سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نوشتن به نوعی دیگر؛ ایران بر لبه باریک خط جهنم...

نوشتن به نوعی دیگر؛ ایران بر لبه باریک خط جهنم

چکیده :وظیفه و کار روشنفکر( منظورم آن چیزی نیست که، بابک احمدی کار روشنفکر می نامد. این همان وادادگی نسبیت گرایی معلق و پست مدرن است) گفتگو با قدرت نیست. مخاطب قرار دادن قدرت و « شلاق زدن بر گرده مردم و عوام الناس » ( تعبیر از آل احمد ) است. نه لولیدن در میانه تارهای بهم تنیده و چسباناک قدرت که، بر هر چیزی که بچسد، فاسد و نابود می...


میراصغر موسوی

در این چند یادداشت کوتاه، در لابلای یک سری حرف های معمولی و تکراری به روشنفکر و روشنفکری اشاره کرده ام. اما هنوز نتوانسته ام به صورت منسجم، یک چیز مناسب و منظم عرضه کنم. بی هیچ تعارف، روزهای من در یک وضعیت پر وحشت سپری می شود!

در افق نگاه من هیچ گشایشی برای اوضاع دردناک ایران به چشم نمی خورد. و آن چه به صورت یک حس آلوده به واهمه، مرا به بال بال زدن و جهش و، پرش های بی قراری و کم طاقتی می کشد، نه آینده و، سرنوشت ایران در آینده دور و حتی نزدیک، بل، این فروپاشی تمام بنیادهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، مدیریتی و زیست محیطی و معیشتی و بهداشت و درمان و… است. دل سوزاندن و نگران سرنوشت فرزندان آینده ایران زمین بودن، در دوران و روزگاری ممکن است که، انسان ایرانی در چنبره و، تنگناهای معیشتی و بهداشتی و فرهنگی و امنیتی گیر نکرده باشد. انسانی که گرسنه و ، بدتر و هولناک و وحشت آفرین و، دردناکتر از بقیه، تشنه وبی آب است، نگاهش، از لبه دره نابودی فقط به گسترده و عمق جهنم سوزان است. نه، آینده.

ما مدت ها است که، روی خط باریک لبه جهنم قرار داریم. برای اکثریت ما که، در معرض و هرمِ شعله های آتش جهنم هستیم، چشم بستن بر همه چیز: آینده و دیگران و، وضعیت جهان و، قتل عام مردم فلسطین توسط صهیونیسم و، چپاول ملت ها توسط امپریالیسم ناگزیرانه شده است. می خواهیم ببینیم، اما نمی توانیم. مژه ها سوخته و پلک هایمان زخم و دردناک و، چشم هایمان قادر نیست آن سوی این شعله های شیطانی که چون مار افعی، پیچ و تاب می خورد و چپ و راست و، خم و صاف می شود و، داغی سوزاننده اش، چهره پر چروک و منقبض مان را می سوزاند و، گدازه های آتش به جان مان می ریزد، را ببیند. ما نمی ببینیم. چون نمی توانیم ببینیم. نه این که نمی خواهیم ببینیم.

در چند دهه قبل، سرنوشت و مسئله فلسطین از اولویت های مردم ایران بود. شعرای معاصر ایران شعرهایی برای فلسطین سروده اند. روشنفکران ایرانی در هر سطح و جایگاه، معترض به اشغالگری صهیونیسم بودند. جوانان و نیروهای پرشور و، تعداد قابل ملاحظه ای از رهبران انقلابی – سیاسی ایران، عضو ساف بودند. بعضی ها نیز مستقیم با خود عرفات کار می کردند. و عده ای نیز با گروه های مقاومت لبنان همکاری داشتند. فتح را مانند یک سازمان ایرانی مبارز حمایت می کردیم. چه شد و چه کردیم که، تعدادی از جوانان این وطنِ افتخار آفرین در کنار اسرائیل ایستاده است. چه شد، سلطنت طلب ها و در بخش و قسمت هایی از کشور، تجزیه طلبان جایگاه و پایگاه پیدا کردند.

چرا چنین شد؟

این پرسش از حاکمیت و دولت است. اما خطاب اصلی من روشنفکر است:

که، نسبت تو با نصر و فراماسونری و سلطنت و شجاع الدین شفا و، فردید و حداد عادل و کیهان و، این نهاد قدرت چیست؟ نسبت تو با دولتی که بیشتر حقوق انسانی ما را سلب کرده چیست؟ تو کجا ایستاده ای که، این مردم چنین رها و، گرفتار دردهای بی درمان شده است؟

روشنفکر ایرانی تا زمانی که بخواهد از درون و داخل و کنار و حاشیه مناسبات قدرت و حاکمیت راه بجوید و جلو برود. زمین می خورد و بیشتر زمین گیر خواهد شد.

وظیفه و کار روشنفکر( منظورم آن چیزی نیست که، بابک احمدی کار روشنفکر می نامد. این همان وادادگی نسبیت گرایی معلق و پست مدرن است) گفتگو با قدرت نیست. مخاطب قرار دادن قدرت و « شلاق زدن بر گرده مردم و عوام الناس » ( تعبیر از آل احمد ) است. نه لولیدن در میانه تارهای بهم تنیده و چسباناک قدرت که، بر هر چیزی که بچسد، فاسد و نابود می کند.

این رخوت و سستی و بی خاصیت شدن کار روشنفکری، ناشی از مسمومیتی است که قدرت بر روح و روان روشنفکر وارد کرده است. روشنفکر باید از قدرت دور باشد و از ارتفاعِ دوش و هویت و غیرت ملت خویش او را مخاطب قرار دهد. اگر نمی تواند و به هر دلیل برای او ممکن نباشد، باید دورتر بایستد، تا باد سمی قدرت مسموم و بی خاصیتش نکند.

بنا بر همین تعریف است که، می گویم: راه و رسم تقوایی با اهمیت است. وارد گفتگو نشدن با قدرت و چشم بستن بر او، مانع از آلودگی روشنفکر و هنرمند به سفلیس پایین تنه و جنونِ بالا تنه می شود.

اگر خود رها نشوی، نمی توانی رهایی بخش باشی. ادب دیپلماتیک سم مهلکی است که قدرت به تو حقنه کرده، و تو خیال می کنی: ادب داری و دیگران را محترم می شماری. اصلا چنین نیست. تو با آداب رهایی و آزادگی و روشنفکری و گفتگو غریبه هستی. و یا، همه را بر مصلحتی فروخته ای.

تا زمانی که روشنفکر در پیچ و خم دالان قدرت گیر است، نمی تواند حاکمیت را به پرسش بگیرد. و روزگار بر همین مدار خواهد چرخید. و از شدت سرگیجه و سرسام، همه به جهنم سقوط خواهیم کرد.

و نیز دولت و مجلس و قوه قضائیه ای از همین جنس خواهیم داشت.

تو هر جا که می خواهی بایست. من در این سو می ایستم!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.