سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » مادر محمد: شب آخر گفت می خواهم در آغوش تو بخوابم/ نمی دانستم چه در سر دارد...

مادر محمد: شب آخر گفت می خواهم در آغوش تو بخوابم/ نمی دانستم چه در سر دارد

چکیده :صدای مادر محمد موسوی زاده گرفته است. انگار گلوله ای از غم راه گلویش را بسته است. با همان صدای غم زده می گوید:«محمد دانش آموز کلاس پنجم بود. او بچه درسخوان و دانش آموز زرنگی بود.دلش می خواست گوشی هوشمند داشته باشد و بتواند برای معلمش عکس و فیلم هایی را که خواسته می شد...


مادر پسر یازده ساله که محمد نام دارد در گفتگو با رکنا می گوید: «آموزش وپرورش دروغ می گوید. (آموزش و پرورش گفته خودکشی به خاطر گوشی نبوده است) مدیر مدرسه می گفت می خواهد به محمد و ۲ دانش آموز دیگر گوشی تلفن همراه بدهد اما این وعده عملی نشده بود.»

رکنا شرح ماجرا را از زبان مادر محمد این گونه می نویسد:« شنبه ظهر بود که مادر محمد برای خرید نان از خانه بیرون رفته بود. پدر مریض محمد و برادر معلولش و دو برادر خردسالش در اتاق محقرشان منتظر مادر بودند و لابد با خودشان فکر می کردند که محمد گوشه ای از آشپزخانه نشسته و دارد درس می خواند. مادر که از راه رسید، چندین بار بر در کوفت اما کسی در را باز نمی کرد. پدر از داخل خانه و مادر بیرون در منتظر بودند که محمد به سمت در بدود و تصویر لبخندش در قاب در رو به مادرش پدیدار شود. انتظار که طولانی شد، پدر از بستر بیماری بلند شد و دوان دوان راه حیاط کوچک را طی کرد. در را که به روی مادر باز کرد، نگاه متحیر و نگران هر دو در حیاط دنبال محمد می گشت اما خبری نبود که نبود. مادر به داخل آشپزخانه سرک کشید. صدای فریادهایش محله را پر کرد و نان از دستش به زمین ریخت. تصویر جسد بی جان پسرک که کبود کف آشپزخانه افتاده بود، کمر او را خم کرد.

صدای مادر محمد موسوی زاده گرفته است. انگار گلوله ای از غم راه گلویش را بسته است. با همان صدای غم زده می گوید:«محمد دانش آموز کلاس پنجم بود. او بچه درسخوان و دانش آموز زرنگی بود.دلش می خواست گوشی هوشمند داشته باشد و بتواند برای معلمش عکس و فیلم هایی را که خواسته می شد بفرستد.اما ما در خانه مان فقط یک گوشی خراب داشتیم که نه فیلمبرداری می کرد و نه می شد با آن ویس فرستاد.همین باعث غم و غصه پسرم شده بود.» او در ادامه گفت:«همسر من مریض است و یک فرزند معلول هم دارم. در خانه های مردم کار می کنم و زندگی مان را به سختی و با کمک اقوام و مردم شهر می گذرانیم. می خواستم کار کنم و برای محمد گوشی بخرم. او به من می گفت خودم بزرگ می شوم و کار می کنم. اما الان نیاز به یک گوشی یا تبلت داشت که از بقیه بچه ها در درس هایش عقب نیفتد که ما هم توان مالی برای خرید آن نداشتیم.» مادر محمد با همان بغضی که در گلو دارد می گوید:«فکرش را هم نمی کردم که محمد چنین بلایی سر خودش بیاورد.او آخرین شب به من گفت هوس رنکینگ کرده است. بعد گفت دلش می خواهد آن شب را در آغوش من بخوابد. نمی دانستم چه در سر دارد و فکر نمی کردم فرزندم با من بی وفایی کند و به خاطر غصه نداشتن گوشی خودش را از بین ببرد.»


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.