سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

ای کاش او ما باشیم

چکیده :وقتی هنگامه جنگ تنگ می شود این رزمندگان دلاورترند که چونان استخوان در بدن یا اسکلت در ساختمان، از شجاعت و استقامت شان به دیگران قرض می دهند - یعنی با عملشان آنان را امر به پایداری و نهی از بزدلی می کنند - و صفوف را پابرجا نگه می دارند. به همین خاطر در گذشته پرچم هایی به دست این افراد می دادند تا حضورشان از مسافت های دورتری احساس شود.‌...


سید علیرضا بهشتی شیرازی

بسم الله الرحمن الرحیم
پس از سیل سال گذشته، در یکی از مجالسی که کمک‌ جمع می کردند کسی برخاست و گفت این‌مسخره بازی ها چیست که پنجاه تومان و صد تومان می دهید؟ در خوزستان مردم چند روز است غذا ندارند. می فهمید یعنی چه؟ میلیون بدهید. من خودم ده میلیون می دهم. شما که از من تواناترید بیست بدهید، پنجاه بدهید.

هم از لحنش، هم از عملش، انگاری داشتم معنای “مَشتی” را می فهمیدم. عجب! پس مردم به مشهدالرضا می روند تا با چنین صفاتی به شهرشان باز گردند. کمترین تاثیر سخنش آن بود که دیگر کسی تصور نمی کرد کاری بزرگ انجام داده است. لذا او بود که خیر بسیاری از حاضران را شایسته قبول کرد، زیرا نگذاشت عمل شان را بزرگ ببینند. علاوه بر آن هر کسی که اینک بیشتر از نیت پیشین می پرداخت، آن جرات اضافی را از او به دست می آورد.

در فضیلت عمل او همین مقدار به ذهنم رسید، حال آنکه حقیقت ورای اینها است، زیرا امیرمومنان (ع) می فرمایند تمامی اعمال نیک، از جمله جانفشانی در راه خدا، در مقایسه با امر به معروف و نهی از منکر مانند نَمی است که از بخار دهان بر جای بماند در مقابل آب بسیار عمیق.

– حتی جانفشانی در راه خدا؟
– حتی جانفشانی در راه خدا. چون در جهاد هم این امر به معروف و نهی از منکر است که اصل کار را انجام می دهد.

وقتی هنگامه جنگ تنگ می شود این رزمندگان دلاورترند که چونان استخوان در بدن یا اسکلت در ساختمان، از شجاعت و استقامت شان به دیگران قرض می دهند – یعنی با عملشان آنان را امر به پایداری و نهی از بزدلی می کنند – و صفوف را پابرجا نگه می دارند. به همین خاطر در گذشته پرچم هایی به دست این افراد می دادند تا حضورشان از مسافت های دورتری احساس شود.‌

شاید در اشاره ای به همین نکته، حضرت امیر می گویند وقتی نبرد به سرخی می گرایید ما به وجود پیامبر (ص) پناه می بردیم. احتمالا نه به آن معنا که موضع خود را رها کنند و پشت رسول خدا پنهان شوند. بلکه به ذیل شهامت ایشان متوسل می شدند و با نگاه به استواری و جنگاوری پیامبر، از آن وام می گرفتند.

اکنون نیز که بنگرید ماجرا همین است. در فضای مجازی خیلی هستیم که می نویسیم، اما پس از وام‌ جستن از جسارت پرچم دارانی چون نرگس محمدی. لذا در یک اتاقی رئیس به مرئوسانش می گوید شاخ فلانی را بشکنید. او تشخیص داده است که در جان گُردآفرید به مانند هر سپاه پیروزمند دیگری چهره ای، قصه ای، خاطره ای، تجربه ای، سرمشقی، منطقی وجود دارد که به مثابه تکیه گاه عمل می کند، و الا این گونه محکم‌ نمی ایستاد. لذا می گوید آن عباس (ع) که هنوز در دشت های دل او دلیری می کند، فرقش را بشکافید.

دشت های دل ما مهم تر از کوفه و شام هستند. وقتی راه کوفه را بر حسین (ع) بستند فرمود بگذارید به مدینه برگردم یا به خطه ای دیگر بروم. گفتند نمی شود، اما غلط کردند. او به سرزمین سینه های ما آمد تا در آنجا امر به معروف و نهی از منکر کند.
در بسیاری از این خطه های جدید باز شهید شد، در برخی هنوز جنگ جریان دارد و در بعضی هم به پیروزی رسید. همه جای شهر را گرفت. شمرها و خولی ها را صفات زشت مان به حساب آوریم؛ همه را از دم تیغ گذراند، تا جائی که جز حسین و حسینی باقی نماند. آن گاه بر تخت تکیه زد و حکم راند. او حقیقت خاک را به چیزی نورانی تبدیل کرد. از بیرون، باروهای قلعه مثل دیگر دیار از سنگ و آجر، یا دقیقتر بگوییم، از گوشت و پوست به نظر می آمدند، اما درونش پر از حسین بود. به تعبیری دیگر پهلوانی متولد شد، حری، مسلمی، حبیبی، که حالا خودش چونان حسین در دل های مردم امر به معروف و نهی از منکر می کند. ای کاش این پهلوان ما باشیم.

اهل طریق می گویند بعد از ظهر عاشورا که می رسد خداوند کسی از دوستانش را می فرستد تا با پسندش اسباب قبولی عزاداری ها را فراهم آورد. او به هر خیابان و محفلی سر می کشد، به هر شهر و قریه ای، به دیروز، به امروز، دیگ های بزرگ، علم های بلند و سنگین، دسته های منظم و شکوهمند، روضه های سوزناک، اشک ها و زاری ها. آن گاه از میان سراسر آن صحنه تنها کار پیرزنی را می پسندد. “دیدی پیرزن چه کرد؟” پیرزن از فرط ازدحام به کنار دستی اش گفته بود اگر می شود اجازه بده من هم فقط به اندازه پاشنه یک پا داخل حرم باشم. در میان تمامی آن هیاهو فقط همین را در خور می بیند و مابقی را به حساب آن بپذیرد.

آیا آن همه تکاپو تنها برای آنکه پیرزن به اندازه پاشنه یک پا در حرم بار بیابد، یا حسین (ع) به اندازه یک پاشنه در جان او پایگاه پیدا کند؟ آیا اسراف نیست؟ انگاری نیست. در دنیای خودمان هم هزار نفر می ریزند و می پاشند و می خورند و پای می کوبند، تا دو نفر به هم برسند و شش ماه بعد طلاق بگیرند.

آن پیرزن همه ما هستیم. کما اینکه از میان ما فقط او به چشم می آید. و پاشنه او پهلوانی است که هر محرم پا به دنیا می گذارد. ای کاش او ما باشیم.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.