چکیده : تو در نماز و روزه و عبادت خویش غرقه ای و من تو را تصویر می کنم این جا در گوشه تنهایی خود در شهر پر غبار وآلوده ای که می خواست پایتخت مسلمانان باشد و حالا از او پرهیز می کنند همه آنان که در جستجوی مدینه فاضله اند. من تو را در آئینه دل تصویر می کنم. چون همیشه نرم، مهربان، آرام با درونی غوغایی غوغایی! قرارگاه ما شب سیزدهم بند مصطفی! بندی که نام های پیشین را فراموش کرده است از روزی که تو بدان پای گذاشته ای.
کلمه-فخرالسادات محتشمی پور:
سلام عزیزتر از جان!
روزهای بهاری عمر ما تمامی ندارد می بینی؟؟؟ همه این زندگی مشترک انگار بهار بوده و خواهد ماند! همه این بیش از سه دهه را عطر بیدمشک و گل سرخ و یاس و اقاقیا معطر کرده است. حالا که به گذشته برمی گردیم می بینیم وه که چه روزگار سبزی داشته ایم با هم و همه دوری های کوچکمان به امید وصل مانند نقطه های ریز سیاه در دفتر خاطرات مانده وگرنه بقیه روزها ستاره های چشمک زن طناز و شکوفه های روشن نازی هستند که خودنمایی می کنند در صفحات خاطرمان.
عزیز مهربان!
یک هجران حاصل کینه توزی سپاه ابلیس دارد به سه سالگی می رسد برایمان و ما تازه داریم به دروازه های معرفت می رسیم با نوشیدن می ناب و تلخ فراق! و شیرینی معرفت را از تلخابه های سختی های دوران به دست آوردن نعمتی است که هر بنده ای را نشاید!
رجب آمده است مهربان یار روزه دار دربندم!
رجب که می آید مرغ سبکبار یادها پر می گیرد. تا اوج آسمان ها می رود تا علی (ع) را از اوج ببیند در زمین خدا. در نخلستان های مدینه. در خانه پیامبر، خانه خودش، خانه زهرا(س). می رود آن بالاها تا «علی» را هم زمان در مسجد و میدان کارزار با ناکثین و مارقین و قاسطین، ببیند. آن بالا از کعبه تا محراب را رصد می کند یاد پریشان ما از ولادت تا شهادت!
باری رجب آمده است و ما به سیزدهمین روزش نزدیک می شویم. تو در بند تنهایی ات که خدا را تنها هم نشین شب و روزت کرده و من این جا در خانه ای که هر زاویه اش تمام تو را برایم به نمایش گذاشته تو را و مردی هایت را که اعجاب آور زمانه شده مرد بی منتهای آرزوهای دراز زنانه من! روز مردانِ مرد که برسد باز هم تو در تنهایی غریبانه خویش خدا را می خوانی و او لبخندهایش را عطایت می کند و من می نشینم این جا در خانه ای که همه جایش به عطر محمدی تو فرزند زهرا آغشته است. می نشینم و چشم ها را می بندم تا تو به تمامی در گستره خاطر سپیدم ظاهر شوی سبزپوش، سبزاندیش، سبزمرام. رجب که بیاید، تو می آیی!
رجب که بیاید بچه ها بهانه تو را می گیرند. دل بهانه تو را می گیرد. پدر بهانه تو را می گیرد و … رجب آمده است! و چشمان من تر می شود با یاد چشمان تو که تار می بیند روزگار تیره و تارمان را به غلبه ستم و سالوس و فریب!
رجب آمده است نازنین! هان بیدارشو! ظهرگاه است و اذان سرداده اند نه به صوت بلال که مادرمان دوستش داشت. نه! اذانی سر داده اند که هشدار دهنده نیست انحراف از مرام محمدی (ص) را. اذانی که مساجد را پر نمی کند از نمازگزار واقعی که نمازش از فحشا و منکر بازدارد. نه این آوای معنوی دیگر فرزندان ما را به محراب نماز و دعا نمی کشاند از آن روز که معنویت را قربانی قدرت کردند. نه قدرت پرجلالت فرعونی بلکه قدرت چندروزه استیجاری که زود بازش خواستند صاحبان زور از داعیان زر به تزویر! و تاج سلطانی چه شیرین آمد کام شبان را و چه سخت است به در آوردن ردای سلطانی از تن او!
رجب آمده است ماه شب های تار من!
تو در نماز و روزه و عبادت خویش غرقه ای و من تو را تصویر می کنم این جا در گوشه تنهایی خود در شهر پر غبار وآلوده ای که می خواست پایتخت مسلمانان باشد و حالا از او پرهیز می کنند همه آنان که در جستجوی مدینه فاضله اند. من تو را در آئینه دل تصویر می کنم. چون همیشه نرم، مهربان، آرام با درونی غوغایی غوغایی! قرارگاه ما شب سیزدهم بند مصطفی! بندی که نام های پیشین را فراموش کرده است از روزی که تو بدان پای گذاشته ای.
قرارگاه ما همین خانه خودمان در منتهی الیه شمال شرقی پایتخت، کمی دورتر از آلودگی های شهرمان، تکیه زده به کوه، چشم گشوده به طبیعتی که دیگر بکر نیست. قرارگاه ما همین دل سودایی خودمان. دل من و تو. سیاهی ها را به آب روان می سپاریم و سپیدی را جستجو می کنیم در دل سیاه شب، در ستیغ کوه، در گستره دشت های سبز سرزمین راست کرداران راست گو، در کرانه نیلگون دریا، در آبی آسمان، آبی آسمانی، سبز سبزسبز، سپید!
مصطفای من! دستت را به من بده اصلا بیا طی الارض کنیم از همین زندان هایمان! من دلم برای سرزمین وحی تنگ شده است. دلم برای قدم گاه ابراهیم و سعی هاجر تنگ شده است. دلم برای بلال و سمیه و عمار و یاسر و ابوذر و سلمان پاک تنگ شده است. دلم برای محمد(ص)، مادرمان زهرا(س) برای مولایمان علی(ع) و برای فرزندانشان تنگ شده است. دلم برای تو برای خودمان تنگ شده است. لختی چشمانت را ببند عزیزم بگذار تاری چشم در وسعت سیاهی شب گم شود. فردا که چشم بگشایی هودجی از نور نام زیبای علی را بر فراز آسمان ها به تماشا خواهد گذاشت. باشد که در روضه رضوان چشمانمان به رؤیت جمال زیبایش منور شود. به جمال زیبای علی مرد لایتنهاهی که مدعیان پیروی اش بدترین و ناجوانمردانه ترین جفا را در حقش کردند و نام عزیز او را به بی عدالتی ها و جور و گزاف گویی ها و زیاده خواهی های خویش آلودند. غافل از آن که «چراغی را که ایزد برفروزد هرآن کس پف کند ریشش بسوزد»!