سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

امام، ببین با میراثت چه کردند!

چکیده :حالا که به طرف بالای تهران برمی‌گردیم، آن دامنه کوه را نگاه کن، همان جماران، فرشته، نیاوران، فرمانیه، زعفرانیه، صاحبقرانیه... می‌دانی الان همه مقامات ما آنجاها می‌نشینند. از همان‌جا برای ما تصمیم می‌گیرند، از همان‌جا برایمان نسخه می‌پیچند، از همان‌جا برای ما نیازمندان یارانه می‌ریزند، از همان‌جا به ما می‌گویند صبر داشته باشیم و دم بر...


رحیم قمیشی

من همیشه در سالگرد وفات امام، با وجود سرزنش نسل جدید، ذکر خیری از او می‌کردم.
جوان‌ها که نسبت مرا و ارادتم به او را نمی‌دانستند.
امسال چیزی ننوشتم.
یعنی نمی‌شد بنویسم.
میراثش را که همه می‌بینیم، چقدر بنویسم و بگویم آنچه امام خواسته بود این نبود. و باز مسخره‌ام کنند، که می‌دانم حق هم دارند.
راستش خیلی معذب بودم.
ولی مانده بودم با چه رویی برای این نسل دردکشیده بنویسم!

امروز صبح زود برای رساندن مسافرمان به راه‌آهن رفته بودم جنوب شهر و گذارم به میدان راه‌آهن و شوش افتاد.
همان‌جا تصمیم گرفتم در سالگرد امام به‌جای صحبت با دیگران، برای خودش چیزهایی بنویسم.

حضرت امام!
من امروز سواره رفتم میدان راه‌آهن، می‌توانستی همراهم بیایی، خسته نمی‌شدی، خیلی چیزها بود که ببینی.
مثل من.
من و تو سواره، پیاده‌ها را نگاه می‌کردیم. همان پیاده‌ها که لای سطل‌های زباله را می‌گشتند برای یک لقمه نان، برای نیمه غذای مانده‌ای.

امام!
آن لاغر اندام‌ها که دیدی کیسه برنج محسن دستشان بود، کیسه‌شان برنج نداشت، کل زندگی‌شان آن تو بود. دیدی چقدر صورت‌هایشان چرکی و استخوانی بود.
آنها معتاد بودند.
آنها بعد از نهضت تو به دنیا آمدند، خیلی‌هایشان با استعداد، خیلی‌هایشان با هزار آرزو… اما می‌دانی چه شد؟
آرزوها کجا و دنیایی که ما برایشان ساختیم کجا… نه که فکر کنی آمریکا به این روز انداختشان، نه که تصور کنی انگلیس برایشان تریاک و هروئین مجانی می‌فرستد، نه، مواد خیلی هم ارزان نیست، اما بیکاری، سرخوردگی، تحقیر، فقر، بی‌خود ماندن، آنها را به این بلای خانمانسوز کشاند. شاید به پیشواز مرگ رفتند.
اینها دیگر دیده نمی‌شوند… باور می‌کنی در تهران چند صد هزار نفر معتادند!

ناراحتت که نکردم!
اگر گرمت شده کولر ماشین را روشن کنم.
راستی، اشتباه نشود اینهایی که داخل سطل‌های زباله را می‌گردند همه معتاد نیستند، خیلی‌هایشان ندارند. یعنی واقعا ندارند.
می‌دانم باورت نمی‌شود، اما در همین چند سال خیلی چیزها قیمتشان ده برابر شد. ده برابر!! یخچال، دارو، خانه، اجاره، تلفن، کاغذ، شکر، حبوبات، روغن، مرغ… خیلی چیزها، آن وقت درآمدها چقدر؟ دو برابر! اگر شده باشند، اگر…
خوب حضرت عزیز، مردم اینها را از چشم تو نبینند از چشم که ببینند!؟

آقا روح‌الله!
می‌گویند فضای مجازی مسموم است و پر است از دروغ، همین الان هم نصفش را بسته‌اند، من از فضای ممنوعه دارم با تو صحبت می‌کنم، اما الان از داخل ماشین می‌توانی ببینی، اصلا هم مجازی نیست. می‌بینی عکس‌هایت را چقدر بر در و دیوار شهر زده‌اند و زیر همه نوشته‌اند “شرکت در انتخابات یک واجب است” خودت که می‌فهمی الان تو را خرج چه چیزی می‌کنند.
خرج همان مهندسی بی مزه‌شان…
همان که داد خودشان را هم درآورده
همان نمایشنامه‌ای که توسط کسانی نوشته شد‌ که آن زمان می‌گفتی توان اداره یک نانوایی را هم ندارند، بله! الان همانها شده‌اند همه کاره…
بحث سیاسی نکنیم، ببخشید!

بنیانگذارا!
حالا که به طرف بالای تهران برمی‌گردیم، آن دامنه کوه را نگاه کن، همان جماران، فرشته، نیاوران، فرمانیه، زعفرانیه، صاحبقرانیه… می‌دانی الان همه مقامات ما آنجاها می‌نشینند. از همان‌جا برای ما تصمیم می‌گیرند، از همان‌جا برایمان نسخه می‌پیچند، از همان‌جا برای ما نیازمندان یارانه می‌ریزند، از همان‌جا به ما می‌گویند صبر داشته باشیم و دم بر نیاوریم…

خسته‌ات کردم روح‌الله!
خیلی شرمنده‌ام.
اما خواستم یادت بیاورم فراموش نکنی ما سواره‌ایم… ما هنوز سواره‌ایم و این ملت هنوز پیاده! ما که نباید خسته شویم.

اما یک چیز نشانت ندادم.
برسیم آن بالا می‌توانم نشانت بدهم، می‌دانم تعجب می‌کنی. از آن بالای شهر یک ساختمانی که برق می‌زند از دوردست‌ها خواهی دید، خیلی قشنگ است، خیلی خوب نورپردازی شده، خیلی بزرگ است. داخلش هم فوق‌العاده…
فکر می‌کنی کجا باشد؟
شاید فکر کنی جایی برای بی‌خانمان‌ها ساخته‌اند، نه!
شاید فکر کنی آنجا را برای شهدای گمنام ساخته‌اند، نه!
شاید فکر کنی آنجا درمانگاهی بزرگ است برای خدمات رایگان به مردم بیچاره، نه!
اشتباه حدس می‌زنی
آنجا را برای آرامگاه تو ساخته‌اند…
بزرگ، شیک، مجلل، خیره‌کننده، فکر نکنم در دنیا مقبره‌ هیچ شخصیتی، به آن بزرگی باشد!

حالا فهمیدی چرا حوصله‌ام نمی‌گیرد دیگر از تو بنویسم!
اگر تو بودی، اگر تو بودی، و این فقر و فلاکت را می‌دیدی، این دزدی‌های هزار میلیاردی را می‌دیدی، این همه تراکت، آن همه معتاد و بی‌خانمان را می‌دیدی، صندوق‌های رأی گیری بی معنی را می‌دیدی.
اگر تو آن بالا و پایین شهر را می‌دیدی
اگر تو مردم مستاصل از گرانی‌ها را می‌دیدی…
به بنیان‌گذارش چه می‌‌گفتی؟!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.