پاسخ مثبت دهد. یعنی اینکه پیامبر برای خویش حق دخل و تصرف قائل نشد و خود را مبسوط‌الید ندانست، بلکه معیار عملی شدن تصمیمش را رضایت مردم دانست. ادامه‌ی ماجرا بسیار جالب و آموزنده است:

“اینان طبق راهنمائی آن حضرت تا نماز ظهر صبر کردند و چون نماز ظهر به پایان رسید برخاسته و آنچه رسول خدا (ص) دستور داده بود اظهار کردند. حضرت فرمود: اما آنچه سهم من و بنی‌عبدالمطلب است به شما واگذار کردم.
مهاجرین گفتند: سهم ما هم هر چه هست به رسول خدا (ص) واگذار کردیم.
انصار هم گفتند: ما هم هر چه سهم داریم به رسول خدا (ص) واگذار کردیم” (همان: 310).

بدین ترتیب، بخش بزرگی از مسلمانان آن روز به آزادی اسیران هوازن رضایت دادند. اما بخشی از مسلمانان آن روز نیز به این کار رضایت ندادند و از این رو پیامبر مجبور شد سهم آنان را به صورت نسیه بخرد تا رضایت آنان نیز جلب شود:

“اقرع بن حابس گفت: اما من و بنی تمیم حاضر نیستیم سهممان را واگذار کنیم. عیینة بن حصن گفت: من و بنی فزاره هم حاضر نیستیم. عباس بن مرداس گفت: من و بنی سلیم هم حاضر نیستیم، ولی بنی سلیم حرف عباس بن مرداس را رد کرده گفتند: چرا ما هم هر چه سهم داریم از آن رسول خدا باشد. عباس بن مرداس گفت: شما که مرا پست و خوار کردید!
رسول خدا (ص) به آنان که حاضر نبودند سهمشان را واگذار کنند فرمود: زنان و کودکان ایشان را به آنها بازگردانید و من به جای هر یک از آنها شش شتر از نخستین غنیمتی که بدست آمد به شما می‌دهم، و بدین ترتیب زن و فرزند هوازن را از آنها گرفت و به خانواده‌هایشان باز گرداند” (همان: 311-310).

نتیجه‌ای که از این ماجرا تا اینجا می‌توان گرفت، این است که:

1- پیامبر در عمل برای خود ولایتی بر جان و مال و ناموس مردم قائل نبود.

2- پیامبر به‌عنوان رسول خدا و به‌عنوان حاکم اسلامی به خود اجازه نداد که بدون جلب رضایت مردم، درباره‌ی حقوق متعلق به مردم (اسیران به دست آمده در جنگ که به عنوان غنیمت به مردم تعلق می‌گیرد و قیمتی مشخص دارد) تصمیم بگیرد. این یعنی پیامبر خود را مبسوط‌الید نمی‌دانست.

داستان تقسیم غنائم هوازن، نکات دیگری هم دارد که در مطلب بعدی، ابعاد دیگری از آن را به بحث و بررسی می‌گذارم.

 

قسمت های پیشین این نوشته:

محمد (ص) در قدرت (1)

محمد (ص) در قدرت (2)