سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

تجربه درد

چکیده : ...


سید حسن اسلامی اردکانی

گاه درد ما را به شکنندگی و محدودیت خودمان عمیقا آگاه می‌کند، متواضع‌مان می‌سازد، فهم بهتری از خودمان به ما می‌دهد و شیوه نگریستن ما را به عالم دگرگون می‌کند. چهارشنبه گذشته، روزی که یادداشت «درد دویدن» منتشر شد، دردی را تجربه کردم که آزمونی بود برای ارزیابی آنچه نوشته بودم. می‌خواستیم به قله دماوند صعود کنیم. به لحاظ بدنی و ذهنی آماده بودم. شب به گوسفندسرا رسیدیم و قرار بود شب را آنجا بمانیم، صبح راهی بارگاه سوم شویم، شب را آنجا بمانیم و فردایش به سمت قله برویم. کوله‌پشتی خودم را بر دوش انداختم و کفش و دیگر وسایل را به دست گرفتم و به سوی جایی که قرار بود چادرها را برپا کنیم، رفتم. هنوز چند گام برنداشته بودم که زمین خاکی کمی شیبدار شد. خواستم بالا بروم، پای راستم لغزید و زانوی راستم از داخل پیچید و به سنگ خورد. دردی هولناک همه تنم را فرا گرفت. پاکشان خودم را به محل نصب چادرم کشاندم. زانویم لحظه به لحظه دردناک‌تر می‌شد. تا صبح تقریبا بیدار بودم و تنها زمانی که به آسمان پرستاره خیره می‌شدم، درد را فراموش می‌کردم. ساعت ۷ صبح قرار شد برویم بارگاه سوم در ارتفاع ۴۲۰۰ متری. دیدم که قادر به حرکت نیستم. با این حال بر این باور بودم بر اثر گام برداشتن پاهایم گرم و درد برطرف شود. با این پندار، حرکت کردم.

بعد از شش ساعت به بارگاه سوم رسیدم. دردم برطرف نشده بود. اما حس خوبی داشتم از بودن در آن ارتفاع و چشم‌انداز زیبایی که داشت. یکی از امدادگران کوهستان گفت که رباط «ام‌‌سی‌‌ال» شما ملتهب شده است و باید آن را با باند کشی ببندید. همچنین توصیه کرد که حتما برگردم پایین. کوهنوردی ناآشنا، به نام آقای سوادکوهی، لطف کرد و با باند کشی خودش زانویم را بست. شب دوم را نیز با درد سر کردم. در کنار این درد، هوای عالی و گاه بارانی و تغییرات آب و هوایی گسترده مرا از آن حس دور می‌کرد. فردای آن روز تا ساعت ۳ بعدازظهر بارگاه ماندم و بعد آرام راهی پایین شدم. سه ساعت طول کشید تا به گوسفندسرا برسم. گاه درد برطرف و گاه شدید می‌شد. هنوز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. فکر می‌کردم با تحرک بیشتر درد برطرف می‌شود.

فردای آن روز دردم بیشتر شد. به یک ارتوپد مراجعه کردم، با بی‌تفاوتی سریع نتیجه گرفت که مینیسک شما یا پاره شده یا ملتهب است و برایم‌ ام‌آرآی نوشت. به ارتوپد دیگری مراجعه کردم. با تشخیص فیزیکی و خم و راست کردن پای من گفت که رباط ام‌سی‌ال یا رباط داخلی زانو پاره شده است و سریع باید بروم ‌ام‌آرآی. پس از عکسبرداری مشخص شد رباط جلو و داخلی زانو به شکل ناکاملی پاره همچنین خون درون مفصل زانو جمع شده است. در نتیجه هم مقداری از خون جمع شده را کشید، هم تزریق درون مفصلی انجام داد و هم دستور فیزیوتراپی داد و گفت فعلا فعالیت‌ ورزشی ممنوع. تازه متوجه شدم که دست به چه ریسکی زده بودم.

در سراسر این مدت، نگران دردم نبودم و گویی از دور داشتم به درد کس دیگری توجه می‌کردم. انگار این من نبودم که درد می‌کشیدم. فقط ناظر بی‌طرفی بودم. به همین سبب در این مدت مسکنی مصرف نکردم و رفتارم به گونه‌ای بود که اطرافیان گاه تصور می‌کردند دردی ندارم. این درد تجربه تازه‌ای بود برایم که چگونه در شرایط سخت کوهستانی می‌توان میهمان ناخوانده‌ای چون درد را تحمل کرد و به جای بی‌تابی، هوشیارانه به چشم درد خیره شد، معنایش را خواند و با آن زیست. البته خطایم آن بود که درست پیام این درد را دریافت نکرده بودم. اما مهم‌ترین نکته این تجربه درد آن بود که کل برنامه‌ریزی مرا مختل کرد. خودم را برای صعود به قله آماده کرده بودم. اما یک لغزش ساده همه محاسباتم را به هم ریخت. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن همیشه یک عنصر ناشناخته یا پیش‌بینی نشده، یک شیب ملایم خاکی، یک سنگریزه و یک حادثه ساده می‌تواند همه تصمیمات ما را دگرگون کند. ما در جهانی نامتعین زندگی می‌کنیم و درد می‌تواند این آموزه نظری را به تجربه‌ای زیسته تبدیل کند.

منبع: اعتماد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.