سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

آزادی، ملیت و صلح در معنایی واحد

چکیده :اگر در دیگر کنج‌های جامعه نیز همین اختناق حکومت کند آیا چنان بستری اصلا جای زندگی هست؟ آیا در آنجا هیچ هوایی برای تنفس باقی می‌ماند؟ و چرا این خفقان همه‌جائی نباشد؟ ما ادعا کردیم که تمامی هویت‌های حاضر در جامعه به علت اتکایشان بر عقلانیت‌، و حقانیتی که از آن استنتاج می‌کنند انحصارطلب‌اند. پس چرا بر اثر فشار این خفقان همه جانبه سر به بیابان نمی‌گذاریم؟...


سید علیرضا بهشتی شیرازی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

چندی پیش یکی از دوستان مقاله‌ای نوشته بود با عنوان «کشور را با عقلانیت (مثلا عقلانیت اقتصادی) اداره می‌کنند، نه با فتوا». همان‌گونه که از عنوان بر می‌آمد، او فرض را بر آن می‌گذاشت که اجتهاد فارغ از عقلانیت انجام می‌گیرد. هرچند همان گونه که در جریان واکنش‌ها نسبت به رحلت مرحوم آیت‌الله العظمی صانعی آشنا شدیم، فقه به عنوان یک سنت فکری به هیچ وجه از عقلانیت بیگانه نیست. مثلا علم اصول به عنوان یکی از پشتوانه‌های اجتهاد تماماً سرشار از مباحث عمیق عقلی است. از طرف دیگر علم اقتصاد نیز مبنایش قطعاً عقلانیت است. اولین درسی که در اقتصاد می‌خوانیم تبیین رفتار عقلانی است، و از آن پس تمامی این دانش بر همین شالوده فراز آورده می‌شود.

جهت حل مناقشه فوق می‌توان پرسید آیا این تنها آوردگاهی است که علم اقتصاد پا به آن می‌گذارد، یا این رشته علمی با دیگر سنت‌های عقلی نیز درگیری دارد؟ مثلا با سیاست. در همکاری با دولت‌‌‌‌‌‌‌‌ها، یک سوال بزرگ اقتصاددان آن است که پس از چنین عقلانیت برنده‌ای که ارائه می‌کنم دولتمردان چگونه به خود اجازه می‌دهند روی سخنم حرف بزنند؟ منتهی فقط اقتصاد نیست که عقلانیت دارد. مثلا سیاست خارجی هم برای خود واجد عقلانیتی برنده است. اگر دوستی در دستگاه دیپلماسی داشته باشید شاید یک روز از او بشنوید که «اصولا ما خارجه‌ای‌ها» کارمندمان در حد رئیس اداره است، و رئیس اداره ما در حد مدیرکل و مدیرکل‌مان در حد معاون وزیر و قس علیهذا. اگر هنوز چنین جملاتی از وی نشنیده‌اید احتمال بدهید که ادب می‌کند، و الا نظرش همین است. این را نه از جهت انتقاد، بلکه برای بیان یک واقعیت مهم مطرح می‌کنیم. هنرمند چطور؟ او صریحا دست به تحقیر سیاستمدار می‌زند، که وقتی فردا پستت را بگیرند تو دیگر هیچ نیستی، ولی من همان خانمی یا آقایی هستم که بودم. پولدار چی؟ او همه را (اگر جسارت نباشد) احمق می‌داند: کُل علمت چند؟ دوراندیشی و تجربه‌ات چند؟ قدرت و نفوذت چند؟ هنرت چند؟ حتی وجدانت چند؟ البته برخی چیزها قابل قیمت گذاری نیستند، ولی قابل رتبه‌بندی هستند، لذا به قول بعضی دانشمندان آنها را هم می‌شود یک کاری کرد. اگر این حرف‌ها را از دهانش نمی‌شنوید از فرط نزاکت است. بلکه می‌توان این خودبرتربینی را در همه جا دید. اصلا اگر کسی نسبت به هویتش دچار این حالت نباشد از فطرت انسانی‌ بیرون می‌آید. و اگر کسی بگوید الحمدلله ما دچار این عُجب نیستیم، خود این گفته تعریف از خویش است.
همین طور است در مورد گرایش‌ها و سلایق موجود در جامعه؛ هیچ کدام از آنها نیست که از عقلانیت خالی باشد، و بر مبنای آن عقلانیت ادعای حقانیت نکند. یعنی نگوید حق با من است و دیگران اشتباه می‌کنند، و چون اشتباه می‌کنند باید کیستی‌شان را کنار بگذارند و مثل من باشند، یا طرد شوند. مبادا تصور کنید تنها حکومت‌های مستبد این گونه میان مردم خط می‌کشند. کشور را با عقلانیت اداره می‌کنند نه با فتوا. ولی کدام عقلانیت؟ عقلانیتی که من می‌پسندم. این بهانه‌جویی و انتقاد از عنوان یک مقاله نیست. بلکه می‌خواهیم واقعیتی را مورد مداقه قرار دهیم. همین گونه‌اند ادیان. و فرهنگ‌ها. حتی در جمع‌های خانوادگی می‌توانید رد این سیاست طرد را ببینید. کافی است در یکی از آنها تنها بیفتید. حضار در هر گفته و اشاره عقلانیت و حقانیت‌شان را به رخ‌تان می‌کشند و از شما می‌خواهند مثل‌ آنان شوید، تا حدی که از این وضعیت احساس خفقان می‌کنید. آنها در شیوه برخورد خود به راستی دست به تمامیت‌خواهی می‌زنند، یعنی تمامی فضای محفل را از آن خود می‌خواهند و حاضر نیستند حتی در گوشه‌ای کوچک از آن هویتی دیگر حضور داشته باشد. بدین ترتیب در می‌یابیم همان عقلانیتی که این قدر برایش ارزش قائلیم، و به راستی ارزش دارد، چگونه در ذاتش طرد را ایجاب می‌کند.

اما طرد به کجا؟ اگر در دیگر کنج‌های جامعه نیز همین اختناق حکومت کند آیا چنان بستری اصلا جای زندگی هست؟ آیا در آنجا هیچ هوایی برای تنفس باقی می‌ماند؟ و چرا این خفقان همه‌جائی نباشد؟ ما ادعا کردیم که تمامی هویت‌های حاضر در جامعه به علت اتکایشان بر عقلانیت‌، و حقانیتی که از آن استنتاج می‌کنند انحصارطلب‌اند. پس چرا بر اثر فشار این خفقان همه جانبه سر به بیابان نمی‌گذاریم؟ به خاطر آنچه جان رالز اسمش را رفتار عقلایی می‌گذارد. در قاموس عقلانی و عقلایی مترادف هستند. اما رالز میان‌شان فرق قائل می‌شود: عقلانی rational و عقلایی reasonable.

همان دانشمندی که پول روی پول گذاشتن را خوار می‌شمرد، وقتی دخترش می‌خواهد ازدواج کند یادش می‌افتد که انگاری عقلانیت اقتصادی هم یک محلی از اعراب دارد. البته او معمولا درس و دانشگاه را وا نمی‌گذارد و سراغ بساز بفروشی نمی‌رود. اما یک ‌مقدار سنجیده‌تر دخل و خرج می‌کند. همان ثروتمندی که به برادر پزشکش می‌گفت شما آقایان اطباء هم یک جور مکانیک هستید، وقتی پا به سن گذاشت متواضع می‌شود. البته کنکور نمی‌دهد و پشت میز درس نمی‌نشیند، اما نکات سلامت را جدی‌تر از گذشته می‌گیرد. و همین طور پزشک، و سیاستمدار، و هنرمند، و متدین، و متجدد، و ترک و لر و کرد و عرب … رفتارهایشان عقلایی می‌شود. هویت‌ها مثل سنگ‌های خشن جدا شده از صخره نخست گوشه‌هایی تیز دارند. اما هنگام حرکت در جریان رودخانه به هم می‌سایند و گرد می‌شوند: هر کدام از آنها گوشته و زوائدی، ارزش‌های فربه و نحیفی دارند. برای آنکه از مزیت زندگی در کنار هم سود ببرند در اقدامی عقلایی، سرخورده از تنازع و درس آموخته از همکاری‌های پیشین نه ارزش‌های فربه، بلکه ارزش‌های نحیف، یعنی آن وجه از ارزش‌های یکدیگر را که اجماع‌پذیر و عام هستند اخذ می‌کنند.

البته این فرایندی یک‌شبه نیست. به مانند کسی که چهل سال عرق می‌ریزد تا صاحب خانه شود، این سازگاری نیز میراثی نهادی است که بر اثر تجربه‌های طولانی به دست می‌آید تا حیات اجتماعی را قابل تحمل، بلکه قابل تحقق کند – خردی عمومی که رالز آن را اجماع هم‌پوشان می‌خواند.

یک بار دیگر مسیر را مرور کنیم: تک‌تک ما ابتدا هویت‌هایی خودبرتربین داشتیم، ولی و در عین حال مستمند همکاری با دیگر انسان‌ها و زندگی جمعی بودیم (البته از جهت ساده‌سازی است که این گونه می‌گوییم، و الا دانشمندان نشان می‌دهند که حتی در سطح فرد بدون گفتگو و زندگی جمعی هویت اساسا به وجود نمی‌آید). آن نیازها را کجا بر می‌آوریم؟ از میان دو نانوائی سراغ کدام می‌رویم؟ حداقلش آن یکی که زبان‌مان را بفهمند. منتهی زبان به صرف الفاظ پایان نمی‌گیرد. هم‌زبانی خویشی و پیوندی (هم‌هویتی) است/ مرد با نامحرمان چون بندی است/ ای بسا هندو و کُرد هم‌زبان/ ای بسا دو ترک چون بیگانگان/پس زبان همدلی خود دیگر است/ همدلی از هم‌زبانی بهتر است. همدلی یعنی اتفاق نظر، یعنی اجماع هم‌پوشان.

در فرایندی عقلایی همین فضا می‌تواند میان هویت‌های جمعی نیز ایجاد شود و محیط‌هایی بزرگ‌تر برای زندگی فراهم کند. اختناق مزبور در میهمانی فوق را به یاد آورید؛ اگر در آنجا گونه‌ای از اجماع هم‌پوشان وجود داشت دچار خفقان نمی‌شدید. در جامعه بزرگ‌تر نیز داستان همین است. لذا می‌توانیم نام آن فضا را آزادی بگذاریم. البته این معنایی نیست که در تداول عامیانه برای کلمه مزبور می‌شناسیم. در تداول روزمره آزادی یعنی آنکه من هر کاری دلم خواست انجام دهم. یعنی شاعر طنزپرداز آقای رضا عالی پیام بتواند به آقای دکتر عبدالکریم سروش بگوید «مردک»، و سپس او را تهدید کند که اگر یک بار دیگر حرف بزند طی هزارودویست‌وبیست‌ودو بیت جدید سرکوبش خواهد کرد. با تو هستم حاج شیخ عبدالکریم/ ای که پاهایت فراتر از گلیم/ بعد از این هر گاه گویی حرف نو/ قبل گفتن در دهان خود بجو/ تا مبادا بار دیگر سو شوی (یعنی از دستت به دادگاه عدل ما شکایت بیاورند)/ سوژه شعر من هالو شوی. ولی متاسفانه چنین آزادی هرگز در جامعه به کمال نمی‌رسد، زیرا آزادی من یعنی مقید بودن دیگری. این نوع از آزادی حتی اگر به کمال می‌رسید هم نیاز ما را مرتفع نمی‌کرد. زیرا ما به منظور بارور کردن زندگی جمعی است که به آزادی نیاز داریم.

اگر توجه کنیم که این اجماع هم‌پوشان حاصل تجربیات تدریجی و تاریخی جوامع است جا دارد آن را ملیت بخوانیم. ملیت یک امر اعتباری و قراردادی نیست. اگر قرار شود ایران و ترکیه مرزهایشان را بردارند و از فردا یک کشور واحد به حساب بیایند این تحول اسمی تغییری در وضعیت واقعی به وجود نمی‌آورد، بلکه در پس‌فردا هنوز دو ملت مثل آب و روغن از یکدیگر جدا هستند و احتمالا در آینده‌ای نزدیک از یکدیگر طلاق می‌گیرند. حال آنکه درون مرزهای‌شان منسجم‌اند.

در معنای سوم، چنانچه به منازعاتی که در گذشته این هویت‌ها را به جان هم می‌انداخت، و هنوز در بعضی صفحات زمین عرصه را بر مردم تنگ می‌کند عنایت کنیم مناسب است از این اجماع با عنوان شهر صلح یاد شود. خداوند به شهر صلح دعوت می کند. و الله یدعوا الی دار السلام. خداوند می گوید همگی در مسالمت وارد شوید. ادخلوا فی السلم کافه. خداوند به مسلمانان می فرماید هنگام مواجهه با یکدیگر بگوئید سلام، یعنی صلح، و اگر کسی به ما سلام گفت نگوییم تو مومن نیستی. و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا. اگر چارچوب فوق را بپذیریم شاید یعنی اگر کسی گفت ارزش های نحیف تان را پذیرفتم نگوییم تو به ارزش های فربه ما اعتقاد نداری. حتی اگر نسبت به گنجاندن معنای سلام و علیک در این چارچوب شک داشته باشیم آنچه در قرآن به عنوان کلمه سواء مطرح شده است بسیار نزدیک به مفهوم اجماع هم پوشان، یا عین ان است. بگو ای اهل کتاب بیایید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم. قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بینا و بینکم. به هر حال صلح بدون اجماع هم پوشان شکل نمی گیرد، زیرا اگر گروهی باشند که ما حتی نتوانیم با کمترین میزان از ارزش‌های نحیف‌شان کنار بیاییم (مثلا باندهای جنایتکار) به هر حال با آنها در جنگ، یا حداکثر مصالحه موقت هستیم.

در تقابلی که توصیف کردیم شاید بپنداریم عقلایی و نحیف مفید و عقلانی و فربه خسارت‌بارند. حال آنکه در فطرت ما هیچ چیز معطل یا مضر تعبیه نشده ‌است. پزشکی را در نظر آورید که علمش را کنار بگذارد و با خاکشیر و روغن بنفشه به مداوا بپردازد؛ طبابت او دیگر به جامعه نفع نمی‌رساند. همچنین است اقتصاددان؛ او اگر بر عقلانیتش پای نفشارد به درد مردم نمی‌خورد. و نیز سیاستمدار، و هر صنف دیگری که می‌شناسیم. آنها چون قطعات یک دستگاه پیچیده، تنها در صورتی به کار می‌آیند که به لحاظ بخش فربه هویت‌شان دقیقا خود باشند. حتی اگر کسی چونان خواجه نصیر علاوه بر فلسفه، عرفان، فقه، ریاضی، نجوم و سیاست را هم در حد کمال بداند این همه‌جانبگی تنها به شرطی فضیلت است که اصول (فربه‌) این رشته‌های متباین با هم خلط نشود؛ مثلا سال‌های طولانی از عمر نیوتون برای تحلیل ریاضی کتاب مقدس هدر نرود.

«آن وحدتی که بدان دعوت شده‌ایم در عین قبول تفاوت‌ها است.» در مورد صنوف مختلف صحه گذاشتن بر این منطق دشوار نیست. ولی آیا می‌‌توان آن را درباره گرایش‌های سیاسی و عقیدتی نیز به کار بست؟ به تاریخ که می‌نگریم آتش‌بیار هر جنگی آنها بودند. اگر در امر عقلایی معیار حق خیر عمومی است آیا نباید به برخی، یا حتی یکی از آنها بسنده کنیم و به جای حفظ همه رنگ‌ها، دست به همگن‌سازی جامعه بزنیم؟ مثلا با توجه به تجربه‌های هولناک بلوک شرق، آیا بهتر نیست که این مکتب کلاً به زباله‌دان تاریخ برود. از ۱۹۱۷ که انقلاب اکتبر در روسیه به نتیجه رسید باروهای اروپای غربی و حتی آمریکا به مدت هفتاد سال با امواج سهمگین اندیشه‌ها و گرایشات کمونیستی و سوسیالیستی کوبیده می‌شدند، ولی ظاهرا، آن همه تکاپو و هیاهو اثر سرنوشت‌سازی بر صحنه سیاست در آن خطه نداشت، تا آنکه سی سال پس از سقوط دیوار برلین، دانشمندان معلوم کردند این داوری تا چه حد اشتباه است. در طول بخش اعظم این مدت نابرابری در غرب مرتبا کاهش می‌یافت، و در دهه ۱۹۷۰ میلادی به حداقل خود رسید. اما همین که گورباچف سر کار آمد، و سپس در غیاب لولوی سرخ، مسیر تغییر کرد و شکاف طبقاتی چنان اوج گرفت که به نظر گروهی از دانشمندان اگر اینک ترمیم نشود زوال لیبرال دموکراسی اجتناب ناپذیر است. حتی برخی پیامبران لیبرال اکنون راه بقای غرب را احیای سوسیالیسم می‌دانند؛ البته نه برای آنکه حکم براند، بلکه تعادل به وجود آورد. به همین ترتیب در بستر ادیان، کسانی که به جز خداوند را سرپرست گرفتند (یعنی مشرکان)، خداوند حافظ آنان است و پیامبر در موردشان مسئولیتی ندارد. ان الذین اتخذوا من دون الله اولیاء، الله حفیظ علیهم و لست علیهم بوکیل. پس هویت‌های سیاسی عقیدتی نیز از منطقی که گفتیم پیروی می‌کنند.

هویت‌های قومی چطور؟ در این مورد ادبیاتی گسترده تولید شده است که علاقمندان می‌توانند به آنها مراجعه کنند. مثلا فوکویاما در کتاب هویت نشان می‌دهد چگونه با تحقق تنوع قومیتی در یک محله سرزندگی شهری در آنجا رشد می‌یابد. بلکه او تنوع را حتی در ورای جوامع بشری، رمز حیات معرفی می‌کند و مثال می‌زند که وقتی در مزارع بزرگ اقدام به همگن‌سازی (پروش یک گونه و حذف دیگر گیاهان) می‌شود آسیب‌پذیری در مقابل آفات بالا می‌رود.

آرمانی بهروزی جامعه را به حداکثر می‌رساند که «رنگ‌های گوناگون را آمیخته با هم به صحنه بیاورد»، نه چون فعلا به رای و حمایت تمامی این طیف نیاز داریم. بلکه بدون این توجه کار خود جامعه زمین می‌ماند. در عین حال بدون تلائم میان این هویت‌ها، فاجعه در پیش است. این تنوع تنها در دار السلام است که به خیر می‌انجامد، محیطی که به مانند هر شهر دیگری یک شبه ساخته نمی‌شود، بلکه روی هم قرار گرفتن هر آجرش کار می‌برد.

به میراث این شهر می‌توان افزود، کما اینکه می‌شود آن را آسیب زد یا از بین برد. البته شوارع و تاسیسات این مدینه اثیری چنان لطیف‌اند که گاه نظریه‌های ما آنها را از قلم می‌اندازند. ابری که این شهر را سیراب و سرسبز می‌کند یا سیلی که آن را غرق می‌سازد گاه از دیدنش کورند و نسبت به نقش‌های تعیین‌کننده‌‌شان در آبادانی و ویرانی آن آگاهی ندارند. وقتی می‌گوییم آن ابر یعنی کارهای خودمان. همان نطق آتشینی که برای آزادی می‌کنیم می‌تواند نتیجه عکس بدهد، یا ملی‌گرایی‌مان زیراب ملیت را بزند، یا به نام صلح جنگ راه بیفتد، اگر سازوکار شکل‌گیری و رشد این اجماع هم‌پوشان را در نیابیم.

بدنه اصلی این مقاله تقریر درس استاد گرامی جناب آقای دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی، فرزند سربلند آیت‌الله دکتر بهشتی بود که امیدوارم از پس بیان بر آمده باشم.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.