سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نمی خواستم خودم را به بیشعوری بزنم...

نمی خواستم خودم را به بیشعوری بزنم

چکیده :دیروز از بی حالی از پله ها سرنگون شدم و در این هفته چهار بار دچار حمله قلبی شدم، و شنبه سی و پنجمین بیهوشی خود را از سر گذراندم؛ با وجودیکه سپرده بودم مرا به بهداری نبرند، برده بودند. بجز مختصری خرما و چای چیزی نمی خورم. اعتصاب دارو همچنان ادامه دارد و زخم های روزانه...


فاطمه ملکی

محمد نوری زاد در آخرین پیام از زندان اوین :

من با زخم های هر روزه و اعتصاب غذا و دارو…
جنازه خود را پیش از انتخابات بر دوش هیولاهای ولایی خواهم نهاد!

به نام خدای آزادی
روزهای ملاقات
گفت: « دیروز از بی حالی از پله ها سرنگون شدم و در این هفته چهار بار دچار حمله قلبی شدم، و شنبه سی و پنجمین بیهوشی خود را از سر گذراندم؛ با وجودیکه سپرده بودم مرا به بهداری نبرند، برده بودند. بجز مختصری خرما و چای چیزی نمی خورم. اعتصاب دارو همچنان ادامه دارد و زخم های روزانه هم…»

روزهای زخم ها و اعتصاب دارو و غذا را برای من شماره می کرد و می گفت؛ «هر روز بنویس که مثلا روز سی ام اعتصاب غذا و فردا روز سی و یکم و……»

و او نمی دانست که با هر بار نوشتن از زخم، من زخمی می شوم.

به او گفتم: نمی توانم هر روز بنویسم.

گفت: من هر روز به مرگ نزدیک می شوم و تو از چند خط نوشتن دریغ می کنی…؟ دیگر چیزی نگفتم.
گفت: تا انتخابات آزاد می شوم.
گفتم: چگونه؟
گفت: «من با زخم های هر روزه و اعتصاب غذا و دارو ، جنازه خود را پیش از انتخابات بر دوش هیولاهای ولایی خواهم نهاد.»
و من مات و مبهوت نگاهش کردم.

گفت: « می دانم تو هم دوست داشتی زندگی آرامی داشتی و برای خودت برو و بیایی. می شد آنگونه هم زندگی کرد، ولی من می فهمیدم که هیچ چیز سرجایش نیست و نمی خواستم خودم را به بیشعوری بزنم. »


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.