سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری می‌کرد...

قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری می‌کرد

چکیده :دستی تهی و سینه‌ای سرد و نگاهی بی‌رمق دارند، اما پیوسته مشتری می‌جویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل می‌کنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی می‌کَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار....


رضا بابایی

مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمی‌افکنند و جز تشویش و اضطراب نمی‌آورند. چند برگ از کتاب‌های کهن یا نو را که می‌خوانند، دعوی‌ها می‌کنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیده‌اند، خطابه سر می‌دهند. دستی تهی و سینه‌ای سرد و نگاهی بی‌رمق دارند، اما پیوسته مشتری می‌جویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل می‌کنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی می‌کَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار می‌دهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر می‌کند و بر طبل تبلیغ محکم‌تر می‌کوبد:
ای که در معنا ز شب خامش‌تری
گفتِ خود را چند جویی مشتری
اما آنان که شاخسار معرفتشان گرانبار از میوه‌های شیرین و لب‌گزا است، آنچه نمی‌جویند مشتری است و آنچه نمی‌خواهند شهرت و آوازه‌گری است.

در دفتر پنجم مثنوی از مشتری‌جویانی می‌گوید که بلندی صدای آنان از تهی‌بودگی درونشان است؛ چونان طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز می‌کند که دعوی پیغمبری می‌کرد. مردم او را نزد شاه می‌آورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. شاه مدعی را کنار خویش می‌‌نشاند و از خانه و دیارش می‌پرسد. مدعی می‌گوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنت‌کدۀ زمین آمده‌ام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب می‌شود و می‌گوید ای مردک نادان، تو امروز چه خورده‌ای که چنین یاوه می‌گویی؟ مدعی پیغمبری می‌گوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمی‌کردم. این صدا که از من می‌شنوید، صدای تهی‌گاه است.

مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ
تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ
گر دلت را نان بُدی یا چاشتی
از خریداران فراغت داشتی

آن یکی می‌گفت من پیغمبرم
از همه پیغمبران فاضل‌ترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
شاه را گفتند اشکنجه‌ش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخُن

شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
پس نشاندش بازپرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی؟
گفت ای شه هستم از دارالسلام
آمده از ره در این دارالمَلام
نه مرا خانه ا‌ست و نه یک همنشین
خانه کی کرده است ماهی در زمین
باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشت‌ساز
اشتها داری؟ چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد؟
گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغمبری

دعوی پیغمبری با این گروه
هم‌چنان باشد که دل جستن ز کوه
کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتۀ مشکل نجست


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.