سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » دلار های سیاه، رای سفید، مشت آهنین...

دلار های سیاه، رای سفید، مشت آهنین

چکیده : ...


میراصغر موسوی

نسبت به روزهای قبل زودتر رفتم بازجویی. روز قبل از صبح تا ساعت نه و ده شب زیربازجویی بودم. یادم هست از زمانی که گفتند: مغرب شده! و رفتند نماز و برگشتند، تا آخر وقت ۲۸ صفحه نوشتم. راحت و تند و تند می نوشتم. روان و بی توقف جلو می رفتم، اما خط بد و ناخوانایم بدتر شده بود. هر ورقه که پر می شد آن که بالای سرم ایستاده بود، زود آن را برمی داشت و می داد به نفر کناری اش و او هم رد می کرد به یکی دیگر، او هم از دریچه رد می کرد بیرون تا برسد دست مسئول ارشد امنیتی که پرونده را زیر دست داشت.

آن مقدار که نوشته بودم بیشتر از یک طرح بود. اگر اجازه می دادند همانجا بمانم و بنویسم، یک رمان خوب از کار درمی آمد. رکورد را از محمود دولت آبادی می گرفتم. رمان ۱۱ جلدی می نوشتم. چه اخم کرده بود دولت آبادی. آدم این همه تلخ؟!

حواسم متوجه دولت آبادی بود که کاغذ را از زیر دستم کشیدند. این آدم از محمود هم عصبانی تر به نظر می آمد. گفت:
ول کن دیگر، چه خبره.برای یک سوال…؟

خیلی کیف داشت. اما نگذاشتند ادامه دهم. داستان و سرگذشت یک نفر را از دوره نوجوانی اش شروع کرده بودم. اما متاسفانه همان ۲۸ صفحه فقط نوشته شد. یادم هست یک روز دکتر براهنی تا رسید به من گفت:
تو اصلا می دانی” رازهای سرزمین من ” از ” کلیدر ” بیشتر است؟ کلمه شماری کردم و با ماشین حساب محاسبه کردم. اگر رازها را مانند کلیدر بچنیم و صفحه آرایی کنیم، ۱۱ جلد می شود.

اگر بازجوها خسته نمی شدند و ادامه می دادند، رمان من ۱۲ جلدی می شد. ۱۲ جلد ؟! نقش اعداد و ارقام خیلی مهم است، مهم!

۱۱، ۲۰ ، ۳۰ میلیون عدد؟ این عدد و ارقام چه کرد با ما؟ این افراد از بابت و به خاطر اعداد و ارقام کتک می خورند و شکنجه می شوند. چه کرد با ما این اعداد؟ این ارقام؟ اما آیا واقعا دعوا سر تعداد آرا بود؟
نه، اصلا، نه، ابدا. ابدا! این زدن و کشتن به خاطر تعداد رای نیست، سَر مالکیت و تعداد و مقدار دلار های سیاه و ارز های قاچاق و پول چپاول شده نفت و ثروت ملی و سرمایه مردم است.

زودتر از معمول بود که آمدند سراغم و از سلول کشیدنم بیرون. این وقت صبح لابد می برندم نزد بیچاره مسئول پرونده ام که حتما از دیشب تا حالا تلاش کرده تا خط مرا بخواند که نتوانسته و حالا مرا می برند تا آن متن ۲۸ صفحه ای را خودم برایش بخوانم! اما تا حالا هیچ وقت نتوانسته ام یادداشت خودم را راحت و کامل بخوانم. حالا چه جوری بخوانم. اگر نتوانستم بخوانم چی می شود؟ به ذهنم آمد یک داستان جدید بسازم … از پشت سر هل دادند و باز افتادم داخل یکی از همان اتاق های باریک و نیمه تاریک. دو نفر آستین های پیراهنشان را بالا داده بودند. خیلی رشید و خوش تیپ بودند ماشاالله! آن دوتای دیگر از همان قبلی ها بودند. کت و شلوار با پارچه رنگِ آبی دیپلمات. کاش کروات هم می زدند. سرتیم یک تسبیح کوتاه در دست داشت. تسبیح را یک دور چرخاند و خیز برداشت و دو قدم آمد جلو و گفت:
این مزخرفات چیه نوشتی؟ چرا مطالب بی ربط می نویسی مگر سوال این نبود….؟
مانند هر روز باز تکرار کردم: بدون عینک درست تشخیص نمی دهم، عینکم را نمی آورید … این جا هم تاریک هست…
گفت:
باشه، فردا عینکش را بیاورید. فعلا، امروز از نور طبیعی استفاده کن…

در سلول را کامل باز گذاشتند. نور کریدور می ریخت تو سلول. صندلی را رو به کریدور گذاشتند و من نشستم روی آن. او گفت: خوبه!
خواستم بگویم: خوبه، اجرتان با حضرت جرجیس. امیدوارم هیچ وقت سوی چشمهاتان کم نشود… اما نشد. دهانم باز ماند. آنقدر باز که مشتِ گره کرده آن دیگری، راحت می رفت توی دهانم. اول این را شنیدم که یکی نعره زد:
مادر جند… ما را سرکار می گذاری، کو..ت را جر می دهم الان بچه سوسول.
و درِ سلول روبرو در آن دست کریدور تا آخر باز شد. چهار نفر در داخل بودند. یکی در وسط قرار داشت و سه نفر دیگر دورش را گرفته بودند و با مشت می کوبیدند به سر و رویش. باز صدا کلفته نعره زد: مادرت را…
آدم وسطی گفت: مادر خودت… و زیر شش تا مشت و سه تا کله ناپیدید شد.
او باز داد زد: مادر جند… به کی رای دادی؟…
پسر کم سن و سال تازه جوان که در وسط مانده و دوره شده بود گفت: چشمت کور. میر حسین. . یا حسین میرحسین!
در این لحظه بود که من لب و صورت خون آلود تازه جوانِ ترکه ای را دیدم. او باز گفت:
میرحسین.
خون که با بزاق دهانش قاطی و غلیظ شده بود، از وسط لب زیرینش مانند طناب دار در نوسان بود.

سر بازجو پرسید:
نور کافی است موسوی؟
کافی بود یا زیاد؟ هر جور که بود من چیزی نمی دیدم. دلم آشوب شد و قلبم چنگ می خورد و سرم دوران گرفته بود، صدایی ناواضحِ کشدار به گوشم رسید. انگار یکی نالید:
مُردَم مادررررررر…


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.