سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » علی خامنه‌ای: مردم را می‌کشند زبانشان هم دراز است؛ به یاد زنده ‌یاد امیر جوادی فر ...

علی خامنه‌ای: مردم را می‌کشند زبانشان هم دراز است؛ به یاد زنده ‌یاد امیر جوادی فر که در تیرماه هشتاد و هشت مظلومانه پرپر شد

چکیده :شمایی که این روزها حقوق بشر در آمریکا را به‌ شدت محکوم کرده و از مرگ جورج فلوید به نفع سیاست‌های ضدآمریکایی خودتان استفاده می‌کنید، ای‌کاش حافظه تاریخی‌تان یاری می‌کرد و از مرگ دل‌خراش امیر ، محمد ، محسن ، سهراب و نداها نیز سخن می‌گفتید.امیدوارم کماکان به خاطر داشته باشید که در تیرماه سال ۸۸ چه بر سر ما آوردید و چگونه جوانان و شهروندان معترض را در بازداشتگاه کهریزک مورد عنایت و رفعت اسلامی خود قرار دادید!...


مسعود علیزاده*

طی روزهای گذشته علی خامنه‌ای و برخی از مسئولین بلندپایه جمهوری اسلامی، در رابطه با نحوه کشته شدن جورج فلوید، شهروند سیاه‌پوست به‌دست پلیس آمریکا، موضع‌گیری‌های تندی اتخاذ کرده و این عمل را به‌شدت محکوم کردند.

در این خصوص باید به رهبر جمهوری اسلامی و مسئولان حکومت یادآوری کرد، شمایی که این روزها حقوق بشر در آمریکا را به‌ شدت محکوم کرده و از مرگ جورج فلوید به نفع سیاست‌های ضدآمریکایی خودتان استفاده می‌کنید، ای‌کاش حافظه تاریخی‌تان یاری می‌کرد و از مرگ دل‌خراش امیر ، محمد ، محسن ، سهراب و نداها نیز سخن می‌گفتید.امیدوارم کماکان به خاطر داشته باشید که در تیرماه سال ۸۸ چه بر سر ما آوردید و چگونه جوانان و شهروندان معترض را در بازداشتگاه کهریزک مورد عنایت و رفعت اسلامی خود قرار دادید!

آقای خامنه‌ای، فرزند معنوی شما سعید مرتضوی بدون اینکه در خصوص بازداشت‌شدگان روز ۱۸ تیرماه ،۱۳۸۸ تفهیم اتهام انجام دهد، ماها را به جهنم کهریزک فرستاد، جایی به گفته بسیار از شاهدان و عوامل خودتان «خدا هم در آنجا آنتن نمی‌داد…» نفس کشیدن در آن فضای ۶۰ متری به همراه دود غلیظ گازوئیل بسیار سخت بود به‌طوری‌که هرلحظه احساس می‌کردیم فرشته مرگ به‌زودی به سراغمان خواهد آمد.

در آن سال به دستور فرزند معنوی شما به همراه دوستانم به آنجا منتقل شدیم، مکانی که بازداشتگاه نه در واقع جهنم سوزانی بود در آن تابستان گرم . جایی که برای قاتلان و به اصطلاح جنایتکاران نیز هیچ‌گونه امکانات اولیه برای زنده ماندن وجود نداشت چه برسد به شهروندانی که حقوق و مطالبات خود را مظلومانه فریاد می‌زدند.

آیا به یاد دارید در جهنم کهریزک چه بر سر امیر جوادی فر محمد کامرانی و محسن روح الامینی آوردید!!!

امیر جوادی فر روزهای خیلی سختی را در بازداشتگاه کهریزک سپری کرد. وقتی وارد کهریزک شد گردنش، فکش و دنده هایش خرد شده بود و بینایی یکی از چشم هایش را بر اثر ضرب شتم مامورین از دست داده بود.

امیر همیشه با صدای بلند در ناله میکرد و از مادرش کمک میخواست که مادرم! چرا یکی از چشم هایم نمی بیند چشم هایم را به من باز گردان. بعد از اینکه از زندان اوین آزاد شدم متوجه شدم مادر امیر پنج سال پیش از دستگیری امیر بر اثر سرطان فوت کرده بود و داغ مادرش بر دلش مانده بود و در آخرین روزهای زندگیش همش از مادرش کمک می خواست و در آخر هم به سوی مادرش شتافت.

روزی که از جهنم کهریزک به زندان اوین منتقل می‌شدیم، امیر حالش از چند روز پیش خیلی وخیم‌تر شده بود و در آن آفتاب سوزان تابستانی تیرماه در کنج سایه‌ای در حیاط نشسته بود، در همان لحظه (سرهنگ کمجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک) به جرم اینکه چرا امیردر سایه نشسته ودر زیر آفتاب سوزان نیست، با پوتین بر سر، صورت و دنده‌های شکسته‌اش چندین ضربه‌ سخت وارد کرد تا امیر را مجاب کند علیرغم شدت درد و بدنی بی‌جان در کنار ما زیر آفتاب بنشیند.

پیش از انتقال به زندان اوین و هنگام سوارشدن به اتوبوس دست بندهای پلاستیکی به‌دستانمان زدند، انقدر محکم که خون در دستانمان دیگر جریان نداشت. راننده اتوبوس و مأمورین نیروی انتظامی از بوی گندی که ازبدن ما ساطع می‌شد همگی ماسک به صورت زده بودند، هوای داخل اتوبوس بشدت گرم و غیر قابل تحمل بود، هرچقدر التماس می کردیم پنجره ای باز نمی شد، همگی عطش فراوانی داشتیم، عوامل شما مقابل ما به شکلی تحریک‌آمیز آب‌خنک و گوارا می‌نوشیدند اما دریغ از یک قطره آب آن هم در آن گرمای جان‌فرسا . هرکسی ناله می‌کرد و یا اعتراضی داشت با باتوم توسط سربازان پذیرایی می‌شد.

امیر درمسیر راه بازداشتگاه کهریزک به زندان اوین در اتوبوس لب‌هایش از تشنگی و خشکی قفل شده بود، وضعیتش بسیار وخیم بود امیر با لبانی تشنه مرتب خون بالا می‌آورد، نفس کشیدن برای امیر در آن شرایط هر لحظه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد یکی از رفقا سعی کرد که به امیر تنفس مصنوعی بدهد، اما کار از کار دیگر گذشته بود، امیر در اوج مظلومیت و بی‌گناهی از این دنیا به‌سوی مادرش شتافت…

این روزها من هم خواه نا خواه به یاد جرج فلوید، می‌افتم که قبل از مرگش به مأمور پلیس التماس می‌کرد پاهایت را از روی گردنم بردار نمی‌توانم نفس بکشم، به‌راستی چقدر این تراژدی تلخ و این التماس‌ها برآیم آشناست.

*از بازداشت‌شدگان و جان به بدر بردگان کهریزک ۸۸


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.