سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » انتخابات پارتی در جنگل؛ شکار در سرزمین بی حاصل...

انتخابات پارتی در جنگل؛ شکار در سرزمین بی حاصل

چکیده :شکارچیان مشغول جمع کردن اسباب هستند، اما سلطان شکار ناخرسند از روزی که بی حاصل رو به اتمام است، در کمینگاه چشم بر گذرگاه دارد. چیزی به تاریکی نمانده، مرد بی دندان دست هایش را در هوا تکان می دهد و صدای نامفهوم از دهانش بیرون می آید. بعد، شکارچی نگاهش را در جهت اشاره مرد بی دندان امتداد می دهد....


میراصغر موسوی

«من نه برای کسب رای بلکه بر اساس وظیفه و
انتظاری که مردم از سرباز خود دارند، به صحنه
انتخابات ورود می‌کنم».
( سردار سرلشگر پاسدار، دکتر محسن رضایی )

گلوله ای که از تفنگ همینگوی رها می شود به هدف اصابت نمی کند. غروب است و آخرین رمق نور و روشنایی دارد برچیده می شود. پاپا یک نگاه به گذرگاه در درون جنگل دارد و یک نگاه به ردیف سیاه پوست هایی که فقط پوست روی استخوانشان مانده است. او در سرزمین مردمِ پوست و استخوان شده، دنبال شکارهای چاق و چله است.

آدم های پشت خمیده و تکیده، با تن خاک گرفته، خسته حال و کم رمق از کنار محل استقرار شکارچیان عبور می کنند. آدم هایی که تن پوش شان همین پوست چروکیده است. پوست هایی که تغییر رنگ داده و مایل به رنگ خاکستری است و، به نظر می رسد: مانند تکه پارچه ای که زیر باد و باران و آفتاب مانده و پوسیده در حال از هم پاشیدن است. و اگر دست به آن بکشی، کنده می شود و از هم می پاشد.

شکارچیان مشغول جمع کردن اسباب هستند، اما سلطان شکار ناخرسند از روزی که بی حاصل رو به اتمام است، در کمینگاه چشم بر گذرگاه دارد. چیزی به تاریکی نمانده، مرد بی دندان دست هایش را در هوا تکان می دهد و صدای نامفهوم از دهانش بیرون می آید. بعد، شکارچی نگاهش را در جهت اشاره مرد بی دندان امتداد می دهد. اما فرصت از دست رفته است. نیم رخ از قنداق جدا می کند، با حالت خشم چانه اش را می خارند و پاهایش را بر زمین می کوبد و داد و بیداد می کند. پیرمرد بی دندان راهنما می خندد. پاپا مشت حواله آسمان می کند. این سرزمین چقدر بی برکت است!

هر دو دست سلطان همچنان خالی مانده است! و او می تواند هر دو را مشت کند و به جادوگری که این سرزمین را بی برکت و نفرین کرده حواله کند.

سرزمین آفتاب سوزان و باران های سیل آسای ویرانگر در بخش هایی دچار خشکی مطلق و قطحی شده و، ساکنین آن مناطق به سمت مناطق دیگر که امکان زنده ماندن وجود دارد، روان شده اند. صف و ردیف قحطی زدگانِ تشنه خیلی آهسته حرکت می کند. پا بر زمین می کشند، گرد و غبار توی هوا نگاه شکارچیان را تار می کند. پاپا با تکان دست گرد و خاک را پس می زند و درِ قمقمه ویسکی را باز می کند و دهانه آن را بر دهان می گیرد. کودک شکم برآمده که در آغوش مادر است، دست سوی قمقه می گیرد و آب می خواهد. مادر نوک پستان کشیده و بلند و آویزانش را توی دهان او فرو می کند. کودک آن را پس می زند و هق می کند. زن پا تند می کند. پیرمرد بی دندان راهنما سر اینسو و آنسو می چرخاند. سلطان بر این سرزمین بی برکت تف می اندازد.

سلطان حق دارد بر خاک این سرزمین تف بیندازد. سرزمینی که رهبران و مدیران مفتخوار و نالایق و بی وجدانش آن را غارت و ویران کرده اند و حالا تجارت شکار می کنند. دلار می گیرند و مجوز شکار به خارجی ها می دهند. از کل آن سرزمین حالا خاکی مانده است خشک و تفتیده، معدن هایی خالی و مردمانی آواره از این سرخاک تا آن سر.

خط باریک نور گم می شود. یکی داد می زند: باید برویم ارنست.
مرد درشت اندام با خلق نیمه وحشی می غرد: فقط یکبار…

پیرمرد بی دندان جیغ و ویغ راه می اندازد، ارنست از درون مگسک انبوهی حیوان می بیند که به گذرگاه رسیده اند. یکی را نشان می کند، شلیک می کند و رعد وحشت گذرگاه را در نگاه ها گم می کند. لحظه ای بعد مرد پیر بی دندان با حرکاتی مانند رقص خنده کنان می چرخد.
سلطان، کفتاری زده است. کفتار زخمی می دود و در همان حال سر خم کرده و دل و روده بیرون ریخته خود را می بلعد… مرد پیر بی دندان دیوانه وار می رقصد. سلطان تف بر زمین می اندازد.

این سرزمین، سرزمین جنگل های عظیم، کوه های الماس،معادن نقره و طلا و اورانیوم…، توسط رهبران خودفروش و مزدور و وطن فروش، خودپرست ِنالایق و مسخره به جایی تبدیل شده که نصیب مردمانش از جنگل، مالاریا و از زمین خشکی و تفدیدگی و از معادن جان کندن در اعماق زمین است. و در یک روز پر تلاش سلطان کفتار نصیب می برد.

محسن رضایی گفته است:
«من نه برای کسب رای بلکه بر اساس وظیفه و انتظاری که مردم از سرباز خود دارند، به صحنه
انتخابات ورود می‌کنم».
فرموده سردار چنین تداعی می کند که کشور به جای آماده شدن برای برگزاری انتخابات در شور و شعف برگزاری مراسم ” انتخابات پارتی ” است. و حتما خوش می گذرد.

اما حتی اگر انتخاباتی در کار باشد، من این را خطاب به محس رضایی می گویم:
در سرزمین به یغما رفته و بی برکت شده اگر شکارچی خیلی صبور باشد و حوصله به خرج دهد و هشیار و تیزبین باشد، شاید کفتاری را تیر بزند. سرزمینی که همه چیزش به حراج برود، سلاطینش کفتار خوار می شوند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.