سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

روایت آدم ربایی ۲۱ بهمن

چکیده :‎‏ازسمت راست لگد میخوردم و از جلو با مشت میزدن تو سرم و موهامو میکشیدن. ‎‏شال هم افتاده بود طبیعتا. حتی نمیتونستم جلوی ضربه‌ها رو بگیرم. با جفت دستهام ‎‏دستبند رو چسبیده بودم. اونهام دستبند رو می‌کشیدن و تیزی دنده‌های حلقهٔ دستبند فرو میرفت تو گوشت دستم. به نفس نفس افتاده بودم ولی خوشبختانه دستام طاقت آورد. ‎‏آخرش تنومند بیسیم...


بهاره هدایت

بعد کلاس رفته بودم تو کتابخونه دانشکده نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد. حراست دانشگاه بود و گفت می‌خوان باهام صحبت کنن.

درباره؟

«چیزی نیست، یه کار کوچیکه. کی میایید؟ الان کجایید؟»

‎‏۲۱ بهمن ۹۸ئه. ساعت ۱۰ صبح.

‎‏سوالِ «الان کجایی؟» همیشه بهم یه حس ناامنی میده؛ خیلی مهم نیست که کیه ‎‏که داره میپرسه، مهم اینه که این سوال یه جور مبهمی به خاطرات بازداشت منتهی میشه؛ بنابراین هیچ‌وقت با خیال راحت جواب این سوال رو نمیدم. به‌جاش گفتم:

+ ‎‏میام.

‎‏-تا نیم ساعت دیگه اینجا باشید.

‎‏+نمی‌رسم تا اونوقت. ظهر میام.

‎‏-چه ساعتی؟ ‎‏

+تا ۱۲ اونجام.

‎‏گوشی رو که قطع کردم تنم می‌لرزید. ‎‏با خودم گفتم بیخود ترسیدی، چیزی نیست. مگه حراست میتونه چه کار کنه؟! می‌خوان تهدیدت کنند، یا نهایتا یه پرونده‌ای برات باز کنن. ‎‏

سوال: حالا الان به کی بگم که حراست احضارم کرده؟ ‎‏لیست آدمهایی که ممکن بود بهشون زنگ بزنم تو ذهنم ردیف میشه؛ اما دستم نمیره زنگ بزنم. ‎چه اهمیتی داره براشون؟ حراسته دیگه. میرم و میام. چیزی نیست.

‎‏به همکلاسیم که کنارم نشسته میگم:

‎‏+علی بریم پایین یه چایی بخوریم، منم یه سیگاری بکشم.

‎‏تو کافه دانشکده میشینیم به گپ زدن؛ از اینور و اونور، از داستان زندگیمون. پرت و پلا. تو دلم آشوبه. ‎‏از قیافه خونسرد خودم خنده‌م میگیره؛ من الان کدومم؟ اونی که ترسیده؟ یا اونی که اینجا نشسته پرت و پلا میگه و میخنده؟!

«من باید برم. میرم حراست و برمیگردم». ‎‏قبل رفتن ۲تا شماره تلفن بهش میدم و میگم هر وقت منو پیدا نکردی به اینا زنگ بزن بگو پیدام نمیکنی.

‎‏-چیزی شده؟

‎‏+نه. کلاً میگم.

‎‏به نگهبان ساختمون حراست کارم رو میگم و میرم طبقه ۵ام. ‎‏منشی میگه:

«بشینید، صداتون میکنم»

‎‏۵ تا صندلی کنارهم اونجاست. ۳ نفر روش نشسته‌ن؛ یه زن چادری و ۲تا مرد؛ یکی تنومند، حدود ۴۰ ساله با موهای کم‌پشت و صورت اصلاح‌نشده، و یکی نحیف با موهای آلامد و یه سوییت‌شرت قرمز و آبی جیغ. ‎رغبت نکردم تنگ کنارشون بشینم. وایستادم به تماشا کردن. زن زیر چشمی گاهی نگام میکرد، شبیه یه دانشجوی بسیجی تازه فارغ‌التحصیل‌شده‌ بود که اومده سفارش بگیره برای استخدام. صورت استخوانی و نگاه دزدکیش یه جور سردی رو از خودش ساطع میکرد. نمیدونم چرا به‌نظرم اومد اعتماد به‌نفسش کمه.

به ‎اون دوتا مرد چی؟ نمی‌خورد دانشجو باشن.

‎‏یکی میخورد قلدرمآب باشه، اون یکی هم… هیچی، تشخص نداشت.

این دو تا اینجا چیکار میکنن؟

‎‏تلفنم زنگ خورد و مشغول حرف زدن شدم…

‎‏بعد یه ربع یه خانمی صدام کرد تو اتاقش.

‎‏-شنیدیم احضارتون کردن نگران شدیم.

‎‏+شما؟

‎‏-من مسئول بخش مشاورهٔ حراستم.

‎‏+مشاوره؟

‎‏-بله به دانشجوها کمک میکنیم مشکلاتشون حل بشه.

‎‏+من مشکلی ندارم.

‎‏-شنیدیم پدرو مادرتون اخیرا فوت شد‌ن.

‎‏+برای همین منو خواستین؟!

‎‏-نه. تو فضای مجازی پخش شده که انگار گفته‌ید احضارتون کردن. چیه ماجرا؟ ما میخواهیم به امید خدا کمکتون کنیم؛ ‎شما دانشجوی مایید، ما در قبال شما مسئولیت داریم.

‎‏می‌خندم.

‎‏و همونجور خنده خنده ماجرای احضار تلفنی دیروز رو براش تعریف میکنم.

زن مدام با چادرش در جداله و‌ تمام تلاشش رو می‌کنه که اعتماد منو جلب کنه.

‎‏-چرا میخندی؟ انگار نگران نیستی.

‎‏+نگران چی باشم؟

‎‏-میخوای چیکار کنی آخرش؟

‎‏+میخوام فعالیت کنم. حقمه.

‎‏-زندگیت پس چی؟

‎‏+زندگیم همینه. چشه مگه؟!

‎‏-نمیخوای مادر شی؟

‎‏+این به حراست چه ربطی داره؟

‎‏-به عنوان یه خواهر، یه دوست میگم.

‎‏می‌خندم.

‎‏بعد نیم ساعت، با روی خوش، منو تا دم در بدرقه کرد.

‎‏با خودم گفتم: خب خدا رو شکر چیزی نبود.

‎‏اومدم پایین و از ساختمون خارج شدم. موقع رد شدن از جوب یه نفر کنار صورتم گفت:

«خانم هدایت، شما بازداشتید».

نگاش کردم. مرد تنومند بود. همونی که بالا تو واحد حراست دیده بودم. خنده‌ام گرفت. خبری از دل‌آشوبه نبود. یکهو انگار آروم شده بودم.

‎‏+حکم‌تون؟

‎‏-بشین، حکمم بهت نشون میدیم…

‎‏مقاومت نکن، آبروت میره.. بکُنش تو ماشین.

‎‏زن چادری اطاعت کرد و بازوم رو ‌قاپید. ژانگولربازیشون مضحک بود.

چه خبره آقا، دزد گرفتید مگه؟!

‎‏و میشینم تو ماشین.

‎‏به ذهنم میاد که: پس چرا مقاومتی نکردی؟ خودتو جمع و جور کن… ولی آخرش چی؟ بالاخره که میگرفتنم. مگه میشه بذارن درس بخونم؟!

‎نرده‌های سبز دانشگاه از کنارمون رد میشن. تسلیم شدم گویا. عین خیالم نیست. ‎‏پسرک لاغراندام پشت فرمون نشسته. مرد تنومند، کنارش، رو به من میگه: ‎‏

-گوشیت!

‎‏+باید حکم بازداشت رو ببینم.

‎‏-بده تا نشون بدم.

‎‏گوشی خاموش رو بهش میدم: ‎‏

+خب حالا حکم.

‎‏زن کنار دستم میگه: یه چیزی هم تو گوشش بود… خودم اون بالا دیدم. ‎‏

هندزفری‌ها رو از گوشم درمیارم و میدم:

‎‏+حکم رو ببینم.

‎‏-کیفت رو بده. ‎‏

+اولین بارتونه کسیو می‌گیرید؟ حق منه حکم رو ببینم!

‎‏-کیفت رو بده بینم، حرف زیادی نزن!

‎‏+نمیدم تا نشون ندین. ‎‏خودشو پرت میکنه سمت من تا کوله رو از کنارم برداره.

خودمو میندازم روی کوله: ‎‏

+چرا مسخره‌بازی درمیارید؟! حکم رو بدید بخونم، حق منه!

‎‏به زن دستور میده:

‎‏-دستبند بزن بهش، کیف رو بگیر… پرروبازی درمیاری واسه من؟!

‎‏رسیده‌یم م انقلاب.

‎‏+نمیذارم دستبند بزنید. اول حکم! نه لباس فرم دارید، نه ماشینتون آرم داره. حکم بازداشت هم ندارید. این آدم‌رباییه. من پیاده میشم.

‎دو نفری هجوم آوردن سمتم. ‎‏کوله رو چسبیدم و خم شدم روش. ولی مشت و لگدها تعادلم رو بهم میزد، و هر آن ممکن بود دست راستم دستبند بخوره. ‎‏سرمو آوردم بالا و دو تا حلقهٔ دستبندی رو که بالای سرم بازشده منتظر مچ‌هام بود، قاپیدم. دیگه نمیتونستن کاری بکنن؛ ‎حتی اگه دستبند از یکی از دستهام رها میشد، اون یکی دست میتونست دستبند رو پس بکشه.

‎‏تمام مدت جیغ میزدم: حکم رو نشون بدین! حکم!

‎‏ازسمت راست لگد میخوردم و از جلو با مشت میزدن تو سرم و موهامو میکشیدن. ‎‏شال هم افتاده بود طبیعتا. حتی نمیتونستم جلوی ضربه‌ها رو بگیرم. با جفت دستهام ‎‏دستبند رو چسبیده بودم. اونهام دستبند رو می‌کشیدن و تیزی دنده‌های حلقهٔ دستبند فرو میرفت تو گوشت دستم. به نفس نفس افتاده بودم ولی خوشبختانه دستام طاقت آورد. ‎‏آخرش تنومند بیسیم زد.

«متهم تمرد می‌کنه… نیرو بفرستید».

وقتی دیگه کتک نزدن و به نظر میومد بیخیال دستبند زدن شدن، ‎‏دستبند رو ول کردم و نشستم:

حکم رو باید ببینم. حق منه!

‎‏چند صدمتر بعد از م انقلاب ماشین نگه داشت. یهو یه مرد مو بور در سمت چپم رو باز کرد و نشست کنارم:

‎‏-پرروبازی درمیاری ها؟! حالیت میکنم…

‎‏+حکم رو…

‎‏-دهن کثیفتو ببند. صدات درنیاد. ‎دستش رو از پشت گذاشت بیخ گردنم و سرمو برد کف ماشین:

تکون بخوری گردنتو میشکنم.

‎‏اون یکی گفت:

‎‏-آدرس خونه‌ت رو بده. ‎‏

+شما آدم‌ربایید. من تا حکم رو نبینم حرف نمیزنم.

‎‏-فک کردی آدرس نداریم؟!.. راننده برو سمت نواب.

‎‏نفهمیدم چی شد که گردنم رو ول کرد. اومدم بالا.

‎‏-آدرس رو بده برات گزارش رد نکنم. ‎

‏+حکم. ‎‏

-حکم رو بده بهش ببینه، فکر کرده ما کی هستیم!

‎‏تنومند یه پوشه صورتی رو از جلوی داشبورد برداشت داد به موبور. موبور برگه رو از توش درآورد و یه جوری گرفت که بتونم بخونم. حکم بازداشت و تفتیش خونه بود از طرف شعبه ۴دادسرای اوین.

‎‏+خب اینو از اول نشون میدادید چی میشد؟!

‎‏-شاید پاره میکردی.

‎‏+پاره میکردم منو نمی‌بردین؟!

‎‏رسیدیم دم در خونه، توی یه کوچه باریک بن‌بست تو جنوب شهر. ‎‏زن از تنومند پرسید:

دستبند بزنم؟ این وحشیه، من مسئولیتش رو قبول نمی‌کنم.

‎‏-این که بی‌آبروئه؛ بزن بذار در و همسایه هم ببینن.

‎رفتیم بالا و خونه رو گشتن. بعدم منو بردن مرکز فرماندهی ناجا تو خ شریعتی و بعدم بازداشتگاه وزرا و‌ بازجویی‌ها شروع شد.

‎‏

پ.ن:

‎‏من برای هیچ‌کدوم از این صحنه‌ها طبیعتا شاهدی ندارم، و بنابراین نمیتونم ثابت کنم یا مدعایی داشته باشم. اولین جلسه بازپرسی بهم گفتن زنی که همراهمون بود ‎به جرم ضرب و شتم از من شکایت کرده، و برگه پزشکی قانونی هم ضمیمه شکایتشه و دو تا همکارانش هم شاهدش‌اند. ‎‏بنابراین همینجا اعلام میکنم که همه اینها ساخته و پرداخته خیالات منه؛ داستانه و واقعیت نداره. اصلا نه ضرب و شتمی در کار بوده و نه (اگه دوست دارید) حتی دستگیری‌ای.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.