شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» کف همی‌بینی و دریا نه عجب

دوشنبه, ۸ مهر, ۱۳۹۸

چکیده : مولانا را نیازی به دفاع این و آن نیست و نیازی هم نیست که بر اثبات معرفت وی از نقل دیگران شاهد آورند هرچند مضایقه از گفتار بزرگان هم نمی‌توان کرد ولی او خود آفتاب تابانی است که تاریکی سوز است و سرما کش، به فتوایی نمی توان رخنه در نور کرد که پر و بال می‌سوزاند.


علیرضا کفایی

عده‌ای از طلاب برای ملاذ الانام رقعه ای نگاشته اند و عشق را به مسلخ فتوای دین برده تا عبارت ضاله! را بر عرفان تامه بار کنند و آن فقیه، فتوای بر عین همان نامه به پسند خاطر آنان داد، فتوایی که رجحان جزمیت و تعصب و تحجر است بر درایت و بینش و اندیشه؛ جزمی که در آن نامه افشا شده همان عصبیتی است که در نهروان از خوارج سر زد و در نهایت خنجری شد تا فرق عدالت بشکافد و به گمان خود راه عرفان الله بر بندند، اما بیداری و روشنگری نگذاشت تا جزمیت و تحجر ریشه دوانده و تعصب بر سلوک دینداران استیلا یابد.

مولانا را نیازی به دفاع این و آن نیست و نیازی هم نیست که بر اثبات معرفت وی از نقل دیگران شاهد آورند هرچند مضایقه از گفتار بزرگان هم نمی‌توان کرد ولی او خود آفتاب تابانی است که تاریکی سوز است و سرما کش، به فتوایی نمی توان رخنه در نور کرد که پر و بال می‌سوزاند.

«پرسید یکی که: عاشقی چیست؟ گفتم که: چو من شوی بدانی»

جانفروشان بارگاه عدم وخرقه پوشان خانقاه قدم؛ از قلم اهل فتوا نهراسند که طریق الی الله پیموده، نه معطل مفتی اند و نه هراس بدنامی دارند و نه اشتیاق خوشنامی؛ «آنها که ربوده الستند از عهد الست باز مستند»، آنان که در گریوه اخباریون گرفتارند و هر چه را نتوانند ادراک کنند به طرفه العینی تکفیر می کنند، حجاب ابدی به همان فرمان ازلی بر جان دارند که مولانای جانها و آن وارسته از دنیا و مافیها فرمود:«…. همت از این عالیتر کنی و مرکب دین، تیزتر برانی از نظارۀ دنیا درگذری و به تماشای عقبی هم چشم نگشایی تا جمال ذوالجلال ببینی…»

ای عجب! مدعیان دین حکایت دیگر می کنند و در دایره ای گرفتار شده اند که از اول تا به آخر یک دور است و مابعد آن فقط تکرار مکررات، دور باطل، قرنها پیش حکم ارتداد بود و ضاله! و امروز همانها استناد و اثبات بر دین و مفخر حوزه، براستی مگر اسفار صدرا را همین تکفیریها به انبر نمی گرفتند و لعن و نفرین نمی کردند؟، اساس غلط است؛ دعوی فقه با خون ریختن از عشق؛ یعنی بر باد دادن دین، هنوز هم از پس این قرون و سالها فتوای حرام؟
شگفت است که در وادی طلب فقیهانه نظر می دهند، عرفان کار دل است، به باد و بروت فقه در نمی ماند لکن فربه تر میشود چون حریف سخت بی دست و دستار است و از قبل سپر انداخته
آن طرف که عشق می افزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

نگوئیم مثنوی بخوانید تا جان را صیقل دهد تا پند گیرید که بس دریای پر از موجهای سنگین دارد و نهنگان بسیار، به آسانی نمی توان از این دریا با کلک شکسته عبور کرد ولی لااقل مجالس سبعه را می توان نظری افکند و پند و اندرزها که بیشتر از رسول الهز است را دریافت تا این تعریض بر شما ننویسند که «حجاب دیده نامحرمان زیادت باد» که «باده عشق در ده ای ساقی تا شود لاف عقل در باقی»

فقیهی که معرفتی بر عرفان نداشته باشد کف می بیند و نمی داند دریا دیگرست و چه تمثیل و تعریف و تعریضی مولانای کبیر در مثنوی بر آن دارد:
چشم دریا دیگرست و کف دگر
کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب
کف همی‌بینی و دریا نه عجب
ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آب آب