سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

نمی‌خواهند یا نمی‌توانند؟!

چکیده :زخمی به دلم گذاشته بود. وقتی گفته بود "نمی‌خواهند" به ما برسند. پرسیدم آخرین باری که ویلچرت را عوض کرده‌ای کی بوده، گفت پنج سال پیش. شاید هم گفت هفت سال!...


رحیم قمیشی

جانباز، خودس را روی ویلچرش به زحمت جابجا کرد و پرسید؛ نمی‌خواهند یا نمی‌توانند؟
گفتم مطمئن باش نمی‌توانند.
خندید و‌ می‌گفت نمی‌خواهند!
دلم گرفت، اشکی به صورتم لغزید. می‌دانستم نشستن ۴۰ سال بر روی ویلچر چه به جان یک انسان می‌آورد.
پرسیدم متاهلی یا مجرد؟
گفت مجرد.
پرسیدم پس کارهایت؟
بعد از مادرش که دیگر نیستش می‌گفت خواهرش به او سر می‌زده. حالا هم که او کارهایش بیشتر شده‌اند. بچه‌هاش، کرونا، مشکل رفت و آمد.

ماسک نزده بود، نه او نه هیچکدام از جانبازان آسایشگاه که می‌دیدم، تعجب کردم. خجالت کشیدم بپرسم از ویروس نمی‌ترسید.
پیش خودم گفتم ویروس چه دیگر از آنها می‌تواند بگیرد؟!

زخمی به دلم گذاشته بود. وقتی گفته بود “نمی‌خواهند” به ما برسند. پرسیدم آخرین باری که ویلچرت را عوض کرده‌ای کی بوده، گفت پنج سال پیش. شاید هم گفت هفت سال!
با تعجب گفتم ۷ سال!؟ گفت بله می‌گفت تحریمیم و شرایط را درک می‌کند.
گفتم پدر خانمم دو سال پیش یک ویلچر گرفت، الان چند تکه شده…
گفت ما درک می‌کنیم نمی‌شود ویلچر نو آورد بیشتر مواظبش هستیم.
گفتم ولی اشتباه می‌کنی نخواهند…
آب دهانش را قورت داد
با سکوت، تنها نگاهم کرد.

نخواستم بگویم چقدر در دل مردم هست
نخواستم بگویم می‌دانیم سخت است
نخواستم بگویم همه می‌خواهند، نمی‌شود!
می‌دانست زیاد از این شعارها شنیده.
پرسیدم آخرین مقامی که آمده آسایشگاه‌ به شما سر زده کِی بوده…
یادش نمی‌آمد!

دوست همراهم که از کارمندان وزارت‌خارجه بود پرسید یعنی دکتر ظریف نیامده اینجا!
گفت نه! هیچوقت.
او‌می‌گفت وزیر خارجه چند روز در هفته روبروی آسایشگاه‌شان است. فاصله‌ی صد متری.
حتما رفته او یادش نمی‌آمد!
حتما وزیر کشور هم رفته یادش نیست.
حتما وزیر ارتباطات هم رفته او ندیده.
حتما دکتر روحانی هم رفته یادش نبود بگوید!
و حتما
می‌خواهند و نمی‌توانند…
ولی جانباز آسایشگاه می‌گفت نمی‌خواهند

چطور می‌توانستم قانعش کنم حتما می‌خواهند؟
ولی کارشان خیلی زیاد است
حتما می‌خواهند ولی خجالت می‌کشند
می‌گفت صندلی حمام ندارند
می‌گفت واکسن کرونا نزده‌اند
می‌گفت ویلچرش داخل آسانسور جا نمی‌شود
می‌پرسید تعداد جانبازهای شهیدِ آسایشگاه را می‌دانی چند نفر است…
نمی‌دانستم، فقط دیده بودم عکس ۲۰ – ۳۰ شهید اول راهرو بود. فهمیدم آنها جانبازهای ساکن همان آسایشگاه اما خمینی بوده‌اند.
می‌گفت آنها که امکانات را ندیدند و رفتند، ما هم ندیده می‌رویم!
بغضم نمی‌گذاشت بگویم خدا نکند.

صدایش کردند از حیاط آسایشگاه برود داخل. آمد برود، نگاهم کرد و پرسید؛
چرا هیچ چیز جای خودش نیست.
چرا آنها که می‌باید باشند نیستند
چرا آنها که توانایی دارند نیستند
چرا آنها که نمی‌توانند
آنها که نمی‌خواهند، هستند!

من در سکوت و تنهایی فقط مشایعتش می‌کردم.
با همان بغض درون گلویم…
یعنی واقعا “نمی‌خواهند” وضع آنها بهتر شود؟
یعنی واقعا نمی‌دانند جوانهای جانباز ۲۰ ساله ۶۰ ساله شده‌اند؟
یعنی واقعا نمی‌دانند آنها حتی یادشان نمی‌آید کِی مسئولی بهشان سر زده
نمی‌دانند آنها فکر می‌کنند فراموش شده‌اند!

باز من در دلم می‌گفتم نمی‌توانند
و جانباز که می‌گفت نمی‌خواهند…
و‌من نمی‌خواهم باور کنم نمی‌خواهند
راستی چه فرقی می‌کند.
اگر بخواهند و نتوانند…

ولی
حتما شب‌ها با یاد انها می‌خوابند
حتما مثل مردم می‌دانند
اگر آنها نبودند
اگر شهدا نبودند
نه میزی داشتند نه پستی نه جایگاهی
حتما می‌دانند…


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.