سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » خواب بر چشم هایم فرو نمی ریزد؛ داستایوفسکی و سرنوشت رمانف ها و روسیه در تصاویر خواب...

خواب بر چشم هایم فرو نمی ریزد؛ داستایوفسکی و سرنوشت رمانف ها و روسیه در تصاویر خواب زده ی خواب های تکه تکه من

چکیده :میراصغر موسوی داستایوفسکی را دیدم. باز به خوابم آمده بود. بیشتر وقت ها در نزد من است. هر زمان صدها بار بالشت را جابه جا کنم و با نفرین و ناسزا بچرخم سمت راست و بعد چپ، طاقباز و بعد دمر و دیگر شکل هایی که اختراع خودم است و در نهایت در یکی از...


میراصغر موسوی

داستایوفسکی را دیدم. باز به خوابم آمده بود. بیشتر وقت ها در نزد من است. هر زمان صدها بار بالشت را جابه جا کنم و با نفرین و ناسزا بچرخم سمت راست و بعد چپ، طاقباز و بعد دمر و دیگر شکل هایی که اختراع خودم است و در نهایت در یکی از این فرم های انحصاری قادر شوم خودم را گیر بیندازم، آرام می گیرم. جهش لحظه های آلوده به هراس را مشکل بتوانم مهار کنم. ولی کم کمک حرکت آهسته تر می شود. باز با صبوری و حوصله آرام و ملایم می گویم: بخواب آرام تو یک لحظه… . دفعات را فراموش می کنم اما گاهی خوابم می برد و آن تلاش جانکاه پیش درآمدِ حضور داستایوفسکی در خواب من است.

داستایوفسکی روشنفکر انقلابی و نویسنده بزرگ روس به خاطر فعالیت هایش محکوم به اعدام شد. بعدا توسط تزار بخشیده شد. از این پس او در نقش یک مسیحیِ اورتدوکسِ مرتجع سلطنت طلب باقی ماند. فئودور تزار را حافظ و ضامن بقای کلیسا و روسیه و نژاد اسلاو می دانست و او را که به داستایوفسکی عمر دوباره بخشید، عمری که این بار با عزت همراه شد، ستایش می کرد.
فئودور گفت: این بار با کمک تزارنیکلای و کلیسای ارتدوکس و با پشتیبانی ملت نژاد اسلاو شیطان را شکست خواهیم داد.

فئودور را از تیر اعدام جدا کردند، قدمی برداشت و بر روی برف انبوه افتاد. پیک تزار فرمان عفو را در گوش باد خوانده بود و آوای او در مارپیچ برف های سبک پیچ خورد و تا تاریکخانه تاریخ رفت. برف های سبکِ تازه روی برف های سفت شده می لغزیدند و مارپیچ می شدند و در هم می رفتند و تعداد بی نهایت مارپیچ می ساختند که همه دور می شدند… . فئودور سوی من می آمد.

فئودور کاغذ لوله شده ای را سوی من گرفت و گفت: این ورقه سرنوشت است که مال هر کسی را جداگانه می نویسند.به نظر خط آن بسیار کمرنگ است و انسان طرح سرنوشت خود را می ببیند و اما قادر به خواندش نیست. در واقع شکل و ظاهر و رنگ و طعم زندگی انسان را بی بصیرت و نابینا کرده است. به همین دلیل کارگردانان آنان را روی صحنه می برند و به هر کس نقشی می دهند و هیچ کس در نقش خود ظاهر نمی شود
و من که امروز با دست های مبارک تزار باز زاده شدم نقش خود را بی کم و کاست ایفا خواهم کرد. زندگی من برکت داده شده است. پدر و پسر و روح القدس پشتیبان تزار باد!

فئودور اعتقاد راسخ داشت پسرخدا حضرت مسیح حافظ خاندان رمانف و امپراتوری تزار است. مسیح سخنی نگفت و هنوز نیز ظهور نکرده است ولی اما رمانف ها سرنوشت تلخ و دردناکی داشتند. و مسیحیت و کلیسا نیز بیش از نیم قرن در روسیه به محاق رفت و نژاد اسلاو نیز از خدمت کلیسا رها شد و به خدمت لنین درآمد.

با حرارت و تند و با صدای بلند سخن می گفت. دست راستش را پیوسته تکان می داد و کاغذ سرنوشت را در هوا اینسو و آنسو می کرد. چند قدم عقب می رفت و چند قدمی به جلو می آمد. چهره زردش سرخ شده بود. نگران غش کردنش بودم. غش که می کند، دست و پا می زند. پشت سرش را پیوسته به زمین می کوبد. خرخر می کند و از دهانش کف بیرون می ریزد. بدنش کوفته و پردرد می شود. ضعف همه وجودش را می گیرد. آهسته و ملایم چشم هایش را باز می کند. به اطراف می نگرد. انگار شرمنده و خجالت زده است.
دستمال از جیب در می آورد و دور لب هایش می کشد. با دست پشت سرش را لمس می کند و می گوید:
– این حالت ویژه انبیا است. پیش از نزول وحی پیامبران به چنین حالتی فرو می رفتند. من تمام الهامات را در این حالت دریافت می کنم.
پرده ای روی ” نِی نِی ” چشمهایش کشیده شده و رنگ صورتش زردتر شده است. می گوید:
– در شرق پیامبری بوده به نام محمد که هنگام نزول وحی بی قرار و سرگشته و مبهوت می شده است….
( این تکه از یادداشت های داستایوفسکی را من در چاپ فارسی متاسفانه حذف کردم. اگر دقت و صبر پیش می گرفتم حتما می توانستیم آن متن را ویرایش مناسب بکنیم. در آن روزگار نشد اما. من ترسیده بودم. حذف مطلب با اجازه و موافقت زنده یاد استاد ابراهیم یونسی و همفکری رضا براهنی و سپانلو و با هدف پیشگیری از اتفاقات احتمالی صورت گرفت. اما من اکنون پشیمان هستم. )

داستایوفسکی و رفقایش جسته بودند. همه جا برف و یخ و سفید و بلورآجین بود. زیبایی در منهای چهل و هشت درجه! بلورهای یخ از آسمان آویزان است. مانند نفس که در هوا یخ می زند. فئودور سوی من می آید. پشت سرش زمین سفید است تا بی نهایت. چند قدم دورتر از قدم های او سربازان چوبه های اعدام را از زمین می کنند. فرمانده بغلی را از جیب بغل بیرون می کشد و گردن خم کرده به سمت چپ چند قلوپ می نوشد و می گوید: ودکای روسی زیبایی در به اضافه چهل و هشت درجه است.

سردم است. سوز سرما از استخوان جمجمه ام به درون سرم نفوذ کرده و به نظر دارم منجمد می شوم. اگر فئودور چند قدمِ بلند را تند بردارد و مرا در آغوش کشد… .

بالش را این طرف و آن طرف هل می دهم. مثل تکه یخ شده بالش. پتو را دور خود می پیچم و تند و تند زیر پتو ” ها ” می کنم. نوبت غلت خوردن است به اینسو و آنسو. در عرض و طول تخت به دور خود می چرخم. سعی می کنم تا باز بخوابم. احساس و حس نیاز به خواب در بالای پلک ها و ابروهایم در زیر پوست پیشانی گره خورده است. چشم هایم از تاریکی پر است و من حتما می خوابم… .

خوابیدم یا نه؟ آن حس نیاز شدید که بیشتر از لب تشنگی می آزارد، همچنان پشت پلک ها و بالای ابروها در هم گره خورده است. اگر گره را باز بکنم خواب فرو می ریزد توی چشم هایم. اما تصاویری در هم ریخته است و باید من این را ردیف کنم: این گونه های استخوانی داستایوفسکی است. این که تنش سوراخ سوراخ است تصویر آخرین تزار و این پسرک ولیعهد کم سن همیشه بیمار و این دختر کوچولو که در کنار مادرش نقش زمین است…
مایلم به داستایوفسکی بگویم: نه مسیح و نه کلیسا و یا کنیسه و مسجد و روحانیت رسمی و سنتی هیچ کدام نتوانست خاندان رمانف و امپراتوری روسیه و حتی همین کلیسای ارتدوکس را نجات دهد. درست است سفیدها فقط چند دقیقه دیر رسیدند که خاندان سلطنتی توسط سرخ ها تیرباران شدند. اما جامعه ای که عدالت می خواست و آزادی و نان در سال ۱۹۰۵ با تزار اتمام حجت کرده بود.
یک دهه و یا دو دهه در سرنوشت تزارها و امپراتورها و شاهان و جبارین تغییر خاص ایجاد نمی کند. مردم صبر می کنند ، تحمل می کنند تا روز موعود. و در آن روز به اجازه و نظر و اعتقاد و تشخیص دیگران اعتنایی نمی کنند.
پتو را پس زدم و افتاد پایین. این جوری راحتر می چرخم و چیزی به پاهایم نمی گیرد.

مضطرب هستم. قلبم با تندی می تپد و در معده ام آشوب است. از بی خوابی است و یا یادآوری سرنوشت خاندان رمانف و فروپاشی روسیه تزاری، همانی که داستایوفسکی مسیح را پشتیبان آن می دانست؟!

هفتم فروردین هزارو چهارصد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.