سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » مهسا امرآبادی در آستانه بازگشت به زندان: غمگين تر شدم وقتی شهر و مردمش را ديدم؛ در ز...
» کاش حالا که آزادی نیست، لااقل اوضاع اقتصادی مردم اینقدر اسفناک نبود

مهسا امرآبادی در آستانه بازگشت به زندان: غمگين تر شدم وقتی شهر و مردمش را ديدم؛ در زندان آزادترم

چکیده :ما بی‌بی، سرباز و حتی کارت آس شما نیستیم که در لحظات مناسب آن را روی میز بلغزانید و حکم کنید! ما نسلی هستیم که اگر شما برنده یا بازنده شوید، زنده خواهیم ماند و زندگی انتخاب نهایی ماست. و من به عنوان یکی از اعضای کوچک جنبش سبز همچنان به راه مهندس موسوی و شیخ مهدی کروبی و خانم دکتر زهرا رهنورد معتقدم و ایمان دارم تنها راه حل این کشور هنوز اصلاحات است. اصلاحات گزینه ناگزیر شما و گزینه مشترک ماست. گزینه‌ای که مفهوم آن زندگی است من حتی در سخت‌ترین شرایط آن را برهر چیز دیگری اعم از انقلاب و یا حمله خارجی ترجیح می‌دهم. اجازه بدهید که بگویم که برای آینده خودم؛ برای آینده وطنم و حتی برای آینده شما به شدت نگرانم ...


برای روزنامه نگار خوب است که جملاتش ساده باشد، کوتاه باشد و همه فهم. به همین دلیل حتی اگر فکرهای پیچیده ای به ذهنش برسد، آنها را ساده ابراز می کند.

به گزارش کلمه، مهسا امرآبادی روزنامه نگاری ست در بند. روزنامه نگار سیاسی است، پس سیاست را به اندازه ای که باید می داند و می فهمد. او همچنین روزنامه نگار منتقدی است که تصمیم داشته و دارد در همین چارچوب موجود کار کند. پس فراتر از دغدغه هایی از جنس شغل و معیشت، برای حوزه کاری اش که هم روزنامه نگاری است و هم سیاست، دغدغه دارد. در واقع کسانی چون او در جایی مثل ایران برای اینکه روزنامه نگار سیاسی باشند،انگیزه های بزرگتر از انگیزه های معمول برای اشتغال احتیاج دارند.

او در عین حال نقش همسری هم دارد. خودش زندانی است، همسرش هم زندانی بوده. در بحبوحه ماجراهای بعد از انتخابات 88 این دو به نوعی از نمونه های برجسته تحت ظلم و ستم بودن، لقب گرفته اند. آنها سیاسی اند، ولی نه این حد سیاسی که حساسیت برانگیزند و چنین مورد آزار قرار بگیرند. دوره طولانی که همسر او، مسعود باستانی بدون مرخصی در زندان به سر برد، با هیچ منطقی سازگار نبود، حتی در چارچوب منطق جاری در برخوردهای جریان حاکم با منتقدانشان. مهسا همواره این سوال را داشت که این همه آزار آنها بر اساس چه منطق و تحلیلی است؟

او با همین سادگی حرف هایش از جنس دوست داشتن برای زندگی، روزنامه نگاری برای هویت و عشق و سیاست برای دغدغه های رفیعش را عنوان می کند.

نامه ای که در ادامه می خوانید، همین گونه است. برای لحظاتی پیش از بازگشت او به زندان در پی مرخصی که او و همسرش را پس از سه سال و نیم برای چند روز کنار هم نشانده بود تا زندگی مشترک، بار دیگر به یادشان بیاید. او از زندگی، روزنامه نگاری و سیاست گفته. زندگی اش با مسعود، دغدغه اش برای روزنامه نگاری و همکاران در بندش و “سیاست” از جنس اصلاح طلبی. چنانکه از سیدمحمد خاتمی بخواهد که کاندیدا شود، “اگر می توانید برای نجات از وضعیت فعلی قدمی بردارید و لحظه‌ای تردید نکنید. گمان می‌کنم . امروز شما بیش از هر نقش دیگری وظیفه دارید.”

متن کامل نامه مهسا امرآبادی را که در اختیار کلمه قرار گرفته، در ادامه بخوانید:

باید به سرعت چمدان‌هایم را ببندم. تا یکی- دو ساعت دیگر دوستانم برای خداحافظی به اینجا می‌آیند. وقت چندانی ندارم. اما دلم می‌خواهد این نامه را بنویسم.

شاید این متن عجولانه و شلوغ باشد اما تلاش می‌کنم که انعکاس تنها بخشی از درد‌هایی باشد که به جای شادی دراین مدت کوتاه مرخصی روی دلم تلنبار شد. با خودم فکر کرده بودم که نامه‌ای سه گانه بنویسم. نامه‌ای به همسرم مسعود، نامه‌ای به سیدمحمد خاتمی و نامه‌ای خطاب به حاکمان کنونی سرزمینم ایران و شاید نامه‌ای خطاب به همه مخاطبانی که نیم نگاهی به آن بیندازند و از رنجی که می‌بریم، خبردار شوند.

مسعود روبه رویم نشسته است و ساعات پایانی مرخصی به سرعت سپری می‌شوند. هردو نفرمان تصمیم گرفته‌ایم به روی خودمان نیاوریم که چه قدر همه چیز تغییر کرده است! چه قدر زندگی عادی خوب است! چه قدر دردهای مردم بغض گلویمان شد، به روی خودمان نیاوریم که چه قدر با هم بودن شیرین است حتی اگر موقتی و کوتاه باشد و باز زندان و میله‌هایش تصویر جدایی را نقاشی می‌کنند!

اجازه بدهید بدون هیچ شعار و ادعایی اعتراف کنم که غمگینم! غمگینم از اینکه مسعود را دوباره پیدا کرده بودم و حالا مجبورم او را‌‌ رها کرده و دوباره بین زندان و دیوار‌هایش گم شوم. غمگینم از اینکه بازداشت حیرت انگیز روزنامه نگاران فرصت یک ملاقات کوتاه با همکاران سابق را هم از من گرفت.

غمگین‌تر شدم وقتی شهر و مردمش را دیدم. وقتی که ترس از تحریم و شرم از تنگدستی را در چهره‌هایشان حس کردم.

گاهی اوقات در زندان آرزو می‌کردم،‌ ای کاش حالا که آزادی نیست، حداقل اندکی ازرفاه اقتصادی برای مردم وجود داشته باشد. هر چند که گه‌گاه در ملاقات‌های هفتگی و در لا به لای اخبار پراکندهٔ ملاقات از وضعیت نا‌به هنجار اقتصادی با خبر می‌شدم. اما تصور چنین سرنوشتی هم برایم دشوار است. اعتراف می‌کنم که گمان نمی‌کردم اوضاع تا این حد اسفناک و دردآلود باشد و چه قدر تماشای عرق شرم بر پیشانی مردمانی که از فقر کلافه شده‌اند؛ برایم سخت بود.

آنقدر که دلم می‌خواهد از طرف خودم آرزو کنم‌ ای کاش همه صاحب نظران، سیاسیون و افراد با نفوذی که هنوز در نظام باقی مانده‌اند به جای دعواهای انتخاباتی یا به بهانه معامله درباره آزادی زندانیان سیاسی –عقیدتی تمام همت خود را در جهت بهبود این وضعیت به کار گیرند و گام بر دارند.

دلم می‌خواهد به دور از سیاست ورزی‌ها و تحلیل‌های سیاسی و در ساده‌ترین حالت موضوع به آقای خاتمی بگویم اگر می‌توانید، به راستی اگر می‌توانید برای نجات از وضعیت فعلی قدمی بردارید و لحظه‌ای تردید نکنید. گمان می‌کنم. امروز شمابیش از هر نقش دیگری وظیفه دارید نقشی برای مهار ویرانی‌های موجود بر دوش بگیرید.

حالا در گوشه‌ای از آپارتمان کوچکمان نشسته‌ام و سخت مشغول نوشتن هستم. مسعود که خودش هم فعلا در مرخصی از زندان به سر می‌برد؛ حسابی عصبی است، نوشتن مرا نگاه می‌کند و سیگار می‌کشد.

همسرعزیزم؛ سلام!

اول از همه بگذار برایت از تجربه‌های منحصر به فرد زندگی مشترکمان بگویم. تجربه‌ای جدید درباره رابطه‌مان پس از چند سال جدایی و دوری…!

اقرار می‌کنم که این بار آمدنت برایم سر شاراز شعف بود و البته کمی هم ترس!

ترس از اینکه دیگر تو را نشناسم. می‌ترسیدم از تغییرات تو و ناتوانی خودم در کشف دوباره‌‌ همان لحظات ناب عاشقانه! اما خوشبختی به سرعت راه خودش را باز کرد؛ وقتی فهمیدم تغییرات تو مثبت بوده و همه اشان برایم خوشایند بود. وقتی دستانم با دستانت آشتی کردند!

همسرم! ناراحت نباش از اینکه مجبورم به زندان بروم. چرا که تا وقتی تو به زندان بازنگشتی خوشحالم. خوشحالم از اینکه هنوز چراغ خانه مان روشن است و بگذار بگویم که گاهی وقت‌ها در زندان احساس می‌کنم آزاد‌تر هستم.‌‌ رها از دست بغض‌هایی که در شهر‌‌ رهایم نمی‌کردند. زمانی که این شغل را انتخاب کردیم و زمانی که دل‌هایمان را همراه با آرمان‌هایمان به یکدیگر پیوند زدیم، می‌دانستیم. می‌دانستیم که مشکلاتی خواهیم داشت. و با وجود آگاهی از این مشکلات روزنامه نگاری حرفه‌مان شد. روزنامه نگاری در کشوری که حتی ناتوانی مدیرانش هم گناه ما محسوب می‌شود. در کشوری که همه مشکلات حتی تورم و گرانی هم تقصیر روزنامه نگاران است پس ظاهرا‌‌ همان بهتر که روزنامه نگاران در زندان خاطره نویسی کنند.

روزنامه نگاری را انتخاب کردیم چون باور داریم تنها راه نجات از استبداد ایرانی، آگاهی است و شاید به قول مهندس موسوی آگاهی تنها راه حل ماست. اگرچه این بار زندگی ما، حرفه ما و شاید سرنوشت ما تبدیل به مسابقه دوی امدادی شده است، کسی از حبس‌‌ رها می‌شود و بلافاصله عده‌ای به زندان می‌روند.

مسعود بگذار برایت بگویم که به ناچار زندگی ما شبیه دیالوگ‌های فیلم آژانس شیشه‌ای است. گویا تقدیر چنین است که باید معنای «گروهان برود و گردان برگردد» را لمس کنیم. من برگشتم اما تعدادی از همکارانم رفتند.

ساسان آقایی روزنامه نگاری که تنها از زندگی‌اش تحریریه‌ای می‌خواست برای نوشتن. نوشتن از درد ملت سوریه و زخمی که بر جانمان افتاده است.

صبا آذر پیک دختری که چهره‌اش نخستین تصویر در مقابل صورت من بود وقتی در‌های اوین باز شد. روزنامه نگاری که تمام هم و غم خود را وقف کرده بود تا از طریق نهاد‌های قانونی راهی برای رهایی همکاران زندانی‌اش بگشاید.

پوریا عالمی روزنامه نگاری از نسل من که تمام زجر‌های یک ملت را به شکل یک لبخند می‌نوشت و طنازانه درد‌ها را تحمل می‌کرد.

ریحانه طباطبایی که با وجود تمام فشار‌ها و تنگناهای موجود در این چند سال همچنان معتقد بود نظام جمهوری اسلامی می‌تواند به آرمان‌هایش باز گردد و فعالیت در چارچوب قانون را به همه چیز ترجیح می‌داد.

کیوان مهرگان که از روزنامه نگاری به شعر رسید. سلیمان محمدی جوان کرد تباری که حالا از محرومیت کردستان به محرومیت ایران رسیده بود و درباره آن‌ها می‌نوشت. اکبر منتجبی و جواد دلیری که سال‌های متمادی تحریریه‌های گوناگون را تجربه کردند نسرین تخیری، امیلی امرایی، پژمان موسوی، نرگس جودکی و… که روزنامه و تحریریه برایشان خانه عشقی بود تا آگاهی را توزیع کنند و مگر نه اینکه دانستن حق مردم است؟! و این بار نفر برگشته بود اما گروهان رفته بود…..

حالا باید به حاکمانی که گمان می‌کنند نبض اوضاع را در دست دارند و از همه چیز با خبرند، بنویسم.

بنویسم که آقایان ما مهرهٔ بازی شطرنج شما نیستیم. ما سرباز و یا وزیر این صفحه شطرنج نیستیم تا از طریق ما بازی کنید.

ما بی‌بی، سرباز و حتی کارت آس شما نیستیم که در لحظات مناسب آن را روی میز بلغزانید و حکم کنید! ما نسلی هستیم که اگر شما برنده یا بازنده شوید، زنده خواهیم ماند و زندگی انتخاب نهایی ماست. و من به عنوان یکی از اعضای کوچک جنبش سبز همچنان به راه مهندس موسوی و شیخ مهدی کروبی و خانم دکتر زهرا رهنورد معتقدم و ایمان دارم تنها راه حل این کشور هنوز اصلاحات است.

اصلاحات گزینه ناگزیر شما و گزینه مشترک ماست. گزینه‌ای که مفهوم آن زندگی است من حتی در سخت‌ترین شرایط آن را برهر چیز دیگری اعم از انقلاب و یا حمله خارجی ترجیح می‌دهم.

اگر مرا به سیاه نمایی متهم نمی‌کنید؟! اگر گرانی‌ها را بر گردن من روزنامه نگار نمی‌اندازید؟! اگر با نوشتن این حرف طاقت شما طاق نمی‌شود و اتهام دیگری را به من تفهیم نمی‌کنید؟! اجازه بدهید که بگویم که برای آینده خودم؛ برای آینده وطنم و حتی برای آینده شما به شدت نگرانم….

حالا به زندان برمی گردم و خودم را آماده می‌کنم که امشب را در کنار همبندی‌هایم سپری کنم. امشب در کنار همسفره‌ای‌هایم یعنی فائزه هاشمی؛ ژیلا بنی یعقوب و شیوا نظر آهاری شام خواهم خورد. چهره همهٔ بچه‌های زندان در ذهنم می‌چرخد. مهوش شهریاری و فریبا کمال آبادی که هریک به ۲۰ سال زندان محکوم شده‌اند. لوا خانجانی دختری هم سن و سال من که آرزو می‌کنم او هم بتواند لحظاتی با همسر جوانش طعم زندگی مشترک را بچشد. بسمه زن عراقی تباری که یکسال و نیم است صدای بچه‌هایش را نشنیده و در آرزوی شنیدن صدای کودکانش گاهی چشمانش‌تر می‌شوند. نوشین خادم، فاران حسامی و منیژه نصرالهی که به جرم انسان بودن و فقط به خاطر بهایی بودن در زندان هستند. نسیم سلطان بیگی دوست روز‌های دلتنگی، میترا زحمتی و مریم جلیلی در کنار منیژه نجم عراقی و نسرین ستوده که مهربانی‌ها و خوش قلبی‌هایشان تحمل زندان را برایم راحت‌تر می‌کند. همه زنان و دخترانی که در زندان اوین گرفتارند و کمتر از آنان یادی می‌شود. آنان این بار زندگی را خارج از مرزبندی‌های سیاسی وعقیدتی و تنها بر اساس اصل زندگی وهمزیستی تجربه می‌کنند.

به پدر و مادرم و مسعود تاکید کرده‌ام که برای بدرقه‌ام به اوین نیایند.

برای همسرم تعریف کرده‌ام که وقتی یک روز زندانی را به زندان تحویل می‌دهی و از مقابل در زندان به خانه برمی گردی؛ چه حالی خواهی داشت؟ آن روز دلتنگ‌ترین غروب زندگی‌ات را تجربه خواهی کرد و شاید نتوانی اشک‌هایت راکنترل کنی؟!

مسعود نمی‌پذیرد و می‌گوید: در طول این سال‌ها تا کنون چندین بار تو برای بدرقه من به مقابل در زندان آمدی و این بار نوبت من است! او سعی می‌کند با شوخی و خنده جنبه تلخ ماجرا را کاهش دهد؛ اما من نگرانم. نگران لحظاتی هستم که مسعود پس از خداحافظی از من؛ تنها در اتوبان راهی خانه خواهد شد.

دیشب آلبوم عکس سال‌های دور را ورق می‌زدم، احساس می‌کردم که پیر‌تر شده‌ایم. من و مسعود هنوز در جستجوی جوانی هستیم وخود را متعلق به نسلی می‌دانیم که آینده را انتظار می‌کشد.

به زندان برمی‌گردم و دلشوره‌های زیادی را با خود به همراه می‌برم. دلشوره برای خانهٔ کوچکمان. برای تنهایی‌های مسعود. دلشوره ی اینکه مسعود می‌ماند؟ آیا او و بقیهٔ زندانیانی که چهار سال است رقص حاجی‌ فیروز را در خیابان‌های این شهر ندیده‌اند، می‌مانند؟ دلم شور می‌زند. دلم شور آن‌هایی را می‌زند که درزندان و تبعید و حصر مانده‌اند. آیاآنان هم می‌آیند؟ می‌آیندتاترافیک شب عید و دایره زدن بچه‌های خیابانی را تماشا کنند؟ درپیاده رو‌های شلوغ آخر اسفند قدم بزنند؟

آرزو می‌کنم نوروز امسال، سال نو شودبرای خانه‌های کوچکی که می‌شناسمشان. خانه‌هایی که ساکنانشان مدت‌هاست در آرزوی تماشای عزیزشان کنار سفرهٔ هفت‌سین‌اند.

هنوز گیجم. هنوز نمی‌دانم چگونه دعا کنم؟ دعا برای خودم که زندان را در زندگی تجربه می‌کنم و یا دعا برای آنانی که زندگی را برایشان به یک زندان بزرگ تبدیل کرده‌اند.

مسعود عزیز! من در حالی زندگی را می‌گذارم و به زندان می‌روم که همچنان یک رویای شیرین در سینه دارم. ما به زندان می‌رویم تا مردم زندگی کنند و‌ای کاش بتوانند رفاه و شادی را در اغوش بگیرند.

مسعود جان در ملاقات‌های هفتگی منتظرت هستم.

مهسا امر آبادی/ بهمن ماه ۹۱


11 پاسخ به “مهسا امرآبادی در آستانه بازگشت به زندان: غمگين تر شدم وقتی شهر و مردمش را ديدم؛ در زندان آزادترم”

  1. احسان گفت:

    این‌همه متانت و وقار حقیقتا امید بخش و غرور انگیز است. این‌همه انسانیت ، بزرگواری و صلح طلبی یاد آور ارثیه تاریخی ملتیست که قوم مغول را در خود حل می‌کند. بهترین سلاح در برابر تفکر مسخره و تو خالی‌ تمامیت خواهان که مجبورند به جنبش سبز و اصلاح طلبان تهمت براندازی بزنند. چنین دوره‌های اختناق، استبداد نظامی امنیتی، زندانهای سیاسی، شکنجه شهروندان منتقد و غیره در آمریکای لاتین و جاهای دیگر بوده و جامعه مدنی ورشکستگی این روش‌ها را ثابت کرده و آنها را کنار زده. در ایران هم بدون شک چنین خواهد شد. اطلاع رسانی و آگاه کردن مردم از دروغ‌های حاکمیتی که بدون دروغ نمیتواند بماند به این روند سرعت خواهد بخشید. درود ٔبر روزنامه نگاران شرافتمندی که به قیمت آزادی، سلامتی و حتی جان خویش به مسئولیت تاریخی خود با شجاعت و درایت عمل میکنند. ملت ایران وامدار شماست.

  2. Irani گفت:

    بسیار زیبا نوشتی مهسای عزیز و بغض سنگین نشسته بر سینه ام را آزاد کردی.

  3. Payam گفت:

    تاسف بار است. ستم تا این اندازه قابل تحمل نیست

  4. Motagh_1330 گفت:

    ایت الله طالقانی در اخرین نماز جمعه خود گفت. خدا نکند استبداد دینی حاکم شود که هم جسم و هم روح را تسخیر میکند.حال باید با این استبداد دینی مبارزه و از گشور بیرونش کنیم

  5. صادق گفت:

    هر دم این بانگ برارم از دل

    وای این شب چقدر تاریك است

    اندكی صبر سحر نزدیك است

    اندكی صبر سحر نزدیك است

  6. رضا گفت:

    عیدت مبارک مهسا جان عیدت مبارک مسعود عزیز.
    تنها عیدی که از خدا میخواهم آزادی شما و تمام هم وطنانم هست.
    عیدتان پیشا پیش مبارک

  7. Katkarim گفت:

    nabood bad velayate faghih

  8. کارمند گفت:

    مهساجان ارزویم این هست که صدتا دختر داشتم و همگیشان را صدا میزدم مهسا امرآبادی هزار حیف که یک دختر دارم که اسمش مهسا امرآبادی است چگونه بگویم عیدت مبارک؟ گفتی آرزویت سعات مردم است میگویم عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد

  9. کارمند گفت:

    مهساجان ارزویم این هست که صدتا دختر داشتم و همگیشان را صدا میزدم مهسا امرآبادی هزار حیف که یک دختر دارم که اسمش مهسا امرآبادی است چگونه بگویم عیدت مبارک؟ گفتی آرزویت سعات مردم است میگویم عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد

  10. ali گفت:

    توکلت به خدا باشه ،که حتما هست.

  11. محسن از اراک گفت:

    سال نو بر شما مبارک به امیذ آزادی تان