سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نوشتن با میخ!/ در نکوهش اصغر فرهادی و، در بزرگ و گرامیداشت اصغر فرهادی!...

نوشتن با میخ!/ در نکوهش اصغر فرهادی و، در بزرگ و گرامیداشت اصغر فرهادی!

چکیده :اگر محصص را غربت دق مرگ کرد، کیارستمی را قصاب- تاجر پزشک ها سلاخی کردند. و او از دست رفت. هر چند فیلم های کیارستمی نه سینما است و نه نمایش و، در شکل و ظاهر سطح حتی، نه مانند آثار اصغر فرهادی که، به لایه های درونی و عمیق تر روان انسان سرک می کشد و، هربار چیزی نو و تازه و جدید به ما عرضه می کند....


میراصغر موسوی

اصغر فرهادی سینماگر نیست و، با سینماگرهای بزرگ ایران – حاتمی، تقوایی، امیرنادری و…- کاملا متفاوت است. اما اگر فرهادی سینماگر نیست، فیلم سازی مهم و، توانا است. به هیچ وجه نمی شود او را نادیده گرفت. او فردی اهل نظر، با فرهنگ و با سواد است و، هنوز خوشبختانه فعال است و کار می کند و، فیلم می سازد. در کشوری که تعداد بزرگان سینمایی اش چنین معدود و، کمتر از تعداد انگشت های یک دست بود، یکی – حاتمی – در ناباوری و بهت سنگین و حیرت ما جوانمرگ شد و، تمام! و آن دیگری – امیرنادری – در انقلاب ۵۷ ترکش خورد و، معلول و ناتوان شد. البته، هر چند آن دو جوانمرگ شدند اما مایه خوش وقتی و افتخار و سرافرازی است که، ناصر تقوایی ناامید و معلول و زمینگیر و، جوانمرگ نشد. او پنجه در پنجه تقدیر افکند و، تن به جوانمرگی نداد و زنده و پایدار و راست قامت ایستاده است هنوز. تقوایی در حین درگیری و گلاویزی دایمی و بی امان با تقدیر که، گویا همه ویرانی هایش را بر سر او آوار کرده، روح و روان و هنر و تخیل خود را می پروراند و بارور می سازد تا، برای هنرمند و سینماگر ایرانی، یک راهنمای عملِ محک و تراش خورده و، ثبت و ضبط شده به ارث بگذارد. تقوایی مسئولیت دشوار پدری را تاکنون شجاعانه و صبورانه و بی مزد و منت و اظهار طلب کاری، بر دوش کشیده و، تا اینجا آمده است. و، خوب و خوش و دست پر و سرافراز نیز آمده است. از ناصر تقوایی برای همه هنرمندان و سینماگران و داستان نویس های جوان امروز و آینده، چنان ارث زیاد و پر برکتی برجا مانده که، همه فرزندانش به حد وفور از آن بهره مند هستند و می شوند و، باز ذخیره خواهیم داشت. و البته، این همه آن چه تقوایی به ما می دهد نیست. او سرمشق خوبی برای روشنفکران جامعه ای که فرهنگش زیر سیطره استبداد معیوب می شود، نیز هست.

در باره استاد بهرام بیضایی اینجا چیزی نمی گویم. پرداختن به استادی بیضایی، خود استادی می خواهد و، حوصله و دقت و تامل بیشتر. اما از زنده یاد کیارستمی یاد کنیم که، صاحب نام شد! اما حیف که، زود قربانیِ بی وجدانی و مسئولیت ناشناسی متخصصین گشت و از دست رفت. پیش از این که مرگ بدهنگام کیارستمی که، من نمی توانستم خبر آن را باور کنم و، یک شایعه ناجوانمردانه می پنداشتم، اما مانند همه مرگ و میرها و، مرگ همه عزیزان و دوستان و آشنایان که به رغم میل ما رقم می خورد، عکاس هنرمند و ثبت کننده تصویرهای زیبا از احساس های بدویِ انسان های تمدن نزده که، در دل طبیعت بکر – هر چند شاید نامناسب – زندگی می کنند، و طبیعتی که گاهی به بدویت آغازین خود برمی گردد، توسط بهمن محصص با این زخم ایرانی اصیل و ناب آشنایی پیدا کرده بودم:
… چه کنم که ملت من وجدان کار ندارد! ( از مقدمه چند خطی محصص بر ترجمه کتاب « پو.ست » مالا پارته که در ایران با نام « ترس جان » منتشر شده است. این نام را زنده یاد آل احمد پیشنهاد داده و زنده یاد محصص استقبال و استفاده کرده است).

اگر محصص را غربت دق مرگ کرد، کیارستمی را قصاب- تاجر پزشک ها سلاخی کردند. و او از دست رفت. هر چند فیلم های کیارستمی نه سینما است و نه نمایش و، در شکل و ظاهر سطح حتی، نه مانند آثار اصغر فرهادی که، به لایه های درونی و عمیق تر روان انسان سرک می کشد و، هربار چیزی نو و تازه و جدید به ما عرضه می کند.

اشتباه زنده یاد کیارستمی در این بود که، دوربین را اشتباهی برداشت و، به جای دوربین عکاسی دوربین فیلمبرداری به دست گرفت. اگر این اشتباه رخ نمی داد، در ایران هنر عکاسی از توانایی و کار خوب یک استاد بهره مند می شد. اما نشد. مایل نیستم در باره کیارستمی قضاوت تند و یا غیر معتبر عرضه بکنیم. با این حال، اگر آن چه محصص گفته ( نداشتن وجدان کاری ) در باره آن قصاب-تاجر پزشک ها – که باعث مرگ کیارستمی شدند- صدق می کند، در باره دیگران نیز صدق می کند. اگر قلم را اشتباه برداری و یا هر چیز دیگر را، کارت خوب از آب درنمی آید. قلم را به جای میخ نمی شود به دیوار فرو کرد و نیز، با میخ نمی شود چیزی نوشت. الا به خط میخی روی سطح یک سنگی و کلوخی و یا روی دیوار غاری!

و من به خط میخی علاقه ندارم و از آن چیزی متوجه نمی شوم و لذت نیز نمی برم. این نه عیب است و نه جرم. البته بیانش واقعا دشوار است. اما هر چه باشد باید گفت:

خطی میخی را من دوست ندارم.

اما کارهای فرهادی را دوست دارم. از آثار او همان میزان می آموزم که احتمالا از یک اثر فلسفی مکتوب. به همین دلیل او را در کنار افرادی قرار می دهم که، خوب و درست دیدن را به ما می آموزند. و ارتفاع و منظرها را درست انتخاب می کنند و می توانند به بیشتر کنج ها و زوایه ها نور بیافشانند و به تماشا نشینند و، ما را نیز در این حض شریک می کنند.

من فرهادی را دوست دارم، با حسی قریب به حس کودکی که همه چیز قبیله اش را توفان برده و نیز می داند پدر و مادرش هرگز برنمی گردند و، از ایل نیز فقط یک تن، یک مرد، یک وارث برجا مانده است. تنی که محکوم است این بار سنگین را بردوش بگیرد. او چه باید بکند و چه باید بکشد و، چه می تواند بکند؟

از پاس داشتن یاد ایل و و توفان زده ها و مرده ها و، مرهم روی زخم دلِ زنده مانده ها گذاشتن و، ساختن سرپناهی و، یافتن و خوردن لقمه نانی بی حضور و وجود این تنها تن یاقی مانده – تن ها مرد- ممکن نیست. لطفا بر دست و پای او نپیچیم و، بهتر است: هر کس کار خودش را انجام دهد. و این کار ها بادقت و، درست و با حس مسئولیت انسانی و اخلاقی و ملی انجام پذیرد . و الا همه توی تور نفرین بهمن محصص گیر می افتیم.

اگر برای فرداهای پیش رو و، سرنوشت من و ما نگران هستی، و یا از دست روزگار خسته ای و مرا نیز دوست نداری و یا، قصد کرده ای کاسه آن یکی را با کوزه این یکی بشکنی، بر من یتیم و، آن یتیم های دیگر نگاه همراه با لطف و حتی اگر از سر دلسوزی و ترحم داری، زحمت بکش و کمی عقب تر برو . در اینجا ویرانگر و نابود کننده و برباد ده زیاد هست. و شما قاتل رها کرده اید و طناب دار را چسبیده اید. خواهش می کنم یک قدم عقب تر…
عقب، عقب، عقب…!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.