چکیده : پیرمرد دست از کار شگفتش کشید. عمداً دست کشید، خدا میداند با چه سختی؟ چه فشاری را برای دست کشیدن از این کار در جان مشتعل خویش تحمل میکرد؟ دست از کار کاویدن خاک به امید بیرون کشیدن فرزندانش کشید تا بتواند ما را وادار کند که دست بکشیم، بیاسائیم. میدانست تا او، با آن حال پنجه در خاک میکشد و با انگشتان پژمردۀ ضعیفش با این کوه بیرحم عبوس میجنگد ما نمیتوانیم دعوتش را قبول کنیم. اکنون نوبت او است که ایثار ما را جبران کند، تلافی کند، برای این کار، خودش از کارش چشم پوشید و با اصرار از ما خواست که رها کنیم، بیش از این ما را شرمنده نکنید! رو به زنش کرد: برخیز، برخیز، حالا ول کن، پاشو برو یک میوهای برای این آقایون بیار میل کنند!
سال 1347 بود، اواخر تابستان که زلزلهای جنوب خراسان را درهم کوفت که هنوز هم کسی نمیداند چند هزار انسان را زمین بلعید و زنده بگور کرد، ده هزار؟ پانزده هزار؟ کسی چه می داند؟ زندهشان به حساب نمیآمد، از حساب مردهشان میپرسی؟ هیأتی از دانشجویان و چند استاد برای بررسی و ارزیابی دامنۀ فاجعه، اوضاع واحوال و کمیت و کیفیت کمکهایی که میتوان رساند به محل رفتند. محل؟ منطقه را از گناباد تا… قاین و بیرجند!
این جمع برای تهیۀ یک گزارش رفته بودند، جز یک خودکار و چند ورق کاغذ چیزی همراه نداشتند، در مسیر خویش، از این ده به آن ده- ده؟ آواری از خاک بر سر صدها و هزارها مرده و زنده و نیمه جان- به تودهای از خانههای گلی که اکنون گور ساکنانشان شده میرسند. در آن محشر هولناکی که جمعی بر سر کامیونهای کمک ریختهاند و جمعی جنون گرفته سر به صحرا نهادهاند و یا ضجه میزنند و از هر گوشه جنازه بیرون میکشند و از هر سو، نیمه جانی در هم کوفته را میبرند و گاه، اینجا و آنجا، مردی یا زنی که ناگهان بر روی ویرانهای که تمامی ایل و تبارش و هستیاش را فرو خورده، تنها مانده است، ساکت و با چهرهای آرام نشسته و بر خاک خیره مانده، مبهوت! عظمت فاجعه چندان است که در فهمیدن وی نمیگنجد. قادر نیست حس کند. برخی به راستی عقیده داشتند که دنیا به آخر رسیده است، قیامت شده است، این محشر است. زمین دهان باز کرده بود، کوه شق شده بود و از دل آن سیل عظیمی بیرون جسته بود و تا قناتها و مزارعشان را که زلزله دیگر قادر نبود ببلعد یا با خاک یکسان کند، در هم ریزد و بروبد و ببرد.
در چنین محشری از وحشت و شیون و مرگ، دیدیم که بر روی آواری، زن و مردی هر دو سالخورده و از پیری و فقر و فاجعه چروکیده و خشکیده و ژولیده، در درون میگریند و با همه فشاری که برای طاقت آوردن بر خود تحمیل میکنند، شانههاشان به شدت میلرزد و پشت دستهای خاک آلودهشان از اشک برق میزند و با حرص جنونآمیزی پنجه در خاک میبرند و با شتابی غیظ آمیز میکاوند.
لحظهای بدانها و کار شگفتشان خیره ماندیم، به گمانمان که چیزی گم کردهاند و میجویند، یا اثاثۀ خانهشان را که در زیر خاک مانده میکوشند تا بیرون آرند.
پیرزن که دیگر نتوانست صبور بماند، بغضش ترکید، هرچه تلاش میکرد که به کارش ادامه دهد نتوانست، دستهاش از او فرمان نمیبردند. انگشتهاش به خاک نمیگرفت و پیشانیاش را بر پشت دستها نهاد و بر زمین خم شد و بر خاک فشرد. پیرمرد، همچنان که با زحمت بسیار این کلمات را از جانش بر میکشید و بیرون میریخت، به کارش ادامه میداد، کاری نومیدانه و رقت بار این انگشتهای لاغر ناتوان و این دستهای پیر لرزان با این قطعههای قطور سقفها و دیوارها و پایههای درهم کوفته چه میتوانند کرد؟ کار مردان قوی و بیل و کلنگ هم نیست، و هر چه که این را میدانستند، اما، پدر است، پدر بزرگ است، مادر است، فرزندانشان، عروسهاشان، نوهشان، تمام اعضاء خانوادهشان که تا ساعتی پیش با هم بودند، زیر این کوه خاک پنهان شدهاند و این دو بر روی آن تنها ماندهاند، پنجه در خاک فرو میبرند و حریصانه و دردمند میکاوند و میدانند که بی ثمر است، اما نمیتوانند بنشینند، آرام بگیرند، این نوعی تسکین درد است، خالی کردن غیظ است، بر خاک چنگ می زنند، از نوع چنگ زدن مردی داغدار که رویش را میخراشد، زنی فرزند مرده که بر مویش چنگ میزند!
ما هم نتوانستیم بیکار و آرام بمانیم، کاری هم نمیتوانستیم، نشستیم و مشغول شدیم، نومیدانه بر قطعههای سخت و ستبر و انبوه عظیم خاک چنگ زدن، ناخن کشیدن و گریستن!
دقایقی اینچنین گذشت.
مرد، بر سر تل خاکی که همۀ عزیزانش را زنده بگور کرده بود و انگار صدای بچههایش، گریۀ نوهاش را میشنید، چه، فکر میکرد که شاید هنوز زنده باشند، جان داشته باشند، بعضیهاشان نمرده باشند، دارند جان میدهند؟… با چنین حالی وحالتی، هنوز دلش جای آن را داشت که در برابر محبت ما غریبههایی که بدون هیچ چشمداشتی و فقط به خاطر خدا و به خاطر انسانیت، با او همدردی میکنیم و همکاری، به شدت متأثر شود، از این زحمتی که به ما داده است، زحمتی که برایش میکشیم، شرمگین شود، خود را منفعل حس کند، به فکر آن بیفتد که جبران کند، ادب به خرج دهد، از پذیرش این همه لطف سرباز زند، کاری کند که ما به زحمت نیفتیم، به خاطر او خود را ناراحت نکنیم، صحیح نیست که اینها برای ما خود را به زحمت بیندازند، خلاف ادب است، شرط انصاف نیست، توقع بیجائی است، تقاضای زیادی است، ما چنین حقی نداریم، این آقایان محترم که از وضعشان معلوم است که این کاره نیستند، بیایند خاکها را کنار زنند، سر و دست وکفش و لباسشان را خاکی و کثیف کنند، خسته شوند، ما مگر برای اینها چکار کردهایم؟ چکار میتوانیم بکنیم؟ چرا باید راضی شویم که اینها اینجور به ما کمک کنند، خاک بردارند، هر چند بچههای ما این زیرند، شاید زنده باشند، اما، کار اینها باعث خجالت ما است، زنده به گور ماندن بچههایم، نوهام و نو عروسم را زیر این خاکها تحمل کردن آسانتر از این است که ببینم باعث زحمت این آقایان شدهام.
پیرمرد دست از کار شگفتش کشید. عمداً دست کشید، خدا میداند با چه سختی؟ چه فشاری را برای دست کشیدن از این کار در جان مشتعل خویش تحمل میکرد؟
دست از کار کاویدن خاک به امید بیرون کشیدن فرزندانش کشید تا بتواند ما را وادار کند که دست بکشیم، بیاسائیم. میدانست تا او، با آن حال پنجه در خاک میکشد و با انگشتان پژمردۀ ضعیفش با این کوه بیرحم عبوس میجنگد ما نمیتوانیم دعوتش را قبول کنیم. اکنون نوبت او است که ایثار ما را جبران کند، تلافی کند، برای این کار، خودش از کارش چشم پوشید و با اصرار از ما خواست که رها کنیم، بیش از این ما را شرمنده نکنید!
رو به زنش کرد: برخیز، برخیز، حالا ول کن، پاشو برو یک میوهای برای این آقایون بیار میل کنند!
میوه؟ قناتها سیل افتاده، آب خوردن نیست، مزرعه را سیل برده و شسته، خانهها گور همۀ ساکنانش شده و همۀ اثاثه، همۀ آذوقه، حتی یک تکه نان در همه آبادی نیست. آنها را که زلزله بلعیده، آوار کشته و میکشد و آنها را که بیرون ماندهاند، گرسنگی و تشنگی. یک قرص نان چند انسان را از مرگ حتمی نجات می دهد…
اما پیرمرد برای زنش توضیح میدهدک ازصحرا که آمدم یک خربوزه با خودم آورده بودم. آن جا، آن گوشه، در یک کهنه پیچیدهام با یک تنگ سفالی که نصفه آب دارد، بیخ آن درخت (که وقتی درختی وسط صحن حیاط بوده است و اکنون… !؟)، برو بیار، پاره کنیم، آقایان میل کنند، خیلی تشنه شدند، هوا خیلی داغ است، شما خیلی خسته شدید، باید ببخشید.
ما دیگر نمیتوانیم از شما آقایان پذیرایی کنیم، باید ببخشید (و بغضش اینجا میترکد، دیگر نمیتواند خود را حفظ کند، زار و ضعیف میگرید)!
کار ما را ببین که چقدر دشوار است! نمیدانیم باید چکار کنیم؟ نمیدانیم باید چگونه باشیم. از بودن خویش رنج میبریم. این مرد ما را خرد کرده است، در زیر ضربههای نیرومندش از حقارت خویش شرمگینیم!
آقای مهندس، جناب آقای دکتر! استاد معظم و دانشمند محترم، آقایان دانشگاهیان![؟] باشگاه دانشگاه! ]؟[ حق ویزیت: در مغازه پنجاه تومان، به خانه ببری 150 تومان، طبق کمیسیون تعیین قیمتها، خانۀ اصناف، یک مقالۀ تحقیقی با پاورقی کافی و فهرست اعلام نسبتاً مفصل به مبلغ پانصد تومان. یک کتاب علمی از قرار صفحه ای 35 تومان، با عکس مؤلف که بنا به خواهش بسیار ناشر در پشت جلد به تماشا گذاشته شده است.
یادداشتهای پراکنده، مجموعه آثار 35، صفحه 25.
شریعتی در میان زلزله زدگان گناباد. 1347
*برگرفته شده از کتاب «مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد».به قلم علی رهنما. ترجمه کیومرث قرقلو. انتشارات گام نو، چاپ پنجم: 1385
در 10شهریور 1347، زلزله شدیدی چنوب و شرق خراسان را تکان داد و ضمن نابودی پانصد روستا، در شهرهای گناباد و قاین و بیرجند صدها کشته بر جای گذاشت. از طرف دانشکده ی ادبیات، گروهی به سرپرستی سهامی، نیک گهر و زمردیان جهت تهیه گزارشی از وضعیت زلزله زدگان، عازم منطقه شدند. شریعتی هم که از سوی دانشجویان برای شرکت در عملیات امداد رسانی دعوت شده بود، با کمال میل پذیرفت؛ و همراه گروه مزبور به مناطق زلزله زده رفت. هدف از این سفر برآورد میزان ویرانی،نیازهای قربانیان، کمیت و کیفیت عملیات امداد رسانی و بالاخره، تهیه گزارشی در مورد فاجعه و اقدامات لازم بود. به گفته ی شریعتی، تنها امکانات گروه خودکار و کاغذ بود. شریعتی در نوشته های خود، از ناتوانی و درماندگی گروه در مقابل وسعت و عظمت فاجعه تصویری زنده و ملموس ترسیم کرده است. نبود تجهیزات امدادی و فریاد و شیون مردم، آنان را مجبور کرده بود دوشادوش روستاییان تکه های سنگ و آجر را کنار بزنند و مجروحان و کشته شدگان را با دست خالی از زیز آوار بیرون بکشند. …
…پس از بازگشت به مشهد، شریعتی و سهامی تصمیم گرفتند برنامه امداد رسانی به قربانیان زلزله را سامازماندهی کنند. آن دو از طریق دکتر رجایی بخارایی، رییس وقت دانشکده ادبیات، موفق شدند از کمک های دانشگاه بهره مند شوند. قرار شد سهامی از پایگاه امداد رسانی گریمنج، در منطقه ی زلزله زده، کمک های ارسالی را میان قربانیان زلزله توزیع کند و شریعتی کمک های جمع آوری شده را از مشهد به آنجا بفرستد. چون هنوز سال تحصیلی 1347 آغاز نشده بود، از ساختمان های دانشکده ی ادبیات به عنوان پایگاه جمع آوری کمک های مردمی استفاده می شد. دانشجویان به صورت داوطلب در این طرح شرکت داشتند و حضور شریعتی هم که فرد شناخته شده و معتبری بود، باعث می شد بازاریان از هیچ کمکی دریغ نکنند. شریعتی در سخنرانی های خود در جمع مردم، با اشاره به مشاهدات خود در مناطق زلزله زده، تاثر و احساسات حضار را بر می انگیخت و همین امر موجب می شد آنها سیل کمک های خود را به پایگاه امداد رسانی دانشکده ی ادبیات سرازیر کنند.
به غیر از نهادهای دولتی و جمعی از روحانیان مشهد که پایگاه امداد رسانی منطقه ی فردوس را اداره می کردند، این تنها تشکیلات امداد رسانی فعال در مناطق زلزله زده بود. اردوگاه های امدادی در چند روستای اصلی مستقر شده بود و دانشجویان از همان جا، مواد و کمک های لازم را در روستاهای کوچک توزیع می کردند. مواد غذایی، پتو، لباس، کفش و مصالح ساختمانی یا از طریق بازاریان، یا از طریق مردم و یا توسط پایگاه های جمع آوری کمک های نقدی افتتاح شده بود. شریعتی با این که حتا در امور منزل خود از درگیر شدن در مسائل مالی و پولی اجتناب می کرد، در آن ایام با جان و دل خود را وقف جمع آوری هزینه های عملیات امدادرسانی کرده بود. شایع شده بود که پایگاه های امداد رسانی هزینه های زیادی را صرف مسائل حاشیه ای می کنند؛ اما شریعتی مطمئن بود که شهرت و اعتبار وی هزینه های انبوهی را به سوی پایگاه های جمع آوری کمک های مردمی سرازیر خواهد کرد.
تراب حق شناس که از سوی عده ای از بازاریان نیکوکار تهرانی برای برآورد میزان تخریب زلزله در روستاها، به جنوب خراسان رفته بود، به یاد می آورد که پس از رسیدن به منطقه، اطلاع یافت که دو پایگاه امداد رسانی، بصورت جاداگانه، در حال فعالیت هستند؛ یک پایگاه تحت نظر شریعتی اداره می شد و دیگری توسط آیت الله میلانی. به حق شناس و همراهانش توصیه شده بود با پایگاه امدادرسانی شریعتی همکاری کنند. شریعتی خسته و کوفته دوشادوش سایرین کار می کرد و برای روحیه دادن به همکاران خود، شعرهای شاعر محبوب خود، اخوان ثالث را با صدای بلند می خواند. در واقع، پایگاه امداد رسانی شریعتی-سهامی نیروی پویا و موثری بود که در امدادرسانی به زلزله زدگان نقش تعیین کننده ای ایفا کرد. موفقیت این پایگاه به حدی بود که «پیک ایران» رادیوی حزب توده، پس از نکوهش فساد و بی کفایتی دولت و هلال احمر ایران در کمک رسانی به قربانیان زلزله، از لیاقت و اقدامات دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد به نیکی یاد کرده بود.»
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دکتر شریعتی