شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» مرز فرزانگي در سياست

شنبه, 6 اکتبر, 2012

چکیده : آفت ديگر روشنفكري در جوامع ما بعد صنعتي Homoacademicos شدن روشنفكران است. گفتيم كه ويژگي روشنفكران فرزانه، برخورداري از جهان‌بيني باز، ذوابعاد بودن است. اما در جوامع صنعتي روشنفكران را در آكادمي‌ها تقطيع مي‌كنند و براي هر يك ميدان كاري خاصي مشخص كرده از آنها مي‌خواهند كه فقط به طور تخصصي در اين Fild كار كنند.


سعید حجاریان

در تبيين نسبت سياست و فرزانگي تلاش شد تا تنقيحي از معناي مورد نظر از سياست ارائه شود. لازم است مراد خود از فرزانگي را نيز بيان كنم. فرزانگي به خودي‌خود لفظي اجمالي، گنگ و مبهم است. براي روشن شدن مفهوم فرزانگي، بايد به ارائه مفهومي از روشنفكري پرداخت تا از آن به مقارنه‌يي ميان فرزانگي و روشنفكري دست يافت. از اوايل قرن بيستم سه رويكرد نسبت به روشنفكري و جايگاه روشنفكران وجود داشته است:

رويكرد اول تبييني از جايگاه روشنفكران به عنوان «طبقه در خود» ارائه مي‌دهد. اين رويكرد يا به اصطلاح Class in themselves approach برگرفته از يك اصطلاح ماركسيستي است. كساني كه درباره روشنفكران اين نگرش را دارند معتقدند از آنجا كه روشنفكران فاقد ابزار توليدند و قدرت كار يدي و سرمايه اندوخته ندارند و تنها كار فكري مي‌كنند، داراي پيوندهاي ناخواسته با يكديگرند. البته اين پيوندها به‌گونه‌يي نيست كه از آنان طبقه‌يي مجزا به عنوان «طبقه براي خود» بسازد. آنان آگاهي مشترك طبقاتي ندارند. سازمان مشترك پيدا نمي‌كنند، پيشتاز ندارند، حزب مشترك ندارند و زير يك چتر حزبي نمي‌آيند و سازمان‌يابي آنان حداكثر در خصوص امور صنفي (نظير كانون نويسندگان و كانون اهل قلم و…) صورت مي‌پذيرد.

شايد بتوان ريشه بحث طبقه در خود بودن روشنفكران را در قضيه دريفوس و كاري كه اميل زولا براي او انجام داد، دانست. در پانزدهم اكتبر 1894، آلفرد دريفوس، افسر يهودي در دادگاهي به جرم خيانت به ارتش فرانسه، دستگير و در دسامبر همان سال محكوم به تبعيد ابدي در جزيره شيطان در ناحيه گويان در شمال شرقي امريكاي جنوبي شد. پس از حدود پنج سال و كشف اسناد و مدارك جديد كه دريفوس را بي‌گناه نشان مي‌داد، بحث‌هاي سياسي در مورد محاكمه او بالا گرفت. در همين رابطه اميل زولا در ژانويه 1898 نامه‌يي تحت عنوان «من متهم مي‌كنم» به رييس‌جمهور نوشت. اين نامه در روزنامه‌هاي آن زمان به چاپ رسيد و مورد اقبال خوانندگان روزنامه قرار گرفت. زولا به خاطر نوشتن اين نامه محاكمه و به يك سال زندان و پرداخت سه هزار فرانك جريمه نقدي محكوم شد. بلافاصله پس از انتشار نامه زولا، بيانيه‌يي با امضاي حدود 300 نفر كه در ميان آنها نام بسياري از نويسندگان، هنرمندان و دانشمندان فرانسه به چشم مي‌خورد، منتشر شد. در اين بيانيه محاكمه دريفوس غيرقانوني اعلام شد و به محاكمه زولا اعتراض شده بود. پس از انتشار اين بيانيه كه به بيانيه روشنفكران شهرت يافت، ارتش و دادگستري فرانسه مجبور به عقب‌نشيني شدند و در احكام خود تجديد نظر كردند. پس از آن بود كه روشنفكران جايگاه ويژه‌يي در افكار عمومي و جامعه فرانسه يافتند.

آناتول فرانس كه خود از امضاكنندگان آن بيانيه بود، پس از آن واقعه، تعريفي از روشنفكران به اين صورت ارائه داد: «روشنفكران آن گروه از فرهيختگان جامعه‌اند كه بي‌آنكه تكليفي سياسي وراي فعاليتي در محدوده حرفه ايشان به آنها واگذار شده باشد، در اموري نيز دخالت مي‌كنند و نسبت به آن واكنش نشان مي‌دهند كه به منافع و مصالح عمومي جامعه بستگي دارد.»

پس از او ژولين بندا به اين معنا پرداخت. بندا تاكيد مي‌كند كه طبقه روشنفكران ابزار توليد ندارد و خاصيتي كه اين طبقه دارد، عرق ضد فساد بودن و فسادناپذيري آنهاست. نداشتن ابزار توليد نقطه پيوند روشنفكران است و آنان را تبديل به طبقه در خود و نه طبقه براي خود مي‌كند.

كوزر هم دنبال همين ايده را گرفت. قبل از كوزر هم ميلوان جيلاس در كتاب New class خود اظهار داشت كه طبقه روشنفكران اگرچه طبقه در خود و فسادناپذير است، اما هنگامي كه اين طبقه صاحب قدرت مي‌شود، خاصيت ضدفساد بودن‌شان از ميان مي‌رود و كم‌كم طبقه براي خود مي‌شوند؛ نظير «نومن كلاتورا» بعد از انقلاب اكتبر. اين اصطلاح را آيزيا برلين براي روشنفكران روس كه بعد از انقلاب اكتبر به قدرت رسيدند و تبديل به طبقه ممتاز دولتي شدند، به كار برد. اين طبقه از ابزار قدرت براي بازتوليد خود و تداول قدرت در ميان طبقه خود بهره مي‌جويند و مدارس كادرسازي براي فرزندان خود تعبيه مي‌كنند. البته مشابه اين واقعه در كل اروپاي شرقي و در كشورهايي نظير بلغارستان، روماني، يوگسلاوي رخ داد، حتي روشنفكراني نظير گوركي و بازاروف و امثال آنان نيز كمابيش دچار اين وضعيت شدند. به هر حال رويكرد اول به مفهوم روشنفكري با آنچه من از آن فرهيختگي و فرزانگي مراد مي‌كنم، فاصله دارد و بايد اين رويكرد را از بحث جدا كنيم. رويكرد دوم معتقد است روشنفكران Bonded class هستند. يعني طبقه پيچ و محفوف‌بالطبقه هستند. معناي اين حرف آن است كه هر طبقه اجتماعي، روشفكران خاص خود را دارد؛ كارگران، روشنفكران خود را دارند و طبقه بورژوا نيز روشنفكران طبقه خود را دارند. در اين رويكرد كار روشنفكران ايجاد آگاهي مشترك بين طبقه است. روشنفكران وجدان طبقه خود هستند. از سوي ديگر آنان تلاش دارند كه ايدئولوژي طبقه خود را به عنوان ايدئولوژي كل جامعه جا بزنند. مخصوصا در جهان سرمايه‌داري كه ايدئولوژي طبقه مسلط، ايدئولوژي مسلط در كل جامعه است. در جوامع پيشرفته همان‌طور كه رقابت ميان احزاب متكي به طبقات اجتماعي در حوزه اقتصاد و برنامه و Politics وجود دارد پيكار عميقي نيز ميان ايدئولوژي‌ها وجود دارد كه توسط روشنفكران پيش برده مي‌شود. در ميان صاحبان اين رويكرد، شايد راديكال‌ترين آنها را بايد گرامشي و آلتوسر دانست. اين دو معتقدند كه روشنفكران به هر حال جزو آپارات (دستگاه) دولت يا يك طبقه هستند. آلتوسر از اصطلاح آپارات خيلي استفاده مي‌كند. او در تبيين نقش دولت، جانب افراط را مي‌گيرد و نهادهاي مدني حتي خانواده‌ها را هم جزيي از آپارات دولت فرض مي‌كند، در اين ديدگاه مبلغان مذهبي و روشنفكر دستگاهي ماشين دولت را پيش مي‌برند. روشنفكر و مبلغان مذهبي دستگاهي توجيه‌گر رفتارهاي دولت و القاگر نظريات دولت به توده‌ها هستند.

اينكه گفته مي‌شود روشنفكران از بيخ و بن‌ وابسته به دولت بودند، تنها اختصاص به روشنفكران ندارد بلكه از اين نظر مبلغان مذهبي را نيز شامل مي‌شود. بسياري از مبلغان مذهبي حكم ملاباشي و مفتي بودن خود را از آ‌پارات دولت مي‌گرفتند. حتي در بحث تفاوت ميان روشنفكران ارگانيك و روشنفكران سنتي، گرامشي معتقد است كه در طبقات سنتي تنها مبلغان مذهبي روشنفكران ارگانيك هستند.

فرزانگي مورد نظر من از اين رويكرد نيز استخراج نمي‌شود.

رويكرد سوم رويكرد Class less Approach است كه خصوصا مانهايم در كتاب ايدئولوژي و يوتوپيا آن را مطرح مي‌كند.

حرف اساسي معتقدان به اين رويكرد اين است كه روشنفكران اتميزه هستند و قاب و قالب به خود نمي‌گيرند و از اين جهت فاقد طبقه هستند لذا تحرك و مانور آنان بسيار است و مي‌توانند از اين گروه، از آن طبقه يا از اين قشر دفاع كنند.

مانهايم مي‌گويد روشنفكران جهان‌بيني بازتر و گسترده‌تري دارند و به طبقه خاصي متعهد نيستند لذا قدرت مانور بيشتر و استقلال راي مستحكم‌تري دارند.

در ميان اين سه رويكرد به روشنفكري، منظور من از «فرزانگي»‌ به رويكرد سوم نزديك‌تر است. در حقيقت فرهيختگي و فرزانگي مورد نظر از بحث مانهايم بيشتر بيرون مي‌آيد. به ويژه آنكه همچون كاري كه دوست عزيزم آقاي دكتر احمد صدري با پيوند بحث‌هاي مانهايم با ديدگاه‌هاي وبر انجام داده است، تدقيقي از نقش روشنفكري صورت پذيرد. به عبارت ديگر اگر مختصاتي را در نظر بگيريم كه يك محور آن را آن‌جهاني- اين‌جهاني و محور ديگر آن را مولد- موزع بودن روشنفكران در نظر بگيريم، آن جايگاهي از روشنفكران كه به بحث فرزانگي ما نزديك‌تر است، در ناحيه «اين جهاني‌مولد» خواهد بود.

تفاوت و فصل مميزه روشنفكران و توده، موضوع خردورزي نقاد است. در گذار از سنت به تجدد، اينتلكتوئل به دنبال بهره‌ بردن از نقد اجتماعي براي عقلاني كردن جامعه به منظور تسهيل سير اين گذار است. كاركرد روشنفكر در مقام سياست‌ورزي از همين‌جا روشن مي‌شود و نسبت فرزانگي، روشنفكري و سياست‌ورزي نيز در اينجا معنا مي‌يابد. «روشنفكر فرزانه كه به هيچ طبقه‌يي متعهد و وابسته نيست و با استقلال راي خود و با بهره‌گيري از عنصر نقد اجتماعي تلاش مي‌كند تا بر عنصر اصلي ميدان سياست‌ورزي يعني قدرت تاثير بگذارد.»در اينجا با استفاده از بحثي كه آلوين گلدنر دارد، مي‌كوشم يكي از آفات اين مسير و يكي از دام‌هايي كه در اين راه وجود دارد را تبيين كنم. گلدنر ميان Intellegencia و Intellectual تفاوت قائل مي‌شود.

براي روشن شدن اين تفاوت بايد از دام ايدئولوژي ياد كرد؛ دام روشنفكران نقد ناتمام و گرفتار آمدن در دام ايدئولوژي است. خردورزي تناسب هدف و وسيله است. هنگامي كه اهداف آرماني مي‌شود و وسيله مناسب آن يافت نمي‌شود، روشنفكر نقد سنت را ناتمام مي‌گذارد و دقيقا و تماما آن را نقد نمي‌كند و دچار پس‌مانده‌هاي سنت مي‌شود.

ريمون آرون تعبير خوبي دارد، او در كتاب «افيون‌ روشنفكران» ‌مي‌گويد برخي روشنفكران آمال و آرزوهاي اين‌دنيايي خود را كه نمي‌توانند به آن برسند، در فضايي غبارآلود و موهوم فرافكني مي‌كنند. همان‌طور كه توده‌ها، براي خود بهشت برين متصور مي‌شوند، روشنفكران نيز مي‌گفتند با انقلاب جهاني، دنيا را بهشت مي‌كنيم و پدر سرمايه‌داري را درمي‌آوريم.

اكبر گودرزي، سردسته گروه فرقان در تفسير آيه «اذا الوحوش حشرت» مي‌گفت يعني زماني كه همه سرمايه‌داران را پاي ميز محاكمه بكشيم. ايدئولوژي، روشنفكري را به Intellegencia يا روشنفكر ناتمام تبديل مي‌كند. گلدنر مي‌گويد Intellegencia يا روشنفكر تكنيكي را بايد از Intellectual يا روشنفكر نقاد جدا كرد. روشنفكران تكنيكي را روس‌ها آپاراتچيك مي‌گويند كه به درد كار تشكيلاتي مي‌خورند و شايد آكتور خوبي هم باشند.

طبعا اين دسته از روشنفكران هم نمي‌توانند در تعريف ما از فرزانگي بگنجند. در اقسام مختلف سياست‌ورزي مي‌توان به اكتيويست بودن، پراتيشنر بودن و تئوريشنر بودن اشاره كرد اما بحث فرزانگي و نقش فرزانگان در سياست از اين اقسام بالاتر است.

آفت ديگر روشنفكري در جوامع ما بعد صنعتي Homoacademicos شدن روشنفكران است. گفتيم كه ويژگي روشنفكران فرزانه، برخورداري از جهان‌بيني باز، ذوابعاد بودن است. اما در جوامع صنعتي روشنفكران را در آكادمي‌ها تقطيع مي‌كنند و براي هر يك ميدان كاري خاصي مشخص كرده از آنها مي‌خواهند كه فقط به طور تخصصي در اين Fild كار كنند.

آن اتفاقي كه چاپلين در فيلم عصر جديد براي جامعه كارگري تصوير مي‌كند و از آن به بهينه‌سازي خط توليد كارگران ياد مي‌كنند، در جوامع مابعدصنعتي براي روشنفكران نيز تحت عنوان Tilorization of intellectual labor رخ مي‌دهد. به عبارتي به روشنفكر مي‌گويند كه سرت در آخور خودت باشد و به‌اين‌ترتيب Worldview و جهان‌بيني او را باريك مي‌كنند. اين نيز مانعي جدي براي فرزانگي است و از آن سياست‌ورزي بيرون نمي‌آيد.