چکیده : میرحسین را به خیال خود در حصر کردند، اما کلمات و گفتارش چون بذری در دل این جوانان نشست و به بار آمد و جوانه زد. امروز خیابان های شهرهایمان باز سبز است و مردم خود راهبر شده اند. آنان که چهار سال پیش از موسوی خواسته بودند رایشان را پس بگیرد، امروز چه با غرور در این خیابان ها فریاد می زنند که نه تنها رای خود را پس گرفته اند بلکه رای شهیدان و محصوران را هم پس گرفته اند و منتظرند تا با رفع حصرها شادی شان کامل شود و جشن آزادی را هم در این خرداد پرحادثه برپا کنند.
کلمه: این روزها خرداد باز چه پر حادثه است. از آن شنبه تا این سه شنبه همه شهر شده باز یاد تو و نام تو. این ها همان جوانانی هستند که دوران نخست وزیری ترا تجربه نکرده اند. همان ها که شاید کودکی خردسال بودند وقتی تو سکان کشور را در زمان دفاع مقدس به دست گرفته بودی. چه زود آشنا شدی با این نسل سومی ها که می گفتند به انقلاب پشت کرده اند. بیش از هشتصد روز است که در حصری. بن بست اختر امروز شده خانه امید ما.
چهار سال است که همه کرسی ها و تریبون ها شده سخن علیه مردی که مردانگی در برابر کرنش می کند. همو که می گفت برای احقاق حق این مردم ایستاده است. وقتی دعوت به سکوتش می کردند، گفته بود که خط قرمزش حق مردم است و بس.
مگر موسوی چه می گفت که حصر تنها راهکار حاکمان برای خاموشی اش شد؟ مگر بازگویی شعارها و آرمانهای انقلاب اسلامی “جرم” بود که سزایش دیوار بود و حبس؟
موسوی تنها داستان آن آرمانی را می گفت که “کرامت انسانها” را به ارمغان آورده بود. میرما شاهدی بود در دادگاه تاریخ این ملت که بگوید” آنچه اینان می کنند نه اسلام است و نه جمهوری اسلامی.” او می خواست رساتر بگوید که “عقبماندگی، فقر، فساد و بیعدالتی سرنوشت ما نیست.”
موسوی آمده بود تا روح پرسشگری در این نسل را بار دیگر زنده کند و به این پرسش که آیا ما مردم شایستگیهایی را از دست داده بودیم که دیگر آن فضای روح انگیز را تجربه نمیکردیم؟ پاسخ دهد که “نه” چنین نیست؛ هنوز دیر نیست و هنوز راهمان تا آن فضای نورانی دور نیست.
در زمانه ای که گذار از سنت به مدرنیسم به شکاف نسلها دامن بیشتری می زند، او آمده بود تا نشان دهد میتوان معنوی زندگی کرد و در عین حال در امروز زیست. و چه روان و روشن همه پیام او به این نسل منتقل شد. امروز این جوانان که برای شادی رای خوانده شده شان به خیابان ها آمده اند یا نه برای پیروزی تیم ملی و غروری که آفریده شد، اما باز هم در نام او را رساتر از هر زمانی فریاد می زنند.
میرحسین را به خیال خود در حصر کردند، اما کلمات و گفتارش چون بذری در دل این جوانان نشست و به بار آمد و جوانه زد. امروز خیابان های شهرهایمان باز سبز است و مردم خود راهبر شده اند. آنان که چهار سال پیش از موسوی خواسته بودند رایشان را پس بگیرد، امروز چه با غرور در این خیابان ها فریاد می زنند که نه تنها رای خود را پس گرفته اند بلکه رای شهیدان و محصوران را هم پس گرفته اند و منتظرند تا با رفع حصرها شادی شان کامل شود و جشن آزادی را هم در این خرداد پرحادثه برپا کنند.
امروز باز خیابان های ما پر است از فریاد یاران دبستانی که دست در دست هم برای آبادی ایران می کوشند و منتظرند تا نقاش رنگ ها و نقش ها، شکوفه های امید بیشتری در این سرزمین بیافریند.
امروز اشک و لبخند ما در هم آمیخته است. اشکمان اشک فراق است و دوری و شوق و لبخندمان شکوفه های امیدی است که در 25 خرداد شکفت. امروز همه ایران یکصدا باز ترا فریاد می زند ” یا حسین میرحسین ”