سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ضعف دیکتاتور، قدرت مطلقه و فقر او، حرص و حَسَد او بود...

ضعف دیکتاتور، قدرت مطلقه و فقر او، حرص و حَسَد او بود

چکیده :در همین تاریخ معاصر، رضا خان را باید دید که چگونه از نردبان چند و چندین پلۀ یاران جانی بالا میرود، وانگاه، یک به یک همان پلکان عروج را از بیم ترک برداشتن سنگوارۀ اطلاق قدرت مطلقۀ خود فرو میشکند و بر باد...


ناصرآملی

در فرایند خود کشی معمار ایران جدید

بخش اول*

سعدی با آن زبان و بیان بی بدیل فرمود « ده درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»

سعدی فقط واجد بیان بی بدیل نبود، نثر و شعر او پر از حکمت کم نظیر نیز بود؛ و در حکمت این پاره مشهور از گلستان همین بس که به عمقی عمیق از نوعی روانشناسی قدرت مطلق، توجه میدهد.

قدرت مطلق، از هر نوع آن، حسود و عنود است و لذا نابردبار و کبود؛ و تو در هیچ نقطه از تاریخ نمیتوانی قدرت مطلق، اما اهل مدارا و تحمل غیر را یافت:

در همین تاریخ معاصر، رضا خان را باید دید که چگونه از نردبان چند و چندین پلۀ یاران جانی بالا میرود، وانگاه، یک به یک همان پلکان عروج را از بیم ترک برداشتن سنگوارۀ اطلاق قدرت مطلقۀ خود فرو میشکند و بر باد میدهد:

او بجز چهار نفر از خصّیصین کودتا، یعنی «سید ضیا، ماژور مسعود خان، احمد آقاخان، و کلنل کاظم خان سیاح»، همۀ پلکان را درمینوردد، میشکند، یا نابود میکند:

فروغی، دشتی، دادگر، بهرامی، اسدی، رهنما، …. و از همه عجیب تر و تکاندهنده تر، این سه ستون اصلی حکومت و سلطنتش:

«نصرت الله فیروز، سردار اسعد، و علی اکبر داور.»

اما چرا از آن چهارِ اول درمیگذرد؟

بر پایۀ روایات متواتر، وقتی برای اولین بار در منزلگاه شاه آباد، ستاد کودتا تشکیل میشود، یک تن از پنج، به احتمال اختلاف و تشتّت در میان پنج کودتاچیِ اصلی، انذار میدهد؛ و سپس این سید ضیا است که میگوید « ما همین الآن یک قسم نامه تنظیم میکنیم؛ قسم نامه ای که هر پنج نفرمان به قید قرآن، آن را امضا خواهیم کرد…

بسم الله الرحمن الرحیم. ما امضا کنندگان این قسم نامه، قرآن کریم را گواه میگیریم که چنانچه پس از خاتمه کاری که مصمم به انجام آن هستیم … به عللی میان ما اختلاف نظر بروز کرد … در همه موارد و احوال جان آن چهار تن دیگر را از هر گزندی در امان بداریم و نسبت به جان یکدیگر قصدِ سو ٕ ننماییم…»(سید ضیا عامل کودتا- صدرالدین الهی- ثالث- چ چهارم- ص۳۶۶)

و اما بجز این چهار از پنج، هیچ‌یک از یاران دیگر دیکتاتور، از گزند او در امان نمی‌مانند؛ بلکه سه تن از نزدیکترین یاران رهبر مستبد، به کام مرگ میروند:

نصرت الدوله فیروز، سردار اسعد بختیاری، و «داور».

در این نوشتار، و در حد این مجال، به ظرفیتها و نقش و مرگ داور در دوران پهلوی اول، اشاره میکنم:

علی اکبر داور: متولد ۱۲۶۴ ش، مازندرانی، نام پدر کلبعلی، محصل دارالفنون، و سپس گذرانندۀ تحصیلات تکمیلی حقوق، در سوئیس، و بازگشته به کشور پس از کودتای ۱۲۹۹، عضو مجلس پنجم، و تکاپوگر در براندازی حکومت قاجار و تاسیس مجلسِ مؤسّسانی که به سلطنت پهلوی انجامید؛ و وزیر فوائد عامه در دولت فروغی، وزیر دادگستری در دولت مستوفی و هدایت؛ و وزارت دارایی بار دیگر در کابینۀ فروغی؛ و سپس مرگ در آغاز پنجمین دهۀ زندگی!

چنانکه به اشارت رفت، رضاخان پس از گذر از پل قدرت و استقرار در آن، جان نصرت الدوله(برادر مریم فیروز: همسر کیانوری)،  سردار اسعد، و نیز تیمورتاش را گرفت. او پس از ریشه گرفتن دیکتاتوری پسا کودتا، دیگر نیازی به این سه ستون نداشت؛ چون علاوه بر تکیه به سید ضیا، با توسل به فرمانفرما و نصرت الدوله، نگرانی اش را از قاجارها و انگلیس مرتفع کرده بود.

رضاخان با به بازی گرفتن سردار اسعد بختیاری، و با کمک مستقیم و مؤثر او، ایلات و قبایل متمرّد و مرکز گریز را منهدم ساخته بود؛ بعلاوه، دیگر نیازی به تیمورتاش نیز نداشت؛ چون سامان و سازمان سیاسی استبداد را نیز قوام بخشیده و دیگر حضور رقیبی چون او و همتایانش را برنمیتابید؛ لذا باقی مانده بود علی اکبر داور، که باید طرحی برای وی نیز میافکند؛ و بیراه نبود این سخن «بلوشر» سفیر آلمان که رضاخان « نه تنها به عنوان ابزاری در دست متجدّدین تحصیلکرده قرار نگرفت، بلکه خود، آنان را در جهت نیل و تثبیت قدرت خود به بازی گرفته، تدابیری به منظور تحدید قدرت این اشخاص، اندیشیده بود.»(ص ۱۵۰- سفرنامه بلوشر-خوارزمی-۱۳۶۹.)

در میانه دهه ۱۳۱۰، رضاشاه تقریبا همه رجال متنفذ و نامور در عرصه سیاست را از پیش رو برداشته بود؛ هر یک را به طریقی: تبعید و حبس و مرگ. و چنانکه آوردم، در این میانه مانده بود علی اکبر داور که او نیز در مظانِّ رقابت و مزاحمت برای وی بود؛ و بیم و حسد نسبت به بزرگان، در دماغ و خلق و خوی دیکتاتور پیچیده بود: «نگرش مؤسّس سلسله پهلوی نسبت به اشخاص متنفّذ و کلیدی در ساختار حکومتی، توأم با بدبینی و نظری سو ٕ بوده است.»(بلوشر- ص۲۳۷)

بخش دوم*

و اما داور، در نوبت آخر از چرخۀ حذف بود؛  چرا که خان به او بسیار محتاج بود و حتی تا آخرین سالهای پیش از مرگ، مورد تفقد شاه قرار داشت. مخبرالسلطنه هدایت، داور را از معدود رجالی می‌دانست که « به تقرّب – نزد رضاشاه- مفتخر بود.»(ص۴۱۷-خاطرات و خطرات- زوار-۱۳۴۴)؛ با اینهمه، داور از شاه می‌هراسید و همین هراس وقتی با تهدید دیکتاتور همراه شد، به مرگ وی انجامید.

داور خود به مجید آهی در این باره گفته بود «صریحا میگویم محال است کسی پیدا شود و بگوید من شرفیاب میشوم بدون ترس. تا کنون نشده موقعی احضار شوم یا برای کاری شرفیاب شوم و نترسیده باشم.»(سالنامه دنیا ش۱۴-ص۷۸) او این ترس را بروز میداد؛ از جمله پس از مورد غضب قرار گرفتن نصرت الدوله: «از کجا که همین وضع روزی برای خود من هم پیش نیاید.» و پس از آوار خشم شاه بر تیمورتاش: «تندروی های این شخص بالاخره ممکن است دامن ما را نیز بگیرد.» و نیز پس از کشته شدن تیمور به دست خان: « حیف این مرد هم از بین رفت. خدا عاقبت مرا به خیر کند.»( به ترتیب: فیروز- مجموعه مکاتبات- ص۴۷۷ و عاقلی- خاطرات یک نخست وزیر- ص۶۹ و همان ص۷۶)

به عبارت دیگر، رضاشاه کاریزما نداشت؛ او میترسید و میترسانید و پیروزی و پیشروی او در سایه ترس و وحشت صورت میگرفت؛ همان نصر بالرعب:

تقی زاده به نگرش منفی و عدم اعتماد رضاشاه نسبت به همه اشخاص متنفذ و کلیدی در ساختار حکومتی اشاره میکند: «شاه از هر کسی که جربزه داشت وحشت میکرد. تمام را میخواست از میان بردارد، به خاطر پسرش. پسرش کوچک بود. شاید فکرش هم درست بود.»

مخبرالسلطنه نیز دیدگاهی شبیه به تقی زاده در این زمینه داشت: « شاید شاه از بازیگران در دوره تغییرات اساسی نگران است و از بعضی رویگردان. خوش نداشت کسی زیاد رشد کند.». و بلوشر همچنین مینویسد: هیچکس را محرم راز خود نمی‌دانست و ایرانیان به من می‌گفتند که او همیشه در اندیشه نابودی دشمنان و دوستان بیش از اندازه نیرومند شده خویش است.»(ص۹۸ یاران ابتدا، مغضوبان انتها- ماهریس- ۹۸- نقل از تقی زاده، زندگی طوفانی؛ و خاطرات و خطرات، هدایت؛ و بلوشر، همان.)

دیکتاتور ها خود بزدل و ترسویند و همین ترس، آنها را خطرناک میسازد. آنان از سر بیم، دست به ترور رجال متنفّذ و کارآمد میگشایند؛ و علی اکبر داور در این زمره بود. مخبرالسلطنه هدایت در باره او مینویسد:

«به بصیرت در قوانین اروپا منزلتی کسب کرده بود؛ اخلاقاً هم از سایرین مزیت داشت … از او تظاهر به زندقه ندیدیم و به عفّت قائل بود.»

دکتر قاسم غنی نیز داور را از « نوابغ و دهات» می‌دانست و « از جنس میرزا تقی خان امیرکبیر.»

فروغی او را بر خلاف تیمورتاش، متواضع و انتقاد پذیر تصور میکرد و خواجه نوری در باره او نوشته است:

«هر چه بارش زیادتر و سنگین تر میگشت، گردنش خم نمیشد و روزی ۱۴ تا ۱۶ ساعت مداوم کار میکرد… تمام جوانان تحصیلکرده، ملاقات با آقای وزیر را با آب و تاب و شاخ و برگ زیاد، سر سنجاق کرده و برای اثبات اهمیت و وزن خود، مورد صحبت قرار میدادند.»(همان، ص۱۰۳و۱۰۴، نقل از به ترتیب: هدایت ص۴۱۷، یادداشتهای غنی ج۴ ص۱۰۱، خواجه نوری، بازیگران عصر طلایی ص۲۵)

اگر رضاخان از قدرت سردار اسعد، از تبار نصرت الدوله، و از سیاست و کیاست تیمورتاش میهراسید، اما در این مورد، از رأی و تدبیر و سواد و عفّت داور بیم داشت و توانایی و محبوبیت او را تاب نمیآورد؛ داور نیز از او بشدت در هراس بود؛ تا آنجا که «قرار بود به کمک قاسم غنی به تألیف کتابی در مورد امیرکبیر مبادرت ورزند، اما داور با پیشنهاد غنی… چشم پوشی کرد؛ زیرا این احتمال وجود داشت که این تصور به ذهن پهلوی اول خطور نماید که داور، خود را با امیر کبیر به عنوان معمار اصلاحات و او را هم با ناصرالدین شاه مقایسه میکند.»(غنی، همان،ص۵۷۱)

بخش آخر*

داد از بیداد و فریاد از استبداد!

علی اکبر داور، به امید کمک به رژیم جدید، از اروپا به ایران آمد و همه توش و توان و دانش خود را برای خان پهلوی در طبق اخلاص نهاد. او یکی – دو دوره نماینده مجلس شد؛ سپس وزیر فوائد عامه، و دادگستری و دارایی.

داور در واقع بنیانگذار ایران جدید است؛ اما رضاشاه و نظام استبدادی او، تحمل چنان اعجوبه ای را نداشت؛ و این نکته ای بود که داور آن را دیر فهم کرد.

او نه تنها مورد حقد و حسد شاه، که معرض تهدید درباریان و نزدیکان شاه نیز بود؛ بعلاوه باید تن به مفاسد مالی شاه در امر اموال خالصه میداد:

«خیلی وحشت داشت. گفت: خلاصه یک کلمه به شما بگویم(شاه) از شما رودربایستی داشت از من ندارد… راستش هم همین بود. به من(تقی زاده) خلاف قاعده نمی‌توانست بگوید که مال فلان کس را بگیرید ولی به او همه چیز می‌توانست بگوید. داور عقیده داشت کارها که به اینجا رسید آدم باید خودش را از بین ببرد. آخر هم همین کار را کرد.»

علی اکبرخان داور، تحصیلکرده و توانا و پاک بود؛ تکنوکرات و انتلکتوئل بود؛ اما همچون مصدق و مدرس، روشنفکر و اهل مبارزه و مقاومت و در صورت لزوم، مرگ در راه عدالت و آزادی، نبود؛ لذا در سکوت و خاموشی، به دست خود مرد؛ انتحار کرد:

«سرانجام این بارقه نیز در بیستم بهمن ۱۳۱۵ش در دیدار با پهلوی اول اتفاق افتاد و عزم او را برای نابودی خود و رحلت از این دنیای فانی، جزم کرد… ساعات اولیه روز ۲۱ بهمن۱۳۱۵ش مبادرت به خودکشی مینماید…» «چون در روز انتحار اثری از لوله تریاک دو مثقالی روی میز نبود، مسلم شد تمامی آنرا مرحوم داور بلعیده بود و چون فکر میکرد این مقدار تریاک برای مرگ کافی نباشد یک مقدار از لوله چهار مثقالی را هم خورد و آن پاکت مرفین را هم در استکان آب حل کرد و سر کشید.»(ص۱۱۸ یاران ابتدا … نقل از سعیدی، اللهیار صالح، ج ۱ ، طلایه، ص۸۶.)

و … به پایان آمد آن دفتر.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.