چکیده : این موضوع که با آمریکا مذاکره کنیم یا نکنیم، کی مذاکره کنیم، دربارهی چه مذاکره کنیم، در چه سطح مذاکره کنیم، کجا مذاکره کنیم و قس علیهذا، نه از نزدیک و نه از دور، بهفقه ربطی ندارد. موضوعی است کاملاً سیاسی، امنیتی با ابعاد پیچیدهی اقتصادی و اجتماعی.
محسن کمالیان
هیاهوی حکومتی ۱۳ آبانِ امسال نیز گذشت. اما سؤالِ دیرینهی حقیر همچنان سرجای خود باقیست. سؤالم علمی، کلی و بهمصداق ولیفقیه کاملاً بیارتباط است:
این موضوع که با آمریکا مذاکره کنیم یا نکنیم، کی مذاکره کنیم، دربارهی چه مذاکره کنیم، در چه سطح مذاکره کنیم، کجا مذاکره کنیم و قس علیهذا، نه از نزدیک و نه از دور، بهفقه ربطی ندارد. موضوعی است کاملاً سیاسی، امنیتی با ابعاد پیچیدهی اقتصادی و اجتماعی.
پس چرا تصمیمگیری دربارهی این موضوع غیرفقهی مهم، بر عهدهی شخص ولیفقیه است؟ چون فقه میداند؟ یا چون ولایت دارد و شخص اول کشور است؟
پاسخ اول بهنظرم نادرست است. منطقی نیست گفته شود که فقیه چون فقه میداند، پس در همهی امور غیرفقهی نیز میتواند اعمالِ نظر کند. سپردن امور تخصصی بهدست غیرمتخصص، جز بر باد دادن کشور نتیجهای ندارد.
پاسخ دوم نیز بهنظرم نادرست است. منطقی نیست گفته شود که شخص اول کشور، چون ولایت دارد و شخصِ اول است، مادامالعمر میتواند رأی خود را بر جامعهاش تحمیل کند. اگر چنین حقی را دارا باشد، دیگر ولایت فقیه با پادشاهی چه فرقی دارد؟ جز این است که شاه نیز چون شخص اول کشور بود، در همهی امور دخالت و رأی خود را بر جامعه تحمیل میکرد؟
ممکن است اشکال شود که در کشورهای دنیا نیز هیچ شخصِ اولی در تمام امور متخصص نیست، با این حال نهایتاً اوست که تصمیمات اصلی را میگیرد. سخنی کاملاً بهحق است. اما یادمان باشد که در دنیا شخصِ اول کشور اولاً با رأی مستقیم مردم انتخاب میشود، ثانیاً دورهی فعالیتی کاملاً محدود دارد. بعد از گذشت چهار یا هشت سال، پنجرهها باز و هوای تازه وارد کشور میشود. گذشت دورانی که شخص یا جمعیتی بتواند، رأی خود را مادامالعمر بر مردمش تحمیل کند.
بهنظرم فقه نیز علمی است مثل سایر علوم. هم مورد نیاز است، هم محترم و هم ارزشمند. فقیهان نیز متخصصانی هستند مثل همهی دانشمندان. هم مورد نیاز هستند، هم محترم و هم ارزشمند. همهی علوم و همهی عالمان باید دست بهدست هم دهند تا بتوانند جامعه را بسازند.
بیشک فقیه نیز میتواند در امور غیرفقهی کشور اظهارِ نظر کند؛ اما اظهارِ نظر، نه تحمیلِ آن! قطعاً فقیه نیز میتواند شخصِ اول کشور شود؛ اما نه بهخاطر فقاهتش، بلکه بهسبب رأی مردم، آن هم برای ادواری محدود.
تجربهی چهار دهه اجرای نظریهی ولایتِ فقیه بهنظرم نقاط ضعف و قوت آن را آشکار ساخته است. وقت آن است که خبرگان ملت بنشینند و در فضایی کاملاً علمی، دلسوزانه و دوستانه، این نظریه را آسیبشناسی کنند. اگر موفقش ارزیابی کردند، حفظش کنند. اگر نیز ناموفقش دانستند، بدون هیچ تردیدی جایگزینش کنند.
همیشه یادمان باشد: رد نظر چند فقیه، رد فهمِ جایزالخطای آنها از دین است، نه رد فقه یا خدای ناکرده، خودِ دین. درست همانطور که کنار گذاشتن رأی ناکارآمد یا غیرعقلانی احتمالی چند پزشک، مهندس یا حقوقدان، رد فهم جایزالخطای آنهاست، نه رد علوم پزشکی، مهندسی یا حقوق.