چکیده : می دانم روزی می آید نه چندان دور که زینب صبورت نگاه سبزش را بر جادۀ آزادگی می دوزد تا قهرمانان در بندمان بیایند؛ همان روز که تو با آزادی غرورآفرینت دست های رنجور و قدم های خستۀ مادر و پدر پیرت را غرق بوسه کرده و دوباره لبخند را بر لب های ثناگوی همسرت خواهی نشاند.
کلمه-مریم شربتدار قدس:
چشمانش پر از موج است و هیاهو در رنگی آمیخته با انتظار و افتخار … دخترت را می گویم قهرمان! همان زینبی که وقتی دست ستم، تو را از او گرفت و به زندان برد، با همۀ خردسالیش دنیایی از بیداد را دید و تجربه کرد.
سکوت نگاهش آواز پدر را فریاد می کند و سردی دستان کوچکش، گرمای آغوش تو را می طلبد.
آنگاه که آه می کشد تا در چهارمین سال هجران بر شمع های تولدت بدمد، گویی می خواهد همۀ شعله های حقارت و پستی نهفته در بی عدالتی را خاموش کند و می دانم که می تواند …
وقتی نگاه پر از انتظارش را بر آب شدن شمع ها می دوزد و آنگاه چشمان زیبایش را می بندد تا آرزو کند، می توان نغمۀ امید به فردایی روشن تر را از درون قلب کوچک و پر اضطرابش شنید.
امید به فردایی که می آید و آنگاه زینب تو و ما، زینب همۀ تاریخ پر ماجرای ایرانمان، حلقه های گل رهایی را بر گردنت آویخته و فریاد بر می دارد: اینست پدرم، مهدی محمودیان، همو که از بیدادگران زورمدار نهراسید و سربلندی را با تحمل تمام هزینه هایش بر همگان آموخت.
می دانم روزی می آید نه چندان دور که زینب صبورت نگاه سبزش را بر جادۀ آزادگی می دوزد تا قهرمانان در بندمان بیایند؛ همان روز که تو با آزادی غرورآفرینت دست های رنجور و قدم های خستۀ مادر و پدر پیرت را غرق بوسه کرده و دوباره لبخند را بر لب های ثناگوی همسرت خواهی نشاند.
قهرمان جوان،
اگرچه امروز نیستی تا سالروز تولدت را با حضور سبزت جشن بگیریم اما دیر نخواهد بود روزی که صحنۀ زیبای در آغوش گرفتن دخترت، زینت بخش میهمانی کوچک و گرممان باشد… به امید آن روز، تولدت مبارک.