چکیده : آبان ٩٨ نشان داد که تشبیه زمستان ٩۶ به حمله صرع پر بیراه نبوده است. اری حمله صرع؛ همانطور بی مقدمه و بی محابا، چونان اتشی زیر خاکستر، ناپیدا اما گاه خروشان و نفیره کش، اتشی وابسته به بادو هوا و شاخه ها و خاکستر و دمای هوا و... اتشی چند علتی، اتشی که وقتی گرفت دیگر جرقه اول نه خود و نه هیچ کس به یاد نمی اورد میسوزد و میسوزاند هزار ان بار سخت تر از ان جرقه اولیه اش!
بابک زمانی
آبان ٩٨ نشان داد که تشبیه زمستان ٩۶ به حمله صرع پر بیراه نبوده است. اری حمله صرع؛ همانطور بی مقدمه و بی محابا، چونان اتشی زیر خاکستر، ناپیدا اما گاه خروشان و نفیره کش، اتشی وابسته به بادو هوا و شاخه ها و خاکستر و دمای هوا و… اتشی چند علتی، اتشی که وقتی گرفت دیگر جرقه اول نه خود و نه هیچ کس به یاد نمی اورد میسوزد و میسوزاند هزار ان بار سخت تر از ان جرقه اولیه اش! وقتی در گرفت می اندیشی انچه پیشتر بود، ارامشی بود تنها در انتظار! ارامشی سنگین که با هر جوشش این چنینی ای فاصله اش با جوشش بعدی نزدیکتر و نزدیک تر میشود. تا انگاه که دیگر فاصله ای نمیماند و مغز رفته رفته به صرع مداوم وارد میشود. اری با هر حمله صرع، مسیرهایی که برق و اتش در مغز میپیماید هر بار بیشتر وبیشتر تقویت میشوند و به یاد میمانند. مغز با هر تشنج راه صرع را مییابد و فرا میگیرد و تحکیم میکند. اولین رد پا در برف گم میشود اما وقتی بار دوم و سوم و… رهروان بسیار بر برف پانهادند معبری هموار پدید می اید که عبور از میان برف را تسهیل میکند. اگرچه اولین رد پا را میتوان به راحتی پوشاند اما این معبر پاخورده را دیگر نمیتوان استتار کرد. بیهوده نیست که درمان اولین و دومین تشنج به مراتب اسان تر است تا تشنج پنجاهم و شستم! راستی ایا تک تک این خصوصیات را در وقایع ٩۶ و ٩٨ نمیتوان پی گرفت؟ ایا با این ترتیب با صرع ٩٨ نباید منتظر حمله نزدیک تری باشیم با ابعاد ی بزرگتر و انفجاری تر؟ اگر معنای جملات هنوز روشن نیست بیشتر بخوانیم اندکی ارام تر!
آبان ٩٨ انچه را که در ٩۶ تنها رخ نموده بود با روشنی و صراحت بیشتری به نمایش گذاشت؛ یک روح بزرگ با رفتار ی موزون اما برنامه ریزی نشده بر فراز شهر هویدا شد. همچون روح پدر هملت ظهور کرد تا خونخواه ان چیزی باشد که برادر و همسر، بخوان صاحب منصب و همشهری و هموطن و البته صاحبان خانه ها و مغازه ها و کار ها از او ربودند. می امد تا در تقاص، ارامش از همه بستاند. توده “تهیدستان شهری” هیچ با متافیزیک میانه ای ندارند. با اسمان بیگانه است، أسید معده همه اوهام را میزداید! همین هیبت گمنام، همین رفتار لجام گسیخته ای که نه در عقل و نه در خیال میگنجد را میتوان “روح” خواند و مگر “روح” أز دیرباز وجودی ناموجود و نامعقول أما محسوس نبوده است؟ و مگر در نامعقول همواره ظرف عقل نیست که میلنگد؟ خیل عظیم تهیدستان شهری که هر لحظه أز طبقه متوسط ورشکسته هم به ان افزوده میشود با رفتارها و واکنش هایی که بدون هماهنگی و برنامه زیزی همه به هم شباهت دارند، چون یک روح در کنار ما ظهور کرده و انکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد جای پا و صدای او را خواهد دید و خواهد شنید. طبقه تهیدست شهری مثل یک “طبقه” در کنار طبقه های سنتی أی که مارکس توضیح داد با تمام خصوصیاتی که ان را طبقه میکند و مهم تر از همه با یک هویت معنوی، روحانی یا متافیزیکی جای پای خود را در تاریخ محکم کرده است. خوانش مارکس از طبقات را نمیتوان به طبقاتی که او برشمرد محدود کرد. انچه از مارکس میتوان فرا گرفت توصیف یک طبقه جدید هم هست، خواه طبقه غیر کار گر غیر سرمایه دار مسیولین حزبی شوروی باشد، ان سان که “میلوان جیلاس” توضیح داد و خواه طبقه نوظهور تهیدستان شهری باشد ان سان که “اصف بیات ” توضیح داد! طبقه ای که رفتار همزمان و همشکلش یاد اور پدیده تجمع زمانی و مکانی در بحث صرع است (temporal and spatial summation) به این معنا که مجموعه فعالیت الکتریکی در مناطق مختلف مغز به شکل همزمان از جمع جبری این فعالیت ها بسیار فراتر میرود .
تهیدست شهری بر اثر سیاست های عمیقا نابخردانه سال ۴١ و تقسیم أراضی به بدترین شکل ممکن متولد شد و با تخریب روستا ها و گسترش شهرها به واسطه دلار های نفتی بالیدن اغاز کرد. اما هیچگاه در دهه های گذشته هدایت گر حرکات اجتماعی نبود همواره امیال خود را با ظاهر و به شیوه طبقه متوسط دنبال میکرد. چه دراواخر دهه پنجاه که از شعارهای انقلاب برای تامین مسکن به وسیله تصرف خانه ها یا ساخت و ساز غیرقانونی و استفاده غیر قانونی از خدمات شهری استفاده میکرد و سیاهی لشگر رفتارهای توده ای احزاب حاکم میشد. چه چندی بعد که جبهه ها را مفری برای غذای بهتر و احیانا استفاده از ان برای دست یافتن به موقعیت های اجتماعی بالاتر مییافت و چه چند دهه بعد که حتی به سوی قدرت سیاسی گام برداشت و ارمان های خود را در دولت احمدی نژاد دید. تا حالا که دیگر راهی برای رفتن و چیزی برای امید بستن نمانده.
در انقلاب ۵٧ اشکارا رفتار ها و ایده ال های طبقه متوسط بود که حکم میراند اعتقاد به ارمان و مدینه فاضله ای چپ یا راست از ارمانشهر کمونیستی تا مدینه فاضله دینی همه و همه ارمان های طبقه متوسط هستند تهدست شهری تنها برای رسیدن به منافع زودرس با این ارمان ها همراهی میکند. البته تنها تا ان زمان صبر میکند که طبقه متوسط سفره ای برای ارمان هایش بگستراند تا او هم از این رهگذر کوپنی بفروشد خانه ای دست و پا کند برقی بدزدد سهمیه ای را از ان خود کند تا در عمل به رنگ لباس طبقه متوسط دراید و خدا را چه دیدی در حالی که هنوز با همان ایده ال های روزمره غیر ایده الیستی قطع رابطه نکرده به درجات بالاتر از طبقه متوسط هم دست یابد در حالی که گرسنگی و تشنگی دستگاه گوارش را فرو نشانده اما گرسنگی در حد انسان شکارگر را همواره در روح خود چون گنجینه ای گرانبها حفظ میکند و به فرزندان میسپارد. با امتداد یافتن این رفتارها تا طبقات بالاتر و ریزش روز افزون از طبقه متوسط به طبقه فرودستان شهری وقایع ٩۶ و بدتر از ان ٩٨ ثابت میکند این جوهره رفتاری طبقه تهیدستان شهری است که هر چه بیشتر و بیشتر حتی توسط طبقه متوسط پیش گرفته شده و بیش از پیش در پیش گرفته خواهد شد. اگر در سال ۵٧ بانک ها به جهت حرمت ربا و حداکثر براساس فرضیه ثابت نشده تاثیر منفی انها بر جیب طبقه متوسط اتش زده میشدند الان تنها و تنها به اشتیاق در جیب گذاشتن چنگی از پول های بانک هاست که اتش زده میشوند و تخریب میشوند.
تنها حاکمیت نیست که با رفتار غیر عقل گرایانه اش اعتماد به خود به عنوان مهم ترین ستون محکم کشور و تنها راهبر به سوی اینده را نه تنها در میان تهیدستان شهری که در میان همه أقشار از بین برده. تهیدستان شهری دیگر به هیچکدام از طبقات و همشهریانشان نمیتواند اعتماد کنند. حاکمیت حتی زمانی که میتواند از نوعی استدلال عقل گرایانه در توجیه بسیاری رفتارهای ظاهرا نابخردانه اش استفاده کند هم این کار را نمیکند و از برج عاج خود ذره ای پایین نمی اید. این در حالیست که تنها حضور یک دولت معقول با استدلال هایی معقول حتی بدون هیچ عملی میتواند مایه امیدواری اقشاری باشد که جز امید دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. طبقه متوسط سنتی میتواند بر دلبستگی های خود به نفع منافع تهیدست ترین همسایگانش دست بکشد. میتواند تکلیف خود را با هر چه غیر واقعی و خیالی و خرافی است یک سره کند. منظورم همان دلبستگی های عادت شده ایست که رعایت انها مخارج هنگفتی بر دوش کشور میگذارد همان دلبستگی هایی که بیشترین دلیل بقا و گسترششان عدم وجود مخالف جدی و وجود توده بیشماری از افراد لاادری است که اصولا با هیچ چیز مخالفت جدی نمیکنند. طبقه متوسط مدرن هم میتواند در تعلق داشتن به کشور با تهیدستان شهری مشارکت کند. میتواند با ماندن در کشور و تلاش در تغییر جزیی ان -در ازای انچه از کشور دریافت کرده -الگویی از “رنج برای دیگری” بیافریند. ایده ای که میتواند از بالا به تهیدستان شهری که چاره ای جز تنازع خشن “تنها برای خود” نداشته اند، سرایت کند. همان طبقه متوسط مدرنی که تا چند دهه پیش وقتی به دانشگاه راه مییافت تلاش فراوان (و اکثرا نافرجامی) میکرد تا به عنوان کادری از سازمان های مخفی ای دراید که هدفشان اینده بهتر برای خلق بعنی “دیگری” بود و یکی از شروط اصلیشان برای کادر ها سیانور زیر زبان!
وقتی تهیدستان شهری در پشت نقاب و شعارهای حکومت و أقشار مختلف، طبقه متوسط و مسیولین همان منطق ساده خود “تنها برای خود” را میبیند، معنایش ان است که حاکمیت تدریجی روح این طبقه از پایین به بالا در حال رخ دادن است. بخصوص که رفته رفته افرادی از این طبقه (مقصود با این نگرش) در مهم ترین مناصب جای گرفته و میگیرند و با منطق ساده پیش گفته، انچه فرو میبرند هم بسیار فراتر از گنجایش معده و روح گرسنه است. در این شرایط کشور رو در روی یک منازعه همه گیر و دهشتناک قرار میگیرد. بخصوص که در نوعی سیاست ورزی بدوی نظام گفتگو بین نمایندگان معترضین غیر متشکل و نمایندگان حکومت و أقشار دیگر هم وجود ندارد و همه چیز در گفتگوی “غارت و قناسه” خلاصه خواهد شد! احاله موضوع به “خودشان” یا “انسوی مرز” هم تنها برون فکنی أقشار پیش گفته از مسیولین تا مردم طبقه متوسط است. اینها اگر نقشی هم داشته اند به هیچ عنوان وسعت اتفاقات و خسارات را توجیه نمیکند!
طبقه تهیدستان شهری بخش مهمی از زحمت کشأن و ستم دیدگان این کشور هستند. هیچ چیز دردناک تر از مشاهده مرگ دردناک و از سر ناچاری ایشان نیست. رفتار ایشان در جریان این تشنجات اجتماعی که بی تردید ادامه خواهند یافت نه اراده اندیشیده شده خود انها که محصول رفتار غیر عقل گرایانه حکومت و سایر أقشار است.
این رفتار را نمیتوان ایده الیزه کرد و منزه و رهایی بخش دید. تاریخ نشان داده است که اینگونه اشوب ها تنها خرابی به بار می اورند و ازادی در نیمه شب هم تنها نصیب عده قلیل راهزنان متشکل میشود.
هیچ راهی بجز بازگشت کشور وًهمه ما به سوی عقل وجو