» اعتصاب؛ انعکاس سکوت و فراموشی دیگران
شنبه, 21 نوامبر, 2015
چکیده :
سکوت تنها گزینه ای که به آن رسیده ام، شاید مجید و علی هم ابتدا همین کار را کرده اند و بعد دیگر دهانشان برای خوردن هم باز نشده است. شاید آن ها هم مثل من هر بار که خواسته اند چیزی بگویند دل شان نیامده، چه بگوییم وقتی از یک سو فعالان دلسوزی هستند که بعد از ۸ سال نحس بار دیگر روزنه ای برای حق خواهی یافته اند و نمی خواهی با گفتن از غم هایت دلسردشان کنی و از سویی دیگر دولتی که برای آوار برداری از ویرانه های آن ۸ سال به هر دری می زند و تو نمی خواهی بار دیگری باشی بر دوشش.
پرستو سرمدی:
اعتصاب انعکاس سکوت است، انعکاس صدای سکوتت و سکوت دیگران که در سرت می پیچد، سنگینی حرف های ناگفته که لبانت را به هم می فشارد، حرف های حقی که در تزاحم با هم قرار می گیرند و راهی جز تداوم سکوت برایت نمی گذارد، کم کم تبدیلت می کند به انسانی که لب ندارد نه برای فریاد زدن، نه برای خندیدن و نه برای غذا خوردن.
سکوت کرده ام مانند تمامی ماه های گذشته و خیره مانده ام به اشک های مادران علی و مجید که بی اختیار جاری شده است در پی دیدن جسم های ضعیف شده فرزندانشان، سکوت کرده ام مانند روزی که حسین باز هم رفت و نگاه سهراب به در زندان خیره ماند، مثل روزهایی که حکم های رفقایم باز هم یکی پس از دیگری تایید شد و رفتند و یا در انتظار رفتن ماندند، مثل زمانی که حرفی نداشتم برای گفتن به آنانی که بعد از سال ها آمدند و حس کردند دیگر قرابتی با فضای جدید ندارند، مثل زمانی که به سال های که گذشت فکر می کنم، سال هایی که سخت گذشت و یا وقتی که با این سوال مواجه می شوم که مگر هنوز زندانی سیاسی داریم و ….
سکوت کرده ام و خیره شده ام به بازی سهراب با پدرش در سالن ملاقات زندان اوین، صدای خنده های سهراب پیچیده در سالن و توجه همه را جلب کرده است.
تمامی لحظات نبودن حسین مقابل چشمانم صف می کشند، روزهایی که سهراب را تنهایی به پارک می برم، زمانی که به بازی کودک دیگری با پدرش خیره می شود و من سعی می کنم حواسش را پرت کنم، وقتی کلمات جدیدی می گوید و کارهای تازه ای یاد می گیرد و حسین نیست که ببیند، شب هایی که در خانه تنهاییم و سراغ بابا را می گیرد، زمانی که در ملاقات کابینی پرده پایین می آید و سهراب سردرگم می شود که پدر کجا رفت، زمانی که سنگینی رنج حسین از دوری سهراب را می بینم و باز لبانم را بر هم می فشارم.
سکوت تنها گزینه ای که به آن رسیده ام، شاید مجید و علی هم ابتدا همین کار را کرده اند و بعد دیگر دهانشان برای خوردن هم باز نشده است. شاید آن ها هم مثل من هر بار که خواسته اند چیزی بگویند دل شان نیامده، چه بگوییم وقتی از یک سو فعالان دلسوزی هستند که بعد از ۸ سال نحس بار دیگر روزنه ای برای حق خواهی یافته اند و نمی خواهی با گفتن از غم هایت دلسردشان کنی و از سویی دیگر دولتی که برای آوار برداری از ویرانه های آن ۸ سال به هر دری می زند و تو نمی خواهی بار دیگری باشی بر دوشش.
سکوت کرده ام مانند بقیه، که سکوت تنها انتخاب است وقتی حرف هایی که همه حقند در تزاحم با هم قرار می گیرند. وقتی زندان همان زندان است و رنج هایش برای زندانی و خانواده اش همان رنج ها، اما می دانی دیگر این رنج ها گفتن ندارد. وقتی همراهان قدیمی انتظار دارند با همان شور و اشتیاق آنها تلاش کنی، اما تو خسته ای و سعی می کنی با لبخند تصنعی این خستگی را پنهان کنی. وقتی در پاسخ به هر احوال پرسی از حال زندانیان سکوت می کنی و در دلت می گویی حالشان خوب است اما تو باور نکن.
وقتی سکوت تنها چاره است در ازدحام سکوت و فراموشی دیگران، ترجیح میدهی دیگر لب نداشته باشی نه برای فریاد زدن و نه برای غذا خوردن، انتخابی که شاید علی و مجید به آن رسیده اند.
۳۰ آبان ۹۴
منبع: فیس بوک نویسنده