سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » جان کَندن تن؛ رنج جان و بوی نان و جوی خون...

جان کَندن تن؛ رنج جان و بوی نان و جوی خون

چکیده :این صبح ما است. این روز روشن ما است. این روز است. گذری بر عمر و هستی ما است که با فرود زخمی تازه بر زخم پیشین آغاز می شود. زخم بر زخم، درد روی درد و از هر طرف و روبرو و افق وحشت بر اعصاب و روانمان می ریزد. هر روز صبح بار دیگر، مجدد و از نو با وحشت و هراس روح ما را مسموم می...


میراصغر موسوی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

(فرخی یزدی)

از این دیار همه چیز رخت بربسته و رفته است. آنچه برجا مانده وقاحت است و وقاحت و وقاحت. خندیدن به درد دیگران، به ریشخند گرفتن حرف و درد و نیازِمردم و تعدی بر مال و جان ملت.
در این دیار هر روز صبح خبری تلخ و ویران کننده از چشم های نیمه گشوده ما استقبال می کند. نگاه به هر سو که بچرخد زخم می بیند و خون و نعش، و، تعدی به مال و جان و ناموس مردمان . از وحشت و ترس و هول است که چشم ها این چنین گشوده است. چشمان گشوده از وحشت که پلک هایش از ترسی بزرگتر برهم نمی آید.

این صبح ما است. این روز روشن ما است. این روز است. گذری بر عمر و هستی ما است که با فرود زخمی تازه بر زخم پیشین آغاز می شود. زخم بر زخم، درد روی درد و از هر طرف و روبرو و افق وحشت بر اعصاب و روانمان می ریزد. هر روز صبح بار دیگر، مجدد و از نو با وحشت و هراس روح ما را مسموم می کنند.

پیش از این در باره عصر برده داری خوانده و شنیده بودیم که نان در گرو کار بود. نان می دادند تا برده بتواند کار کند. زنده و سالم و با انرژی باشد تا خوب و زیاد کار کند. و تولید مثل نیز داشته باشد. فرزندان قوی و سالم – برده های حرفه ای شده که پیشاپیش با پذیرفتن فرهنگِ کثافتی به نام ” تقدیر بردگی ” بیاورد. و همه کار کنند تا موقعی که مرگ نجاتشان دهد. در وطن من ولی جان آدم ها به گرو نان رفته است. هر روز و هر روز جوانانی برای لقمه ای نان جان خود را از دست می دهند.

صبحِ هر روز ما با تصویری از نعش جوانی که در زندان کشته شده، و یا، کولبر کردی که تن سرمازده اش را گلوله سوراخ کرده و به موازات همین و در همین سال و ماه و روز بدن سوخت بری متلاشی گشته و یا سوخته و جزغاله شده، آغاز می شود. هر آغاز با هراس و وحشت و ناامیدی و بیکاری و فقر و گرسنگی همراه است. بدبختی بر ما عجین شده و فلاکت و هراس عادت ثانویه ما شده اند.

ملت در جزیره ای دور و تک افتادهِی وبا زده ای که از خشک سالی و بی آبی تفتیده و زمینش چاک چاک شده زجرکُش می شود و دولت و دولتیان از بالا تا پایین، مدرن و سنتی در جزیره ای ویژه که مردمان را به آنجا راهی نیست، با پول و سرمایه کشور و فرهنگ گندیده و پست که فقط ویژه” حزب الله بورژوا ” و “آخوندبورژوا “ها است، با تبختر و خود به رخ کشیدن ، در کثافتی این چنین که از پول سیاه و پول قاچاق و پول رشوه و پول باج سبیل شکل گرفته زندگی می کنند.

در این جزیره ی هراس و وحشت همه ساکنین مجرم و گناهکار هستند و وظیفه دولت مقتدر اسلامی تنبیه کردن به موقع لازم است.
جرم و گناه ما مردم بر خودمان پوشیده است و دولت اسلامی است که آن را می داند، می سازد و در صورت لزوم و مصلحت نظام کشف و حتی اختراع می کند تا مجرمان را تنبیه نماید. اراده این دولت هر زمان برچیزی معطوف می شود. یک بار بر شیعه کردن جوانان سنی قیام می کند. یک بار به از هستی ساقط کردن بهائیان، روز دیگر مصادره اموال دیگران و به حبس و زندان کشیدن دراویش و هر دیگری که تنها جرمش دیگری بودن است.

این آغازهای هولناک، این ترس و وحشت و این یاس و ناامیدی و این فقر و گرسنگی همیشه نمی ماند. و محکوم به شکست است.

بگذرد این روزگار تلختر از زهر


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.