چکیده : مرا ببر به روشنی کوچه باغ ها آنجا که دل ها، برای چیزی شور نمی زد شور داشت! چشم ها اشک نمی ریخت می خندید! دست ها فاصله را رج نمی زد نوازش را معنا می کرد! گونه ها، به دیدن آشنا رنگ نمی باخت از شنیدن سلام گر می گرفت! و پاها بی احساس زمین زیر باران بی بهانه می دوید...! از تو دور می شدم دور... و انگاه غصه ام می شد خدا هم اگر نبود، دامان تو عرش خدا بود!

مرا ببر
به روشنی کوچه باغ ها
آنجا که دل ها، برای چیزی شور نمی زد
شور داشت!
چشم ها اشک نمی ریخت
می خندید!
دست ها
فاصله را رج نمی زد
نوازش را معنا می کرد!
گونه ها، به دیدن آشنا
رنگ نمی باخت
از شنیدن سلام
گر می گرفت!
و پاها
بی احساس زمین
زیر باران
بی بهانه
می دوید…!
از تو دور می شدم دور…
و انگاه غصه ام می شد
خدا هم اگر نبود،
دامان تو
عرش خدا بود!
*ارسالی به کلمه از یک همراه سبز