سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » خانه ای که پناه بود و چراغی که روشن ماند و مرادی که آرام رفت...
» غایت علم دین و راهی که آیت الله صانعی (رض) پیمود

خانه ای که پناه بود و چراغی که روشن ماند و مرادی که آرام رفت

چکیده :در جامعه ما که جامعه مدنی بسیار ضعیف شده و حمایت ها و همبستگی های اجتماعی به سبب ترس و عدم اعتماد و نیت خوانی های مذموم به شدت کاهش یافته است، خانه او و نگاه او و جایگاه او پناه بود؛ بی آنکه بترسد، بی آنکه بی اعتماد باشد و بی آنکه بپرسد تو که اینجا به پناه آمده ای از کدام فرقه و جبهه و جناح و دین و مسلک و مرامی! بی آنکه بخواهد بداند! پناه بود برای هر آنکس که از ظلم می گریخت و تکیه گاهی می‌جست،...


میثم محمدی

روزهایی از میهمانی گورستان شیخان قم می‌گذرد. میهمانی فقیه شجاع و دانایی که مرگش نیز چونان زندگی اش ساده و بی تکلف گذشت.

قبرستانی که خود بنایی تاریخی اما ساده و ساکت است، یکشنبه میزبان فقیهی بود که دفن ش را نیز به خلاف سنت مشهور فقیهان و مراجع شیعه سامان داد، خود به وصیت خویش و نخواست تا در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شود. آن گورستان تاریخی اما نام هایی را بر کف و دیواره هایش حک کرده که هر کدام فخری از مفاخر دوران بوده اند و اکنون فقیه شیردل و بی تظاهر ما در دل خاک سردش آرمیده است. خاموشی پس از عمری خروش. برای نسل ما آیت‌الله صانعی بزرگ و روشن فکر، فقیهی است که زندگی اش از میانه دهه هفتاد آغاز می‌شود. نه که گذشته اشخاص پاک می‌شود و کسی را از آن خبری نیست. نه، بلکه آن که ما به نام صانعی دیدیم و شناختیم فقیهی با فتاوی نو، راهگشای فهم حقوق زنان و دگراندیشان و مخالفان در فقه شیعه و شکننده موانع بی ریشه و درهای بسته به قفل تحجر و جمود در سنت فقهی شیعی در سده حاضر بود.

در باب علم آیت الله بزرگ، تا کنون سخن بسیار رفته و گذشته از آن از درک و توان من نیز خارج است.

من آنگاه که به آشنایی بیست ساله با فقیه فقید می‌نگرم و این دوران سراسر تکاپو و تلاش و التهاب را به خاطر می‌آورم، او را رجلی می یابم که از اسارت اسم و منصب و شهرت رها بود. بسیار دانشمند بود و آدم را به یاد عالمان تاریخی در دوران دور می‌انداخت که شب و روزشان به خواندن و نوشتن و درس گفتن میگذشته است. بسان شاگردان ممتازی که نه اهل سیاست اند، نه با جامعه کاری دارند و نه به عوام و مردمان اهمیتی می‌دهند؛ فقط میخوانند و می‌خوانند و تمامیت عشق شان همان درس است. و در اینجا درس دین.

اما آیا درس دینی که صانعی خواند و آموخت و آموزاند، همین بود؟
همین شاگرد اول مدرسه فقه بودن؟
همان در ۲۳ سالگی به اجتهاد رسیدن؟
غایت درس دین برای عالم دین توانایی بالاتر برای حفظ احادیث بیشتر و نقل اسانید برتر و نقد اساتید مهتر است؟
آرمان فقه خواندن برای یک طلبه، حل مسئله طهارت و چگونگی صحت غسل و کفایت کفن مرد و زن است یا اینکه نه؟
منتهای فقه خواندن باید عالمی تحویل دهد که درد حقوق انسان داشته باشد؟
درد فقر داشته باشد؟
درد تبعیض داشته باشد؟
درد شرافت داشته باشد؟

آنهمه حلال و حرام بخواند که دست آخر به انسانیت انسان و رشد او کمک کند و نشان دهد اگر حق هست زندگی بر مدار حق چگونه است؟

آنهمه روایات را تحلیل کند تا ببیند دین چه زندگی شرافتمندانه ای برای انسان مهیا میکند و چه موانعی از عدالت را می زداید؟
و اگر علم دین، علمی باشد که مغز تو را علامه دهر کند اما قلب تو را به روی فقر و فلاکت مردم بی حس و چشم تو را به روی ظلم بسته و گوش تو را به روی فریاد دادخواهی مسدود، آن علم واقعا علم دین است؟ آیا غایت علم دین همین است؟ یعنی نگارش یک رساله و یافتن حامیان و مقلدان و درس و بحث؟ بعد از آن چه؟

بعد از اینکه فهمیدیم آن روایت امام هست و این نیست و سن بلوغ دختر این هم می‌تواند باشد و دیه زن و مرد برابر است و کافر نجاست ندارد و از این قبیل ولی در کنار بیش از سه هزار احکام رساله عملیه این هم مکشوف شد که علی ظلم بر مردم را زایل کننده مشروعیت حکومت میداند و حکومت را بدون رضایت و بیعت آزادانه درست نمی‌داند و تعدی به حقوق مردم هم حرام است، اتهام دروغ به نام دین هم حرام است، تصمیم گیری برای سرنوشت مردم بدون اطلاع و اقدام آنان هم حرام است، بعد از اینهمه چه تفاوتی در زندگی یک فقیه با فرد عادی پدید می‌آید؟
دینی با امامی چون حسین و پیشوایی چون علی و پیام آوری چون محمد؟

اینجاست که اگر اکتفای انسانی فقیه و زیست اجتماعی سیاسی او و نصاب تصمیمات بنیادین او، همچنان بر همان مدار احکام عبادات و طهارات بچرخد ولو عالمانه ترین و مجتهدانه ترین احکام را صادر کند، یک جای کار می لنگد و باید علت را یافت.

این درست همان نقطه ای است که سال‌ها فقیه مظلوم و محذوف عصر ما که بر سر ندیدن و کنار زدن و حذف کردنش مسابقه میان اهل سیاست و شریعت بر پا بود، از آن مبرا بود و زندگی اش را نیز بر سر همان عهد نهاد.

من به حکم بیست سال آشنایی نزدیک با آیت‌الله صانعی و دوست داشتن او چون یک «پدر» می‌توانم در کنار بسیاری دیگر، به صراحت شهادت دهم که بارها دغدغه او را٬ صراحت او را و صدق او را برای فقر مردم، جان و مال مردم و آبرو و حیثیت مردم به چشم دیدم.
خشم اش را و بغض ش را به احساس خود چشیدم و آنگاه که با میهمانان ش سخن می‌گفت خنده های بی ریا و گفتگوی بی تکلف و تواضع مثال زدنی اش در قبال سخن درست مخاطب را به روشنی دیدم. مخاطبی که از کوچکترین فرزندان او هم کوچکتر بود و اینجا او به صراحت نشان میداد که وقتی پای حق و منطق و استدلال وسط باشد همانطور که چشم بر لباس و جایگاه و سن خود می‌بندد چشم بر حق و حقیقت سخن مخاطب می‌گشاید. همانطور که گوش ای همیشه آماده شنیدن داشت و دلی همواره آماده تپیدن برای مظلومی که به او پناه آورده بود و …
آری!
پناه!

در جامعه ما که جامعه مدنی بسیار ضعیف شده و حمایت ها و همبستگی های اجتماعی به سبب ترس و عدم اعتماد و نیت خوانی های مذموم به شدت کاهش یافته است، خانه او و نگاه او و جایگاه او پناه بود؛ بی آنکه بترسد، بی آنکه بی اعتماد باشد و بی آنکه بپرسد تو که اینجا به پناه آمده ای از کدام فرقه و جبهه و جناح و دین و مسلک و مرامی! بی آنکه بخواهد بداند! پناه بود برای هر آنکس که از ظلم می گریخت و تکیه گاهی می‌جست،

پناه برای هر آنکس که زندگی اش ویران شده بود و حمایتی میخواست،

پناه برای هر آنکس که فریاد داشت، درد داشت، تنها مانده بود، بی کس و بی پشتوانه شده بود، در هراس بود و امنیت و آرامی می‌خواست.

در آن خانه، خانه آن چراغدار همواره گشوده بود و شاید باور کسی نیاید تا به چشم نبیند که این خصلت آیت الله فقید روزگار ما شب و روز نداشت. سپرده بود حتی در نیم شبان که مردمان همه در خواب خوش اند، اگر کسی پناهی خواست و امنی می‌جست، درب دفتر گشوده باشد و گوشی آماده شنیدن و غذایی گرم برای خوردن و جایی برای آرمیدن و این در جامعه ما نعمتی ستایش برانگیز بود.
درد دارد که بگویم درب اموال ش از درب خانه اش گشوده تر بود و اینهمه چون در خانه دل ش بسته نبود و به روی همه باز بود.
شاید بسیاری ندانند و تا آن فقیه شجاع دل زنده بود نمی‌گذاشت بدانند، که پس از رخداد ۸۸ و آسیب هایی که به خانواده های مردم رسید و بسیاری از آنان نان آور خود را از دست دادند و خانه و کاشانه شان به حکم فقر و مصیبت طعمه حریق جان سوز شد، این فقیه بزرگ عصر ما بود که عهده دار تامین زندگی ایشان بود. اینجا بود که انهمه درس خواندن و فقیه اعلم بودن و ثقه را از ناثقه تمیز دادن، بعد اجتماعی می‌یافت و نشان می‌داد او پس از نیم قرن اجتهاد و تفقه، فقط در حلال و حرام عبادات و طهارات نمانده است که عبادت برایش دستگیری از آسیب دیدگان جامعه اش بود و طهارت برایش، پاکیزگی و طهر حیات ایشان!

که او امتحان علم و عمل ش را خوب پس داده بود و من به قدری که می‌دانم مکلف م به شهادت که او در این مسیر و در دستگیری و رسیدگی به ایشان خود پیش‌قدم بود و منتظر اشاره و خواست کسی نبود همانطور که در بقیه ایام حیات ش نیز منتظر خواسته ای نمی ماند تا حقارت کسی به زبانش آید که پیش از هر سخنی، او به عمل آمده بود و بر مصداق آن روایت هستی بخش، از محمد رسول الله زیست که فرمود آنکه صبح کند و از حال همسایه خود بی خبر باشد، مسلمان نیست.

انواع حذف و طرد و طعن را بجان خرید اما پا بر شرافت و دیانت و همیت خود نگذاشت و حق و مردم ش را قربانی جایگاه و مدرس و مبحث خود نخواست و این حذف خودخواسته و طرد مختار، مهم‌ترین معیار شجاعت و تقوای او بود.

این ادای دینی بود به فقیهی بزرگ که نه فقط با احکام و فتاوی و علم خود که با شجاعت و فتوت و عمل خود به ما زندگی آموخت و آموزگار نزد پروردگار خود رفت.

منبع: بلاگ نویسنده


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.