چکیده : جلالالدين رفيعفر، استاد دانشگاه و رئيس انجمن انسانشناسي ايران معتقد است شكلگيري احزاب قدرتمند ميتواند در كمرنگ كردن نقش قوممداري در انتخابات به ويژه انتخاباتي چون مجلس تاثيرگذار باشد.
جلالالدين رفيعفر، استاد دانشگاه و رئيس انجمن انسانشناسي ايران معتقد است شكلگيري احزاب قدرتمند ميتواند در كمرنگ كردن نقش قوممداري در انتخابات به ويژه انتخاباتي چون مجلس تاثيرگذار باشد.
هر چند به گفته وي مشكلاتي كه در قرن حاضر در سطح دنيا در حال آشكار شدن است نشان ميدهد تحزب و پارلمانتاريسم نيز به علت لابيهاي گسترده در حال از دست دادن خاصيتهاي مثبت خود است.
به عقيده اين استاد دانشگاه ما بايد به دنبال ايجاد ساختارهاي جديدي باشيم تا فرصتهاي لازم و امكان ورود را براي افراد شايسته به عرصه سياست ايجاد كنيم. بديهي است اين ساختار جديد نبايد با فرهنگ جامعه در تضاد باشد كه در چنين شرايطي نتايج مطلوب حاصل نخواهد شد. تجربه نشان داده كه الگوبرداري در اين خصوص هميشه نتايج مثبت و دلخواه را به همراه نداشته است.
گفتوگوي «آرمان» با رفيعفر را در ادامه ميخوانيد:
انتخابات مجلس در پيش است. مساله قوممداري نيز در انتخابات مجلس بار ديگر مطرح ميشود. به نظر شما قوممداري ميتواند چه آسيبهايی به انتخابات مجلس وارد كند؟
بیتردید اقوام در ايران جايگاه رفیعی دارند و ما كشوري هستيم كه از موزاييك اقوام تشكيل شده است. البته قوميتها در ايران تاريخ بسيار روشني دارند و ساليان سال است كه در كنار يكديگر زندگي ميكنند. خوشبختانه تاكنون رویکرد نظام اداري و مدیریتی هم به گونهاي بوده كه موجب شده اين اقوام با يكديگر مشكل چنداني نداشته باشند. بر عكس كشورهاي همسايه ما مانند ما ساختار قوميتي بسيار قوي دارند اما ميبينيم كه اين اقوام با يكديگر چندان در صلح و صفا نيستند و مدام با يكديگر در رقابت و كشمشهاي مختلف سياسي و اقتصادي قرار دارند. اما به هر حال هر قومي براي خود عصبيتهايي دارد و افرادي كه به هر قوم يا ايل يا حتي به طايفهاي تعلق دارند نسبت به آن عصبيت دارند و ما بازتاب آن را ميتوانيم در مجلس هم ببينيم. نمايندههايي كه عمدتا به مجلس راه پيدا ميكنند اكثرا هر يك به قومي مشخص تعلق دارند. كمتر ديده شده كه نمايندهاي از يك منطقه قومي بيايد اما به آن قوم تعلق نداشته باشد و همين مساله نشان ميدهد كه نقش اقوام هنوز به ميزان زيادي پررنگ است. اين مساله هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفي. جنبه منفي آن اين است كه فردي كه نماينده يك قوم مشخص است و از منطقهاي مشخص ميآيد اهداف مشخصي هم دارد و ممكن است اين اهداف چندان ملي نبوده و بيشتر منطقهاي باشند، در حالي كه مجلس جايي است كه بايد منافع كل كشور در آن مورد توجه قرار گيرد و نه يك گروه خاص و اين ميتواند يكي از همان جنبههاي منفي باشد. جنبه مثبت آن هم اين است كه همبستگي ايجاد ميكند كه اين همبستگي در بزنگاههاي سخت در حل مشكلات نقش تعيينكننده داشته باشد. در كشور ما ساختار حزبي به معناي واقعي آن هنوز به صورت فزاينده پا نگرفته است. مفهوم حزب و كار كرد آن بيشتر در شهرهاي بزرگ شناخته شده است. در بسياري از مناطق هنوز ساختارها بيشتر از نوع قومي و بهويژه ايلي و طايفهاي است و احزاب به آن صورت جايگاهي ندارند. در سطح شهرهاي كوچك هم هنوز فرهنگ حزب آنطور كه بايد جا نيفتاده است و براي رسيدن به اين مرحله زمان زيادي لازم است. ما هنوز نميتوانيم ادعا كنيم به مرحلهاي رسيدهايم كه در ايران جامعهاي حزبي به معناي واقعي شكل گرفته است و يكي از مهمترين موانع آن نيز همين مساله قوميت است. هيچ جاي كشور ما نيست كه رنگ قوميت در آن ديده نشود، آن هم در لايههاي مختلفش، يعني در يك لايه يك قوم داريم مانند قوم لر، يا كرد يا بلوچ و در زير لايه آن شاخههاي مختلف را داريم مثلا لر بزرگ و لر كوچك، و باز در لايه بعدي، لرهاي بختياري، لرهاي ممسني، لرهاي بوير احمدي و… كه هر لايه نيز عصبيت خاص خود را دارد. بنابراين ميبينيم كه نقش اقوام حتي در سطوح پايين نيز هنوز بسيار قوي است. شخصيتهاي بزرگي هم داريم كه از دل همين اقوام به مقامهاي بالا دست پيدا كردهاند. نقش اقوام جنبههاي مثبت بسيار زيادي دارد و بايد با برنامهريزي و مديريت به گونهاي عمل شود كه جنبههاي منفي تعديل شده و جنبههاي مثبت تقويت شوند تا بتوانيم به جامعهاي برسيم كه منافع ملي در صدر قرار بگيرد. لذا نقش مجلس براي ايجاد جريانهايي كه اهداف ملي را تقويت كنند حائز اهميت است.
در حال حاضر احزاب در كشور ما در حال شكلگيري هستند. آيا شكلگيري احزاب قوي ميتواند قوميتمداري در انتخابات را تحت تاثير قرار داده و كنترل كند؟
صد در صد ميتوانند اما در آيندهاي كه زمانش به سادگي قابل پيشبيني نيست. شايد بهتر باشد بگوييم در خوشبينانهترين شكل ممكن طي دو نسل آينده به شرطي كه شرايط، امكان اين حركت را مهیا کند. حزب جرياني است كه بايد شكل بگيرد، با مردم ارتباط برقراركند، جلب اعتماد كند و آرامآرام وارد فرهنگ شود. در كشور ما مسيري طولاني براي رسيدن به اين هدف در پيش است. ايجاد اعتماد به يك حزب يكي از مشكلترين مراحل است. چون در جامعه ما به دليل زيرساختهاي فرهنگي- اجتماعي ورود به مسائل سياسي بعضاً با مقداري احتياط همراه بوده است. همه دوست دارند بگويند سياسي نيستند درحالي كه اكثرا هستند زيرا به زبان آوردن همين جمله خودش دال بر سياسي بودن فرد است. همه دوست دارند بگويند جزو هيج حزبي نيستند و كاملا مستقل هستند. با مستقل بودن هيچ جرياني شكل نميگيرد و تا زماني كه جرياني شكل نگيرد اتفاق خاصي نخواهد افتاد. اينكه احزاب تاسيس و توسعه پيدا كنند قدمي مثبت است اما تا اين احزاب بتوانند خود را به جامعه معرفي كنند و افراد با آنها ارتباط برقرار كنند و به تدريج شاهد حزبي باشيم كه هر نمايندهاي را كه معرفي كرد طرفداران آن با اعتماد كامل به او راي بدهند هنوز راه زيادي باقي است. در جوامع كوچك و غيرشهري اين راه بسيار طولانيتر است. البته نبايد فراموش كنيم كه امروزه شايد اين ساختار راهحل نهايي نباشد. ما كشورهايي را كه احزاب قوي و پرسابقه دارند ميشناسيم و نتايج فعاليتهاي آنها را ديدهايم. من فكر ميكنم قرن ۲۱ قرني است كه بايد ساختارها تغيير كنند. زماني پارلمانتاريسم بهطور نسبي پاسخگو بود اما در حال حاضر شاهد آن هستيم كه پارلمانتاريسم نيز در حال از دست دادن قابليتهاي مثبت خود است. بهطور كلي انتخابات در هر سطحي كه باشد آسيبپذيريهاي خاص خود را دارد. در كشورهاي مهم دنيا در نيم قرن اخير، نتايج اينگونه انتخابات كه احزاب در آن نقش كليدي دارند، آنطور كه انتظار ميرفته است مطلوب نبوده است. بيشترين خشونتها، پركشتارترين جنگها و جنايات جنگي، بيشترين مهاجرتهاي اجباري و آوارگي ناخواسته و تحميلي در اثر جنگهاي متعدد در مناطق مختلف دنيا، ريشه در مديريتهاي كلان در سطح جهان داشتهاند. سياستهاي غلط روساي جمهور وقت كشورهاي به اصطلاح «ابر قدرت» در ايجاد حوادث مرگبار در خاورميانه، آفريقا و… پيدايش گروههاي تروريستي بيشمار كه باعث نگراني عميق جامعه جهاني شدهاند انكارناپذير است. متاسفانه تمام افراد و نمايندگان مجالس اين كشورها كه راي به حمله نظامي و اشغالگري دادهاند نيز عمدتا از درون احزاب بيرون آمدهاند. ميخواهم نتيجه بگيرم كه نظام حزبي الزاما به شايستهسالاري منجر نميشود، بنابراين بايد به دنبال ساختارهاي جديد باشيم كه شايستهسالاري به معناي واقعي كلمه از حرف به عمل تبديل شود. البته طراحي ساختار جديد براي حل اين معضل مشكل و زمانبر است. اين ساختار جديد بايد بدون شك با بافت فرهنگي جامعه هماهنگي داشته باشد. همه فرهنگها معمولا هر چيزي را به راحتي نميپذيرند و زير بار هر ساختاري نميروند و فرهنگ ما هم از اين قاعده مستثني نيست. بنابراين بايد به فكر تدوين يك ساختار جديد مبتني بر فرهنگ بومي بود تا شايد بتوان به اين هدف كه همان شايستهسالاري است تا حدودي نزديك شد كه البته تدوين ساختار جديد قبل از هر چيز نياز به مطالعات اجتماعي به ويژه مردمشناسي در سطح كشور دارد.
به احزاب براي اينكه بتوانند در مناطق و استانها موفقتر باشند پيشنهادي نداريد؟
منافع و اهداف خاص خود را به دنبال دارد. به همين دليل است كه ما بايد احزاب مختلف داشته باشيم. هر حزبي يك مرام و جهانبيني دارد كه اغلب با يكديگر متفاوتند و البته در كليات ميتوانند داراي شباهتهايي هم باشند. اينكه مردم بتوانند در اين مجموعه آن حزبي را كه مورد علاقه و اعتمادشان است پيدا كرده و به آن اعتماد كنند اصل مساله است. ما هميشه در تعريف آزادي نيز با مشكل روبهرو بودهايم. هنوز يك تعريف جهانشمول براي آزادي ديده نشده است. دليلش هم روشن است، زيرا مرز آزادي را فرهنگها تعيين ميكنند. من هميشه گفتهام كه آزادي سياسي- اجتماعي يعني شرايطي كه شايستهترين افراد در آن قابل شناسايي و انتخاب باشند. اگر شرايطي وجود نداشته باشد كه بتوانيم شايستهترين افراد را شناسايي كنيم قطعا در انتخاب خود نيز دچار اشتباه خواهيم شد كه اگر چنين شرايطي فراهم نباشد آزادي سياسي معنا پيدا نميكند. بنابراين بايد به اين سو گام برداريم كه در جامعه شرايطي به وجود آوريم كه شناسايي افراد شايسته براي ساكنان آن مقدور باشد و همين طور شرايطي وجود داشته باشدكه مردم بتوانند بدون هيچ دغدغهاي آنها را انتخاب كنند. در اينجا اشاره ميكنم كه اگر بپرسيد آيا چنين شرايطي در كشوري وجود دارد، به نظر من پاسخ آن تقريبا منفي است. ولي ميتوانيم بگويم كه ايجاد چنين شرايطي الزاما وظيفه احزاب نيست و اين يك شرايط كاملا نسبي است و ميتواند در هر جامعهاي شكل خاص خود را داشته باشد. به عبارت ديگر الزاما اين احزاب نيستند كه شايستهترين افراد را براي انتخاب به جامعه معرفي ميكنند كه اگر چنين بود در جوامع و كشورهايي كه احزاب به صورت گسترده و فراگير وجود دارند و در انتخابات نقش تعيينكننده دارند، نبايد شاهد اين همه ناملايمات و مشكلات اقتصادي، اجتماعي و سياسي باشيم.
آيا وقتي قوممداري به معيار اصلي انتخاب يك فرد براي تصدي يك پست سياسي مانند نمايندگي مجلس تبديل ميشود، ميتواند خطري براي دموكراسي هم تلقي شود؟
نه به صورت شديد اما به هر حال هر جايي كه نوعي انحصار وجود داشته باشد ضد دموكراسي عمل ميكند. قوممداري در واقع عصبيتي است كه همه افراد نسبت به قوم خود دارند. همه بهطور نسبي قوممدار هستند. ضمنا قوممداري الزاما يك ويژگي منفي نيست و در شرايطي كه تنگناهايي وجود دارد، ميتواند بسيار مثبت و مفيد هم باشد. همبستگي ناشي از قوممداري ميتواند قدرتي را به وجود بياورد كه آن قدرت براي حل بسياري از مشكلات ضروري است. اما به هر حال قوممداري بايد در قالبي شكل بگيرد كه منفعت جمعي در آن لحاظ شود و نه منفعت گروه يا قومي خاص كه البته پيچيدگيهاي خاص خود را دارد. خوشبختانه كشور ما از اين لحاظ موقعيت خوبي دارد. نبايد فراموش كنيم كه تقريبا در سرتاسر خاورميانه همين وضعيت وجود دارد. كشورهاي همسايه ما چه در شرق و غرب و چه در جنوب و شمال از ايلات و اقوام و طوايف گوناگون تشكيل شدهاند.
در كشورهاي پيشرفته نيز قوممداري وجود دارد؟
بله، اما در آن كشورها تا حد امكان مديريت شده است.
در كشورهاي پيشرفته چگونه قوممداري را مديريت ميكنند؟
چگونگي مديريت بسيار مهم است. مديريت فرمولي نيست كه همه جا پاسخگو باشد. آن كاري كه در غرب ميكنند اگر در كشور ما صورت بگيرد نبايد انتظار داشت كه حتما نتيجهبخش باشد. اين شيوه مديريت بايد هم با ساختار فرهنگي گروههاي قومي همخواني داشته باشد و هم با جريانهاي اجتماعي – سياسي كشور. تا همين اوايل قرن بيستم شرايط سياسي كشور ما به گونهاي بود كه اقوام به اندازه كافي تحت قيموميت حكومت مركزي نبودند و شيوه مديريت اصلا مطلوب نبود و همانگونه كه ميدانيم جنگهاي متعددي بين حكومت مركزي و اقوام مختلف و البته در سطح بسيار كمتر بين اقوام با يكديگر به وجود آمده بود. در اين راستا مديريتي پاسخگوست كه به نابرابري و تبعيض بين اقوام روي نياورد و امكان رشد و توسعه اجتماعي- فرهنگي را در اختيار همه بهطور يكسان قرار دهد. اقوام ايراني قرنهاست در كنار يكديگر و حتي در يك سرزمين به صورت كاملا مسالمتآميز زندگي ميكنند. در بعضي از استانها گاهي بيش از سه تا چهار قوم قرنهاست كه با يكديگر زندگي ميكنند. اين مساله را تاريخ نشان داده است و اسناد آن هم وجود دارد. اقوامي هستند كه سابقه طولانيمدت داشته و ارتباطات فرهنگي و اجتماعي بسيار نزديكي با يكديگر در طول دورانهاي تاريخي داشتهاند كه اين مساله موجب شده هيچگاه مشكلي با يكديگر نداشته باشند. براي مثال لرها و كردها هيچگاه ديده نشده است با يكديگر مشكل داشته باشند با وجود اينكه مرز فرهنگي شان كاملا شناخته شده است. در بعضي از استانها، مثل آذربايجان غربي، همدان، فارس، خوزستان خراسان شمالي، مازندران، مركزي، گلستان، بلوچستان، قزوين و… حد اقل سه الي چهار قوم هستند كه با يكديگر زندگي ميكنند با وجود اينكه تفاوتهاي قوميتي خود را مثل زبان، آداب و رسوم و… را حفظ كردهاند. اين اقوام با يكديگر ازدواج ميكنند، ارتباطات اقتصادي دارند و مشكلي هم با هم ندارند. اما درباره انتخابات شايد وضع كمي متفاوت باشد. شايد اگر انتخابات استاني شود به بهتر شدن وضعيت كمك كند تا شايسته سالاري به صورت گستردهتري توسعه پيدا كند.
در رویکرد قوممدارانه در حوزه انتخابات ميبينيم كه نمایندهها دائم به دنبال اين مساله هستند كه براي حوزه انتخابيه خود كارهايي انجام دهند كه در دور بعد هم بتوانند راي لازم را كسب كنند. مجلسي كه بسياري از وكلاي آن بر اساس قوم مداري انتخاب شدهاند درگير مسائل قومي و منطقهاي نشده و از مسائل كلان ملي باز نميماند؟
بله اين واقعيت است كه نمايندهاي كه از يك حوزه انتخابيه خاص يا يك قوم مشخص وارد مجلس ميشود اين تعهد نانوشته را دارد كه در راستاي منافع آن گروه و قوم گام بر دارد. كاملا طبيعي به نظر ميرسد كه نماينده اروميه بيش از ديگران نگران درياچه اروميه باشد. اما ما بايد به دنبال مجلسي باشيم كه همه نمايندهها به يك اندازه نگران درياچه اروميه باشند و نه فقط نماينده اروميه. چون وقتي منفعت جمعي تعريف شود، همه يك كل واحد ميشوند و اهداف معين و مشخصي را دنبال ميكنند. به ويژه اينكه در قانون اساسي اين حق براي همه نمايندگان از هر كجا كه باشند محفوظ است.
اصلاحطلبان برنامهاي دارند كه از كانديداهايي حمايت كنند كه منتخب خود حوزه انتخابيه باشد، چنين برنامههايي ميتواند به ورود فرد شايستهتر به مجلس كمك كند؟
البته افراد شايسته از يك قوم و گروه ميتوانند پا پيش بگذارند كه قطعا نيز چنين افرادي وجود دارند. اما بايد شرايطي را ايجاد كنيم كه افراد شايسته به ميدان بيايند. در حال حاضر بسياري از اين افراد خود را در معرض راي مردم قرار نميدهند. برخي به خاطر شرايط خاص كنار كشيدهاند. بايد شرايطي فراهم شود كه افرادي كه قابليت داشته و شايسته هستند وارد عرصه انتخابات شوند. شرايط فعلي شرايطي است كه اين افراد شايسته بايد به وظيفه خود عمل كنند و مسئوليت بپذيرند. بايد وارد عرصه شده و مشكلات كشور را حل و فصل كنند. اگر يك حزب بتواند اين افراد را وارد انتخابات كند كار خوبي انجام شده است. همانطور كه گفتم ساختار اجتماعي قرن بيستم با ساختار اجتماعي يكي دو دهه اخير متفاوت است. اين ساختار در غرب نيز چالش برانگيز شده است. اينكه مشكلات هر روز حادتر ميشود به اين علت است كه ساختارها اجازه نميدهند براي حل مشكلات اقداماتي كه لازم است صورت بگيرد. جالب است كه اكثر اين مشكلات مربوط به همين 15 سال اخير هستند. اگر ساختارها به گونهاي بود كه اجازه ميداد سياستها به درستي و با آينده نگري انجام شود شايد هيچگاه اين بحرانهاي فزاينده در سطح دنيا و به ويژه در خاورميانه اصلا شكل نميگرفت؛ بحرانهايي كه حل كردن آنها بسيار مشكل است و هر يك قربانيهاي بسياري گرفته و ميليونها نفر به دليل آن از بين رفتهاند. اينها همه نشان ميدهد سياستهايي كه امروز اعمال ميشود پاسخگو نيست و نميتواند مشكلات را حل و فصل كند. با توجه به اين شرايط من چندان به ساختار حزبي به عنوان يك راهحل موجز براي حل مشكلات چندان خوشبين نيستم. تصور من اين است كه بايد به دنبال راهكارهاي جديد و به روز رفت. در عين حال نبايد صرفا از ديگران الگو گرفته شود، بلكه بايد هر كشور و منطقهاي الگوي خاص خودش را داشته باشد.