چکیده : احتمالا بسیاری دوست دارند بدانند که زندان چگونه جایی است؟ زندان شبیه ترین فضا به آن مدرسه هایی است که اغب ما حداقل ۱۲ سال حکم به تحمل آن داشتیم، با این تفاوت که دانش آموز مانند زندانی رای باز است و هر روز به خانه می رود. اگر این امتیاز را به زندانی هم بدهند، تنبیهی می شوند شبیه همان دانش آموزان. با احترام به همه معلم هایی که هم شان نام و عنوان شان، آموزشگاه دانش و انسانیت اند، قطعا معلمان آگاه و متعهد زیادی هستند که با این قبیل نقدها همدلی دارند، آنها نیز مانند دانش آموزان اسیر سیستم معیوب آموزش محسوب می شوند.
حسین نورانی نژاد، زندان اوین
با احترام به همه معلم هایی که هم شان نام و عنوان شان، آموزشگاه دانش و انسانیت اند، قطعا معلمان آگاه و متعهد زیادی هستند که با این قبیل نقدها همدلی دارند، آنها نیز مانند دانش آموزان اسیر سیستم معیوب آموزش محسوب می شوند.
لابد باز هم شروع می شود همان متن های رمانتیک در آغاز مهر و خاطره گویی درباره خوشی ها و درس و مشق های معلم ها و ناظم ها ی مدرسه و … عینا شبیه حرف ها و خاطراتی که برخی از دوران خدمت سربازی برای هم دارند و چنان با لذت از ساعت های طولانی نگهبانی در شب های زمستان فلان منطقه سردسیر یا ظهرهای سوزان بیسار منطقه کویری تعریف می کنند که آدم می ماند. یا دیدید این رفقای ما را که از زندان آزاد می شوند و بعد چنان نوشته های شیرینی از زندان دارند که آدم تعجب می کند چرا کاری نکردند که بیشتر بمانند؟! عین همان ها.
حالا چه شد که گیر دادم به خاطره گویی سرخوشانه از دوران مدرسه؟ راستش به این دلیل که در زندان مرتبا یاد آن دوران زنده می شود، از بس شبیه هم اند این دوتا. گاهی حس هایی که در هواخوری زندان دارم، شباهت زیادی پیدا می کند به همان حس حضور در حیاط مدرسه. همان طور که حس و حال روزهای بازجویی قرابت زیادی با روزهای امتحانات داشت یا مقایسه رفتار مشابه ناظم های مدارس با افسر نگهبان های زندان یا تماشای شباهت کامل رفتار انتظامات زندان ( البته در میان زندانیان غیر سیاسی) که از میان خود زندانی ها انتخاب می شوند با انتظامات مدرسه و مبصرها که اگر ناظم یا افسر نگهبان – فرقی نمی کند- از آن ها کلاه خواسته اند آن ها سر برده اند.
چرا دروغ؟ راستش همیشه اول مهر لجم می گیرد. چه آن موقع ها که مجبور می شدم به مدرسه بروم و چه بعدها که اول مهر در وبلاگها و فیس بوک، موج نوشته های عاطفی و آتشین در تعریف وتمجید از آن مدارس زندان وار را دیدم. بابت ابراز این اعتماد به نفس زیادم عذر می خواهم، اما فکر می کنم تفاوت امثال من که از آن مدارسی که تجربه کرده ایم بدمان می آید و هنوز هم از یادآوری اش گویی یکی یکی رگ های مغزم را می کشند با کسانی که از آن دوران تلخ تنها به خوبی یاد می کنند، یکی از این هاست: یک، یا مدارسی که ما می رفتیم با آن ها خیلی فرق می کرد و حتی آنها درس ها و کتاب های دیگری خوانده اند. دو این که امثال من بیشتر از آن ها زورگویی را می فهمیم و از آن منزجریم. سه و آخر این که ما کم تر از آن ها جوگیر تبلیغات محیطی و خانوادگی و تلوزیونی و شعرهای بی مسما در ستایش مدارسی می شویم که از سر گذراندیم، یادمان نمی رود و فراموشمان نمی شود که واقعیت چه بود.
مدرسه چه بود؟ به نظر من که بیش از هر چیزی آموزشگاه پذیرش زور و تقدس بخشیدن به آن. اگر از معدود آموزش های مفید آن مثل خواندن و نوشتن و ۴ عمل اصلی در ریاضی بگذریم، جایی بود برای گشودن و گشایش گره های روحی روانی برخی از کسانی که به کسوت محترم معلم و ناظم و مدیر در آمده بودند و گره انداختن به روح و روان مایی که زندانیان آنها به نام دانش آموز بودیم.
احتمالا بسیاری دوست دارند بدانند که زندان چگونه جایی است؟ عرض می کنم. زندان شبیه ترین فضا به آن مدرسه هایی است که اغب ما حداقل ۱۲ سال حکم به تحمل آن داشتیم، با این تفاوت که دانش آموز مانند زندانی رای باز است و هر روز به خانه می رود. اگر این امتیاز را به زندانی هم بدهند، تنبیهی می شوند شبیه همان دانش آموزان.
زندان جایی است با دیوارهای بلند که به زور در آن نگه داشته می شویم. در این جا هر روز ما را می شمرند، اما این شانس را داریم که به خاطر سن بیشترمان دیگر در آن صف های نظامی وار و حیثیتی به خطمان نمی کنند و ناظم عبوسی هم پیدا نمی شود که یکی یکی صف ها را چک کند که مبادا ذره ای از وسط صف کج شده باشد و همه سیخ و صاف پشت گردن جلودستی ایستاده باشند. فقط معلوم نیست که چرا آن شیوه های تربیتی هرگز به شکل گیری شهروندانی با انضباط اجتماعی منجر نشد.
این جا در زندان گاهی مجبور به اعتراف و درخواست عفو می شویم. لطفا کسی ژست قهرمان های سازش ناپذیر را نگیرد و نگوید چه کار بدی! آن زمان که من و شما به خاطر چند دقیقه تاخیر در رسیدن به آن صبحگاهی های نظامی به خط می شدیم، تا ضمن شیلنگ و خط کش خوردن بر کف دست، گریه کنان به غلط کردن بیفتیم، آن لحظاتی که زیر چک و لگد معلم و در محیط تعلیم و تعلم یادمان می دادند که اقرار به کثافت خوردن کنیم و تازه باید در ذهن مان می سپردیم که ” چوب معلم گله، هر کی نخوره خله”، آن وقتی که یکی از خودمان برای ممانعت از تنبیه جمعی کلاس یا هر دلیل دیگری حاضر می شد که خود یا دیگری را برای هر کار به ظاهر خلافی لو دهد، همه مان صد پله بدتر از این اعتراف ها و تواب شدن در زندان ها را از سرگذرانده بودیم. راستی تهدید به سیاهچال را یادتان هست؟ این جا هم داریم، البته کمی جدی تر از آن بلوف سیاهچال. بهش سوییت میگویند اما خودمانی تر ” انفرادی” صدایش می کنند.
یادتان هست که از میان خودمان مبصر و انتظامات درست می کردند و تازه برخی ناظم ها که خلاق تربودند، مرتب یادآوری می کردند که ما نه تنها در مدرسه که در کوچه ومحله هم ریز آمارتان را از طریق دوستان خودتان داریم و مامور مخفی بین شما گذاشته ایم. در زندان هم این شیوه های آدم فروشی وجود دارد. تازه در زندان خیالت از خانواده ات راحت است که طرف توست. اما زمان مدرسه ضمن این که عملا مدرسه خودش را جبهه ای در برابر جبهه دانش آموزان فرض می کرد و طبعا دانش آموز هم خودش را در جناح مقابل و البته در نبردی نابرابر می دید، خانواده هم اسیر نمایش خیرخواهی و خوب نمایی مدرسه می شد و با آن ها در یک سنگر قرار می گرفت. مدرسه به پدر و مادرها یاد می داد که از بچه هایشان در خانه جاسوسی کنند و متقابلا مدرسه این زحمت اولیا را در حوزه حاکمیت خود جبران می کرد و هر کاری می کردیم، دو تا رویش می گذاشت و خبر می داد. چه زجرها که برای به هم زدن این اتحاد ضد آزادی، ضد شادی، ضد بازی، ضد تجربه و حتی ضد آگاهی نکشیدیم. حالا حداقل زندان آن قدر نمایش خیرخواهی ندارد که خانواده هایمان را سمت خود بکشد.
در زندان هم نوعی لیست خوب ها و بدها داریم. در زندان هم متملقین و متخصصین آمار از برخی امتیازات برخوردار می شوند و برای ادامه این مسیر مشعشع آموزش می بینند. در زندان هم واحدهای فرهنگی وجود دارد با همان کیفیت لوس امور تربیتی ها. در زندان هم باید مو را کوتاه نگاه داشت، تازه زندان سهل گیر تر است. یادم نمی رود اولین روزی که احساس کردم به نوعی فرهنگ رسمی و حاکمیت من را به چشم مجرم، مزاحم و عنصر نامطلوب نگاه می کند، کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم، از زمان ابتدایی سر صف قران می خواندم و با مذهبی بودن و نمایش آن، تصور مقرب بودن داشتم. تنها مشکلم این بود که مویم را از فرق وسط باز می کردم، آن روز یکی از مربیان امور تربیتی مدرسه ایی که تازه مدرسه معمولی نبود، نمونه بود و مخصوص درس خوان ها و مثبت ها، به من اجازه قران خواندن نداد. او در حالی که ژست آدم های خوشمزه را به خودش گرفته بود،در جمع بچه های مدرسه گفت که مویم را شکل دخترها درست می کنم و در حالی که موهایم را با دستش به هم می ریخت، گفت «در مدرسه پسرانه دخترها نباید قران بخوانند!» خنده حضار! و البته لجاجت و ادامه سلیقه خودم تا ستیزهایی که بماند. این جا که زندان باشد، لااقل از آن خبرها نیست. هر چند در زندان هم نیمچه تلاشی برای القای یک فرهنگ رسمی وجود دارد. اما هر چه باشد آن دانش آموز طفل معصوم هیچ نقش و اختیاری در آن تقدیر ۱۲ ساله نداشت، اما زندانی ها کما بیش خودشان هم نقشی در سرنوشت شان ایفا کرده اند.
باز هم هست، اگر از روزهای سخت بازجویی و دادگاه بگذریم، زندان حداقل آن استرس های امتحان و نمره و تکلیفی که در مدارس می کشیدیم را ندارد، به خصوص اگر قانون سازمان زندان ها که نسبتا قانون خوبی است رعایت شود. اما طبق قانون مدرسه، چقدر اطلاعات بی خودی، چقدر اسامی آدم ها و قله ها و رودخانه ها از چین گرفته تا آمریکا، چقدر سال تولدهای بی دلیل، چقدر اطلاعات زیستی غیر لازم، چقدر چقدر چقدر بی جهت و اضافی حفظ می کردیم و چقدر تکنیک های زندگی که باید یاد می گرفتیم و یادمان ندادند.
راستی چرا برخی ناظم ها آن طور خشن بچه ها را می زدند؟ فرضا کسی سر صف با دیگری پچ پچ کرده بود. خب که چه؟ دلیل این که نمی گذاشتند یک قمقمه آب با خودمان سر کلاس ببریم و در آن کلاس های گرم و شلوغ و بی هوا و تهویه تشنگی می کشیدیم و اجازه رفتن به حیاط و آب خوردن از آن آبخوری های کثیف و بدبوی کنار توالت ها را نمی دادند چه بود؟ مگر در کل آن ۱۲ سال چند ساعت درس مهم و مفید یادمان می دادند که در آن چند دقیقه حیاط رفتن و آب خوردن از آن محروم می شدیم؟
اگر در مدارس به زور ازمان پول می گرفتند، این جا هم مجبوریم از جیب خودمان خرج زندان کنیم تا ما را در آن نگه دارند. فروشگاه های مدرسه را برای تمرین تحمل فروشگاه های زندان طراحی کرده بودند. هر چقدر در مدرسه چون و چرا اعتبار و عزت داشت، این جا هم دارد. حق دخالت و مشارکت دانش آموزان و زندانی در مدیریت مدرسه و زندان با هم تفاوتی ندارد. همان قدر که بره بودن و بی زبانی و تبعیت محض و تملق در آن جا امتیاز بود این جا هم هست. برای برخی مجرمان توجیه حداقلی درست یا غلطی دارد اما در مدرسه چه؟
زندان همان مدرسه است و زندانی همان دانش آموزی که فقط شیفت صبح و عصر ندارد. او و خانواده اش مجبور به تحمل دوره محکومیت اند تا تمام شود. حکمی که برای زندانی می تواند یادآور همان روزهای مدرسه باشد. مدرسه هایی که اگر مدرسه نبود، وضع امروزمان خیلی بهتر از این می شد. بهتر از این که زندان هایمان آباد شده و انضباط اجتماعی نداریم، تکنیک های زندگی را بلد نیستیم و یک عمر در اسارت نمره و مدرسه سوختیم و ساختیم. و آن هایی هم که پولدار بودند و مدرسه های بهتری رفتند، چیزی نشدند جز ماشین های تست زنی با همان معلومات اضافه دیگران و کمبودهای دیگران.