شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» سرو را باید کاشت نه تدفین کرد

شنبه, 9 ژوئن, 2012

چکیده : امروز رمز ماندگاری تو را به اصطلاح امنیت بانان قداره بند حکومتی با زبان بی زبانی برای ما بازتفسیر کردند. تو زنده تر شدی. پررنگ تر، جاودانه تر وما جانی دوباره گرفتیم از این همه سبزی که بستر اقامت چند دقیقه ای مان شد در بارگاه تو. ما تازه تر شدیم با شناخت بیشتر از عظمتی که این قسم هراساننده است صابر عزیز! لشکرکشی بر سر مزار شهدا را بیشتر شنیده بودیم و امروز نظاره اش کردیم تا تک تک ما سوگواران در سالگرد رفتن انتخابگرانه ات، شاهدی باشیم بر همه مظالمی که بر خانواده شهدای سبزمان می رود. خدا را سپاس که ما را در جرگه شاهدان قرار داد و خدا را سپاس که ما را قدردان خانواده معظم و مکرم تو قرار داد و خدا را سپاس که عمر ما را تا دیدن این لحظه های ناب عاشقی به درازا کشید.


فخرالسادات محتشمی پور

سلام علی عبادالله الصالحین

و سلام بر تو که هدی بودی و صابر بودی و صالح

آقای صابر!

وقتی که می خواهم شما را مخاطب قرار بدهم میان این دو اسم با مسمّا به تردید  می افتم: هدی و صابر!

می دانستم که هدایت یافته هستید و فهمیدم که چقدر با صبر آشنایید یا نه، بهتر است بگویم صبرچقدر با شما آشناست!

توفیقی بود شناخت شما برای من، همسر یک زندانی سیاسی، که درس آموز بود همه آن لحظات کوتاهی که مانند نسیم می آمدید و منتظر می نشستید پشت آن میز  تا من برسم و یا حتی نرسم فقط برای این که احوالی بپرسید از یار دربند من و دیگر عزیزان زندانی ستم که فکر می کردید من از احوالات خودشان و خانواده هایشان باخبر هستم. درس آموز بود برای من آن همه نظم و تعهد و احساس مسئولیت میان انبوه کارهای بزرگی که عهده دارشان بودید. می پرسیدید که خانواده ها نیاز به چیزی ندارند و کاری نباید برایشان از جانب شما انجام شود و من پاسخ می دادم نه نه ممنون من مراتب لطف شما را می رسانم به همه. اما شما به این بسنده نکردید و راه افتادید با دست پر به سراغ خانواده ها رفتید. هنوز اولین عید بی فروغ خانه های زندانیان سیاسی را با هدیه شما، آن تنگ بلورین که دو ماهی قرمز کوچک در آن با جدیت شنا می کردند، یادمان هست. من بی نصیب ماندم از آن هدیه ارجمند چون همسرجان به مرخصی آمده بود. مرخصی ای که به بستری شدن در بیمارستان و نقاهت بعد از آن منجر شد و بازگشت به زندان برای گذران محکومیتی ظالمانه در قرنطینه و انفرادی!

و شما هم راهی زندان شدید تا به دیگران بفهمانند که حواسشان باشد پرونده ها در این نظام مقدس همیشه مفتوح می مانند! و گذشت آن چه گذشت…

هدی عزیز!

یک سال پر مرارت بر خانواده ات گذشت. خود نیک می دانی. خیلی بهتر از ماها که از دور دستی برآتش داریم و از دل فریده ات و حنیف و شریفت نمی دانیم آن چه باید بدانیم و از دل فیروزه خانم که راست قامت، کارهای نیمه تمام شما را دنبال می کند و دیگر خواهرها و برادرت. فریده تاب نمی آورد لحظه لحظه دوری شما را که همه زندگی اش را سرشار از مهر و امید کردید. تاب نمی آورد این وداع زودهنگام را و ما تاب دیدن نگاه پرسشگر او را نداریم که به کدامین گناه؟؟؟! و تاب نگاه فرزندانت را که ریشه های انحراف را کاوش می کنند از راهی که آغازش نیکو بود.

استاد اخلاق ما!

یک سال پر مرارت بر همه ما گذشت و یاد تو و داغ تو هر روز پررنگ تر و تازه تر در یادهامان جلوه گر شد و می شود. و امروز آمدیم کنار آرام گاه ابدی ات تا فاتحه ای نثار روح بلند و آرامت کنیم باشد که دل بی قرارمان اندکی قرار گیرد. آمدیم تا شاخه گلی بر روی مزار سبزت بیفتکنیم برای تازه شدن روح خودمان و سنگی را که مفتخر به حک شدن نام تو بر آن است با گلاب شستشو دهیم به نیت تطهیر قلب هایمان اما حیف که زودتر از ما «آن» ها آمده بودند. «آن» ها که خود می دانند چه کردند و از هراس آن که هرکه هنوز در نادانی است پی به حقیقت ببرد برخود می لرزند! دلمان می سوزد برایشان که بدعاقب اند! بد کردند و نمی خواهند توبه و استغفار کنند. اگر توبه کرده بودند که خواهرت را ساعت ها برای بازجویی نمی بردند آن هم شب سالگرد عروج عارفانه برادری چون تو. توبه نکرده اند وگرنه این زن، همسرت را که باوقار بر سر مزار تو نشسته و به ندای مخالفان برای تمام کردن مراسم پیش از وقت با صلابت «نه» می گوید، این قدر آزار نمی دادند. توبه نکرده اند وگرنه حال فرزند و برادر و خواهرانت را که می دیدند و حال همه خویشان و رفقای راه را که از خود بی خود شده بودند در آن صبح گاه خردادی با شنیدن کلام وحی، راهشان را می گرفتند و می رفتند نه آن که بلندگو را قطع کنند تا صدایتان به ما نرسد و حلقه محاصره را تنگ و تنگ تر کنند تا نفسمان بگیرد از استشمام تعفن نفس های ناتنی های برادری و مودت ناشناخته!

مرد ایمان و عمل!

حیف بود که به مرگ طبیعی بمیری و این صابرانه ها مکتوم بماند برای ما و برای این نسل کاونده حقایق مستور. حیف بود پیکر پاکت مانند بقیه اموات در این گورستان غول پیکر تشییع و تدفین می شد. آخر شما از نسل مردانی هستید که مرگ ایستاده را انتخاب کرده اند. از تبار سروهای سبز سایه گستر ماندگار که کاشتنی اند نه دفن کردنی!

و حیف بود که امروز ما بیاییم و مانند دیگر مراسم سالگرد، فاتحه ای نثار روح تو که نه روح آلوده سرگردان خودمان بکنیم و قطره اشکی برای تو که نه برای واماندگی و حیرانی خودمان بریزیم و باشتاب برگردیم به خانه هایمان که زندان پیکرهای خسته روزمرگی هایمان است!

امروز رمز ماندگاری تو را به اصطلاح  امنیت بانان قداره بند حکومتی  با زبان بی زبانی برای ما بازتفسیر کردند. تو زنده تر شدی. پررنگ تر، جاودانه تر وما جانی دوباره گرفتیم از این همه سبزی که بستر اقامت چند دقیقه ای مان شد در بارگاه تو. ما تازه تر شدیم با شناخت بیشتر از عظمتی که این قسم هراساننده است صابر عزیز!

لشکرکشی بر سر مزار شهدا را بیشتر شنیده بودیم و امروز نظاره اش کردیم تا تک تک ما سوگواران در سالگرد رفتن انتخابگرانه ات، شاهدی باشیم بر همه مظالمی که بر خانواده شهدای سبزمان می رود. خدا را سپاس که ما را در جرگه شاهدان قرار داد و خدا را سپاس که ما را قدردان خانواده معظم و مکرم تو قرار داد و خدا را سپاس که عمر ما را تا دیدن این لحظه های ناب عاشقی به درازا کشید.

با دعا برای علو مقام و مرتبت تو در رضوان الهی و برای عاقبت به خیری خودمان که سخت آرزومند و محتاجش هستیم تا پایان عمر

شاگردی کوچک از مکتب ایمان و اخلاق و عمل صابری ات

19 خرداد 1391