شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» جان آرش

دوشنبه, ۷ مرداد, ۱۳۹۸

چکیده : می‌دانید چه می‌خواهم بگویم؟ او می‌دانست در چه میدان شومی گام نهاده است. می‌دانست ما سخنش را باور داریم اما جان‌مان در مقابل اذناب رذائل نازل است. می‌دانست دفتر و دستکمان و چراغ خانه و اسباب میز کارمان هم هست و نمی‌شود اینهمه را خرج یک تحصن در پاستور کرد


کلمه – امیر آخولقه

دیوارهای بلند و پوسیده یک خانه قدیمی در پایتخت، سالهاست دم به دم نفس کشیدن مردی است که در سکوت، سکوتی تاخورده در غمی اندوه و خیس خورده در قلبی خسته اما بزرگ، نشسته بر وجدانی بیدار به گذشته‌های دورادور سرزمین‌ش و آینده سرشار از ابهام و خطرمیهن‌ش می‌اندیشد. با آن فکر می‌کند و روز را به شب می‌دوزد و برای دل و گوش این دیوارها چیزی به یادگار می‌گذارد. گوش آدمیان که سالهاست به روی هر سخن حقی بسته است. و مگر می‌شود آدمی چون او به میهن‌ش فکر نکند؟ برای نجات همین میهن از استبداد بی‌رحم بود که اکنون می‌رود تا دهه ای را در خانه‌اش حبس باشد. همراه همسرش. همسر روشنفکر و قرآن شناس و شجاعی که زندگی بی او را برنگزید.

هفتاد و هشت سالگی! به سر و روی‌ش می‌نگرد. قدم می‌زند و کوتاه می‌رود. بعد می‌نشیند، نشستن‌هایی که اکنون بیشتر از پیش شده است. کمی با نوه هایش راه می‌رود و سپس باز می‌نشیند. قلبش سنگین است. سنگینی غم ملتی را قلب مردی می‌کشد که روزی روزگاری زیر آتش و توپ و موشک و بمب کشوری را اداره کرد که نه به قحطی دچار شد نه به کمبود ارزاق مردم نه به تورم ۵۰ درصدی و نه به رشد بیش از ۱۰۰ درصد قیمت اقلام غذایی و نه به تعطیلی یکی از کارخانه‌های تولیدگر بنیادین و سازنده. کشوری که نه سلطان مرغ داشت نه سلطان سکه نه سلطان زمین نه سلطان قیر نه سلطان نفت و نه سلطان پوشک. کشوری که در آن با بودجه وزارت بهداشت وسایل آرایشی و غذای سگ و پورشه‌های رنگارنگ و کابل برق بجای استنت قلب وارد نمی‌کردند. کشوری که در آن هزارها میلیارد تومان که نه! صدها میلیون تومان هم گم نمی‌شد و مردم‌ش با طیب خاطر غذا و دارو و طلا و پول به جبهه‌هایش می‌فرستادند. و نخست وزیر آن دولت، آخرین نخست وزیر ایران سرآخر پس از پایان کار، کیفش را روی میز رئیس دفتر دولت تکاند و چند پول خرد از آن بیرون ریخت و تسویه! همین!

سپس به نقاشیهایش نگریست و خامش ماند. به آن قلم‌ها  و رنگ‌ها که سکوت و عصیان او را توامان روایت می‌کنند. به بناهایش اندیشید. لختی ایستاد. دستش را حمایل کرده بر دیوار به این اندیشید که اکنون حسن دیوانه‌های میهنش که چند برابر شده‌اند کجایند و شب چگونه را به سر می‌آورند. و مگر تاریخ از یاد برده است نیمه شبی را که استاندار کرمانشاه با زنگ تلفن دولت از خواب بیدار شد و صدای نخست وزیر را شنید که می پرسد برای حسن دیوانه فکری کردید در این سرمای نیمه شب کرمانشاهان؟ مگر تاریخ عهد او و رهنورد را از یاد برده است که در آغاز زندگی شان خواستند که نخواهند. چیزی نیندوزند و مالی گرد نیاورند و زندگی را به احتشام نگذرانند. آنهم دو هنرمند؛ نقاش و معمار و استاد دانشگاه. مگر تاریخ از یاد برده است که او بود که در جلسات بازنگری قانون اساسی مدام هشدار می‌داد که تمرکز قدرت در تغییر قانون اساسی راه به استبداد می‌برد و سرسختانه می‌ایستاد و حرفش را می‌زد که مگر آقایان تاریخ تمامی کشورهای انقلاب کرده خاورمیانه را نخوانده‌اند که پس از چندی از پیروزی انقلاب سر از استبداد درآورده اند؟ آنهم به بهانه حفظ انقلاب و قدرت دولت و تصمیم‌گیری متمرکز. و تو گویی کسی نخوانده بود یا خوانده بودند و اینک می‌خواستند خیلی دقیق و ظریف کاری کنند تا تاریخی بر تواریخ دیکتاتوری در این ممالک افزوده شود.

تمام اینها و بیش از این در سرش می‌گشت و می‌گشت و فرود می‌آمد. او زندانی بود در خانه‌اش. چرا؟! چرا او در خانه مانده بود حال آنکه تا جاییکه می‌توانست با آن جنگیده بود. اکنون می‌دانست که هم آنچه او برای محو آن آمده بود یعنی فقر و فساد و استبداد کاری کرده است که ذهن و ضمیر مردمان مملکتش به نان شبی زنجیر شده است از این رو فریاد آزادی را نمی‌توان  سرداد یا شنید. می‌شنید که صدایی از ان سوی دیوارها نمی‌آید! صدایی که بگوید میرحسین را آزاد کنید تا ایران را قیامت نکرده‌ایم. صدایی که فریاد بزند او سمبل ملتی است و حق ندارید در خانه اش به حبس کنید. صدایی که در خویش بلرزد و بگوید ای کینه توزان و بی خدایان ناجوانمرد! کدام قانون و کدام شرع و کدام اصل، شما را بر این ظلم عیان چنین عریان کرده است. صدایی که این را بگوید و به آن کوچه بیاید و بایستد و بخواهد. بگوید این ناحقی است رواج یافته و خود بزرگ‌ترین ملاک نامشروع بودن سیستم جمهوری اسلامی است. نه هیچ! آن صدایی که حق او را می خواهد البته به نجواست. زیر لبان است. زمزمه هایی غرولند گونه و گاه حتی این هم نیست و به صراحت آزادی او مغایر با منافع حضرات در رای گیری و رای خواهی از ملت در «انتخابات استصوابی» قلمداد می شود! «انتخابات استصوابی»، این چیزی است که از آن بیشتر در آینده خواهیم گفت.

با اینهمه تاریخ روایت می‌کند که او مردی است صبور و ساکت که تا آنجا که بیش از طاق و توان مردانی سترگ بوده ایستاده است. اکنون آنهمه مردی و مهابت یاری اش می‌کند تا بخواند روایت تلخ مردمان سرزمین پرشکوهش را که تیغ حکومتی غارتگر تا استخوانشان رسیده! آمده بود تا دزدها را از سر سفره هایشان برچیند. به اصلاح قوانین در جهت حفظ و گسترش حقوق ملت و تسهیل امور زندگی‌شان کمک کند. سیاست‌های کشور را چنان منتظم سازد که هم میهنانش چوب دیوانگی حاکمانشان را نخورند و با توهمات موشک‌های نقطه زن بر سر سفره‌های بی گوشت و پنیر شام را به صبح نرسانند. دولت را چنان سامان دهد که هزاران میلیارد پول بیت المال که یک به یک گم می‌شود و اختلاس و دزدی‌های آقازادگان و مدافعان انقلاب و جان نثاران رهبر حامل کیسه پولشان می‌شود از میان رود و پول ملت در جیب ملت باشد. آنهم با کنترل تورم که دزدی دولت از جیب فقرا به نفع اغنیاست. مگر او آمده بود که چه کند؟ جز اینهمه؟ جز نقش رنگ راستگویی زدن بر سر و روی مملکتی که سیاه بند دروغ شده بود؟ جز ساختن بنایی زیبا و آزاد و اصیل و مترقی برای زیست ایرانیانی که شایسته آن بودند؟ مگر آرمان انقلابی که او می شناخت آزادی نبود؟ مگر ارمغان انقلابی که او دید عدالت نبود؟ مگر مردمان برنخواستند تا فساد خانواده‌های بزرگ را از سر و صورت دولت بشویند و فقیران از فقر رهایی یابند و کارگران از امنیت کارشان اطمینان حاصل کنند و صاحبان سرمایه تولید را حماقت نشمارند و دلالی شغل اول مملکت نباشد و رئیس دولت در روز روشن آنهمه دروغ و یاوه نگوید و رهبر مملکت خرج جاه طلبی ها و فرعونیت خود را که نه اسلامی است و نه ملی، از کیسه ملت ندوزد و انتقاد از استبداد و افشای فساد، جرم مطبوعات آزاد نباشد و مردم محرم باشند و دولت یا حکومت در سبک زندگی‌شان و سلیقه و ریخت و لباس شان دست نبرد و دزدها همه از قبیله بیت و بسیج و سپاه نباشند بلکه اینها همه مدافع حقوق ملت باشند و شوریده بر ظلم؟ پس چه شد؟ کجا رفت آنهمه آرمان پاک؟

چگونه می‌توان از میراث شهادت بهشتی که انسان بدون آزادی را انسان نمی‌دانست نظارت استصوابی استخراج کرد؟ چگونه و با کدام هنر می‌توان از شریعتی به ولایت فقیه رسید و از منتظری، مطلق‌‌اش را بیرون کشید و از طالقانی حجاب اجباری و شوراهای مسلوب الاختیار تزئینی را؟ چگونه از دینی که زنی نامسلمان پس از جنگ بدر فرصت می‌یابد تا به شکرانه نجات محمد(ص) به مدینه بیاید و نذر خود را برای او ادا کند؛ که بالای سرش دف بزند، به علم الهدی ای رسید که تمام حرام و حلال ها برایش موی زنان و تار و تنبک ارکسترهاست و مردم برایش در حکم بزغاله و گوساله؟

مهندس اینهمه را دید و در ۸۸ آمد و ایستاد و تاریخ ایران را به پیش و پس از آن برید. می‌دانست خواستن آزادی با حرف نیست. گفتنش بر زبان است اما خواستنش در دست. می دانست رهبری که پابه پای مردمش در شعب ابیطالب نرود و همدرد آنان سنگ بر شکم نبندد و همسرای آنان سنگ بر سر نخورد و همتای آنان ناسزا نشود رهبر یک جنبش اعتراضی اجتماعی نیست بلکه ویترین است و بدتر از آن، خود فرعونی کوچک است و او به شکستن فرعون آمده بود آنگاه که در خیابان آزادی برای مردم ش سخن گفت و فریاد زد مردم ما شیشه شکن نیستند، بت شکنند! او نیک می دانست رفع این مظالم از راه خیابان می گذرد چنانچه احیای صندوق رای هم از خیابان می گذرد و صندوق رای بدون خیابان، جعبه ای توخالی است که با انتخابات استصوابی پرش می کنند. به دقت می‌دانست تا حکومت مستبده قدرت ملت را در صفحات مجازی و در نامه‌ها و بیانیه‌ها و مصاحبه‌های تکراری می‌بیند ککش از آنهمه هیاهو نمی‌گزد. آنهم خیابانی که متعلق به ملت است و ملک مشاع آنان. خیابانی که در جمهوری اسلامی به صحنه نمایش تایید و بیعت با ولایت فرعونی بدل شده بود اکنون می رفت تا به نام ملت تسخیر و بازپس گرفته شود.

آمدنش و ایستادن‌ش و زندان ش برای حفظ و نجات ملتی آبرومند و دردمند آزادی و حرمت و شکوه بود. سنت‌های زیبای شرقی را می‌دید که زیر پای نظامیان چرتکه باز و کارتل‌های رسمی قاچاق شان لگدمال می‌شود و ریشه اخلاقی ملتی را لمس می‌کرد که زیر سم دروغ می‌خشکد و سقوط سرمایه اجتماعی را می‌دید که زیر بار بهمن اختلاس و دزدی‌های بی پایان حکومتی، از بی‌پناهی مال باختگان و از شدت یافتن فرار نخبگان مملکت و فساد سیستماتیکی که چون تارهای عنکبوت تار و پود نظام سیاسی جمهوری اسلامی را در هم تنیده بود، مدفون می‌شود تا جاییکه ملتی بزرگ که دغدغه آزادی دارند با فراموشی آنچه در استبداد پهلوی بر سر تنها دولت ملی تاریخ این سرزمین و مرحوم دکتر مصدق رفت، با فراموشی کارتل های بزرگ فساد دربار و خاندان پهلوی و نزدیکانشان، با فراموشی ساواک و شکنجه‌های مخوفش و با فراموشی تعطیلی احزاب و برساختن احزاب فرمایشی توسط هردو شاه پهلوی رو سوی آن خاندان می آورند و بر شاه فاتحه می فرستند و انقلاب را موجب بدبختی و سیه روزی خود می شمارند و می‌دانید! این فراموشی نیست. در واقع فراموشی نیست بلکه فرار سردرگم از سرکوب و تهی شدن بی‌پایانی است که از نظام سیاسی ضددینی جمهوری اسلامی بر سر آنان آوار شده است. این نه فراموشی که فرار است. فرار از اژدهای هفت سر به مار غاشیه که آن طرف خوابیده و از انحراف روزافزون جمهوری اسلامی در جهت تطهیر و تثبیت خود سپاس گزار است.

آن وقت است که می‌توان دریافت چرا مهندس از صدایی که از خیابان ها و کوچه ها می‌شنید و اکنون سالیانی است که نمی‌شنود در اضطراب و تشویش نیست. صداهای دیگری اکنون به نجوا در فریاد است و وجدانی بیدار می‌طلبد تا بی واهمه و آرام چون پدری دردمند و غیور ملت‌ش آنهمه را بشنود و دم بر نزد. از اینکه اینهمه گروه مرجع در این جامعه بر ظلم ناجوانمردانه بر او در سکوتند به هراس نیفتد. از عادی شدن این ظلم قبیح و فجیع که چون کشتن تدریجی انسانی می‌ماند در شگفت نشود و از سکوت آنهمه یاران و همرهان دیروز و دی سال به فکر نرود. این بلای «مسلطون علیکم اشرارکم» همان زهری است که او می‌کوشید بیش از این به کام ملت و مراجع و دانشگاهیان و وزیران و وکیلان و امیران و روحانیان و مردمان ریخته نشود حال آنکه نیک می‌دانست آنگاه که کلمه حق نزد سلطان جائر ممنوع شود و گوینده‌اش محکوم، آن تسلط اشرار رخ داده است و این سخن حق علی (ع) است.

می‌دانید چه می‌خواهم بگویم؟ او می‌دانست در چه میدان شومی گام نهاده است. می‌دانست ما سخنش را باور داریم اما جان‌مان در مقابل اذناب رذائل نازل است. می‌دانست دفتر و دستکمان و چراغ خانه و اسباب میز کارمان هم هست و نمی‌شود اینهمه را خرج یک تحصن در پاستور کرد. خود گفته بود اگر سر هر سه دختر مرا ببرید و جلویم بگذارید تا بگویم ماست سیاه است نمی ‌ویم و این فساد عظیم از جیب مستضعفان است که جامعه ایران را به سقوط می‌کشاند نه گفتن آن فساد و ایستادن رویاروی آن اما نیک نیز می ‌دانست سخت است دل کندن از زندگی و آرام جان و خواب خوش و برهم خوردن سخنرانی و مزاحمتی که حرمت افراد را با خود می برد. او آنهمه می دید و می گفت و این همه نیز می‌دانست. پس چه کرد؟ ایستاد اما کسی را اجبار به ایستادن نکرد. وجدان بیداری بود که باعث شد میلیونها ایرانی غرورشان را در او احیا شده ببینند و حرف دل شان را در سخن او بیابند و تا جاییکه می‌توانند همپایش بیایند اما چراغ را خاموش کرد و امر از همه برداشت.

اکنون می‌توانم دید که چرا آرش کمانگیر اساطیری که فردوسی بزرگ برایمان به تصویر کشیده جانش را در پر یک پیکان نهاد تا ایران بماند. جان آرش رفت چون ملتی نبود تا سرزمین را پس بگیرد و مرز بگذارد و دست اجانب و مستبدان کوتاه کند. آن جان اساطیر اکنون در این کمان سبز کشیده است. کمانی به بلندای یک دهه ایستادن با قامتی استوار و زخم خورده، با گرهی در پیشانی به حکومت ش و لبخندی بر لب به مردم ش، در سکوت، در بی منتی و بی‌ریایی و بی ادعایی محض، در بلندترین نقطه ای که یک رجل ملی می تواند مدعی ایستادنش باشد تا «مرز» بنهد؛ مرزی میان آنچه «ایران» است با تمام اقوام و ادیان و قومیت ها و تکثر رنگارنگش، با آزادی اش، راستی اش، با تاریخ اش، با شرافتش، با دین ش و ایمان معنوی کهن ش که نمی توان سرکوب ش کرد یا به قالبی یکدست درآورد، که نمی توان حکومتی دروغگو و سلطه گر و ظالم بر آن برگمارد، که نمی‌توان چاپلوسی را خدمت و تظاهر به دینداری را تقوا و ماجراجویی و توهم را انقلابی بودن و دروغ را دیپلماسی و شکستن عهد را به مصلحت نبودن و تزویر را تدبیر و فساد را تخلف کش داده نشده نامید و کالبد هر مفهومی را از محتوایش تهی کرد و پوستین را وارونه پوشید و در یک بام، دوهوا را خواست، با آنچه ایران نیست. مرز نهاد میان آنچه نمی‌تواند ایران باشد. نمی‌تواند ایرانی باشد و نباید باشد. آنروز و آن سال اما او تنها نبود. تنها آرش نبود که جان بر بازوانش رویید و بر پیکان سایید و کمان را کشید و از چله با جان رها کرد و مرز نهاد. آن روز و آن سال بودند جمعی از ملتی که دوشادوش آرش اساطیری شان تیر کشیدند تا این بار نه به تورانیان که به حاکمان خود بگویند ایران تا کجاست و ایرانی کیست.

مرد بزرگ داستان ما، مهندس نقاش قصه‌گویی که داستان میر نامیدن‌ش هنوز در گوشمان هست، استوار ایستاده گرچه جان آرش‌وارش تحلیل رفته و بازوانش ساییده و پاهایش از گلمیخ هایی که دوست و دشمن بر راه راستین ش ریختند، خونین است، گرچه تنهاست و تنهایی را می‌زید و م‌ ستاید و گرچه اکنون خود سمبل زنده آرش برای نوه‌ها و فرزندان این سرزمین است.