چکیده : وقایع و فاجعه های بعدی – قتل های زنجیره ای، قتل های کرمان، اسیدپاشی بر صورت زنان...- نشان داد، در اکثر موارد حاکمان ایران حقیقت را پنهان کرده و دروغ تحویل ملت می دهند. با دقت بیشتر در عملکرد این حاکمان وآنچه بر ایران گذشته استنباط می شود، هاشمی رفسنجانی دروغگویی را کشف نکرده، بلکه او این ظرفیت بزرگ ایدئولوژی حکومت را فعال کرده است.
میراصغر موسوی
از آن روزها که آقای هاشمی رفسنجانی در مقام رییس جمهور و یا در قامت امام جمعه تهران با لحن دستوری حرف های غیرواقع می زد، سال های زیادی گذشته است. او بدعت گذاری بود که گویا نمی دانست بدعت گذاران قربانی بدعت خود می شوند. وقتی دارو دسته فلاحیان و سعیدامامی فرج سرکوهی را از فرودگاه مهرآباد ربوده و با خود بردند، آقای هاشمی در جواب به اروپایی ها با تاکید گفت: سرکوهی در آلمان است و آلمانی ها او را ربوده اند…
اما سرکوهی بازداشت بود. فردی که او را از سوار شدن به هواپیما بازداشت و با خود آورد، همان کسی است که طناب بر گردن پوینده و مختاری انداخت و نفس شان را برید. در ماجرای مکونوس و پیش از آن، در ترور دکتر قاسملو – که شکست اخلاق سیاسی در ایران بعد از جنگ بود – نیز آقای هاشمی تمام قد ایستاد و از جنایت و حرف دروغ وزارت اطلاعات و فلاحیان دفاع کرد و دیگران را به دروغگویی متهم ساخت.
از آن سال ها زمان گذشت و گذشت تا اینکه هاشمی خود قربانی دروغ و تهمت شد. هاشمی رفت ولی اما سنت رسمی و دولتی شده دروغگویی همه عرصه ها را اشغال کرد. و دروغگویی نه به مثابه یک تاکتیک بلکه جزیی جدایی ناپذیر از ماهیت این ساختار سیاسی شد. ساختاری که به هیولایی تبدیل شده و همه چیز را ویران می کرد و یا می بلعید.
وقایع و فاجعه های بعدی – قتل های زنجیره ای، قتل های کرمان، اسیدپاشی بر صورت زنان…- نشان داد، در اکثر موارد حاکمان ایران حقیقت را پنهان کرده و دروغ تحویل ملت می دهند. با دقت بیشتر در عملکرد این حاکمان وآنچه بر ایران گذشته استنباط می شود، هاشمی رفسنجانی دروغگویی را کشف نکرده، بلکه او این ظرفیت بزرگ ایدئولوژی حکومت را فعال کرده است.
اساس ایدئولوژی حکومت اول بر حفظ و بقای حکومت بود، اما بعدها ولایت مطلقه فقیه بر جای آن نشست. در این ایدئولوژی ولی فقیه می تواند توحید را که جوهر ادیان الهی است تعطیل نماید و بنا بر تشخیص خود حد و حدود را جابجا کند و یا با تمسک به احکام ثانویه حلالی را حرام و حرامی را حلال سازد. در همه امور مبنا فهم و تشخیص ولایت مطلقه است. چنانچه آقای الله کرم گفت: ولی فقیه اگر گفت، ماست سیاه است؛ پیروان او باید ماست را سیاه ببینند.
مدتی قبل آقای علم الهدی، نماینده ولی فقیه در خراسان به مریدانش گفت: بروید زنا کنید، شرب خمر کنید، قمار کنید ولی وحدت جریان سیاسی اصولگرا برهم نزنید. توصیه به فسق و فجور، بی بندباری اخلاقی و اجتماعی برای حفظ قدرت سیاسی ،قدرت سیاسی که حاکمانش نسبت آن با دین و شرع و اخلاق ومردم و قانون را تعیین کرده و خوب و بدش را به تناسب موقعیت خود تغییر داده، جابجا کرده و یا حذف و اضافه می کنند.
آنچه از دل این ایدئولوژی درمی آید همین امر بدیهی است: حفظ قدرت. و ابزار لازم برای حفظ قدرت نیز از دل خود این قدرت به دست می آید و در این صورت است که راست و دروغ و حد و حدود و شرع و اخلاق و قانون با تشخیص و حکم حاکمیت معنا و موضوعیت و حقانیت پیدا می کند. آنچه از نظر ما دروغ است از نظر حاکمیت مصلحت است. مصلحت به خاطر حفظ نظام که مشروعیت آن را فتوای فقیه ولی محقق می کند.
آنچه می تواند برای ایران راه گشا باشد تغییر این وضعیت و برگرداندن حکومت به مبنایی عرفی و عقلی است. در غیر این صورت این نوع فجایع ( ساقط کردن هواپیمای اوکراینی ) و دروغ گفتن ها تکرار خواهد شد.
انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ که از طرف حکومت مقابله با خود پنداشته شد، به یک فصل خونین در تاریخ ایران تبدیل شد. و دلیل این همان قدم گذاشتن غیر در حریم حاکمیت بود. در همان روزهای نخستین بعد از کودتای انتخاباتی و زدن و کشتن مردم، میرحسین در دیدار با اساتید دانشگاه گفت: من اگر می دانستم رهبری این میزان به آقای رییس جمهور علاقه دارند، به هیچ وجه کاندید نمی شدم.
ما یا باید به میل و علاقه و تشخیص و عمل حاکمیت تمکین کنیم تا تعارضات همچنان سرپوشیده بماند و جامعه پرتلاطم نشود و تیر و گلوله بر مردم نبارد، و یا تکلیف خود را با حاکمیت با وضوح روشن کنیم.
واقعیت این است که ما نیاز به تعیین تکلیف داریم و با مماشات و کلی گویی و گاه با روحانی و گاهی بر روحانی و رای دادن در خفا که توان و امید را در دیگران فرسوده است، کاری پیش نمی رود. ما نیاز داریم بدانیم چه می خواهیم تا بدانیم چه باید بکنیم.
نگذاریم همه فصل ها خونین شود!