سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

مَظاهرات سِلمیًه

چکیده :بی‌غیرت‌ها، خجالت بکشید، مظاهرات سلمیه، این مسالمت آمیز، اینجا وطن ماست، خاک ماست، چرا نمی‌شنوید، چرا نمی‌فهمید، ما آب می‌خواهیم، چرا تیر...


رحیم قمیشی

پسرش گفته بود امشب با دوستانش می‌رود تظاهرات، ولی مادر راضی نمی‌شد.
دیشب که مادر گفته بود گاومان را می‌فروشیم تا سال دیگر هم خدا بزرگ است… پسر محکم گفته بود نه.
گاوشان را خیلی دوست داشت. گفته بود نمی‌گذارم بفروشی‌اش. آن وقت از کجا شیر بگیریم، آن وقت می‌برندش قصابی، من نمی‌خواهم او را ببرند کشتارگاه…

مادر خاطره خوبی از اعتراض نداشت، می‌گفت فایده‌ای ندارد، می‌گفت مگر خودشان نمی‌‌بینند آب نداریم! اما بغض و اصرار پسرش را که دیده بود راضی شده بود برود.

پسرش گفته بود دوستانش مسخره‌اش کرده‌اند که ترسوست. گفته بود قول می‌دهد فقط شعارهای مسالمت آمیز بدهد، فقط بگوید آب ندارند.
گفته بود مادر! من فقط برای “سلمیه” می‌روم.
مادر با اینکه قبول کرده بود، باز دلش خیلی می‌زد، گر چه وقتی لپ‌های آفتاب سوخته، برآمده و زیبای پسرش را موقع جلب رضایتش دیده بود، از کار خودش راضی می‌شد.

پسرش راست گفته بود، موقع تظاهرات بچه‌ها چیزی نگفتند، گفتند آب ندارند، گفتند احشام‌شان تشنه‌اند، گفتند زندگی کردن می‌خواهند، گفتند هیهات من الذله…
ولی آنها فکرهای دیگری کردند!
با ماشین افتادند دنبال بچه‌ها، گاز اشک‌آور زدند، باتوم آورده بودند و تفنگ!
صدای تیر که آمد، مادر دیوانه شد…

“یُومّا” گویان دوید بیرون، پسرش ۱۲ سال بیشتر نداشت. خواست بگوید کاری به او نداشته باشند، خواست بگوید او مرد خانواده است. خواست بگوید او گاوشان را خیلی دوست دارد…
خواست بگوید اگر تیر می‌زنید به مادرش بزنید، خواست بگوید به‌خدا فردا گاو را می‌بریم می‌فروشیم، شما را به‌خدا نزنید…
اما آن مردهای اسلحه به‌دست عصبانی بودند، آنها اصلا نمی‌شنیدند، صدای موتورهایشان وحشتناک بود، نعره می‌کشیدند…
مادر نیامده بود داد بزند، نیامده بود دعوا کند، اما همینکه دیدشان بی‌اختیار صدایش بلند شد؛
بی‌غیرت‌ها، خجالت بکشید، مظاهرات سلمیه، این مسالمت آمیز، اینجا وطن ماست، خاک ماست، چرا نمی‌شنوید، چرا نمی‌فهمید، ما آب می‌خواهیم، چرا تیر می‌اندازید…

ولی آنها نمی‌شنیدند، پسرش گم شده بود.
گریه می‌کرد، او دیگر آب نمی‌خواست، پسرش را می‌خواست! به او گفته بود تنها راضی است مظاهرات سلمی کند…
یک ساعت بعد که پسرش آمد، مادر و پسر با هم گریه می‌کردند، مادر می‌گفت؛ گفتم نرو…
پسر چادر سیاه مادرش را می‌بوسید “یُومٌا، مادر، تو گفتی کاری نکنم، به‌خدا یک سنگ‌ هم نزدم، حتی وقتی کتک خوردم!
و مادر قربان صدقه‌اش می‌رفت.
عزیزم تو نباشی من می‌میرم!
عزیزم تو نباشی گاومان می‌میرد.
عزیزم تو زندگی منی.
اینها نمی‌فهمند.

فردا می‌رویم
گاومان را می‌فروشیم…
اینها نمی‌دونند مسالمت آمیز چیه!
نمی‌دونند بی‌آبی چیه.
نمی‌دونند غیرت چیه، ناموس چیه…
نمی‌دونند کسی که نداره، از هیچی نمی‌ترسه!
عزیزم…
فردا گاومون رو می‌فروشیم
می‌گم، نکشن اونو
میگم شیرش خوبه
اگه علف داشته باشه
اگه آب داشته باشه…
خیلی شیر میده
نمی‌کشنش…
نمی‌کشنش…


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.