چکیده : روزگاری نه چندان دور در این دیار مردی خود و همراهانش را ملی مذهبی خواند. دلش برای اسلام و ایران می تپید و فرزندانش را نیز بر همین ایمان و آرمان پرورش داد. همراه مردم بود و ماند در تمام سختی های روزگار، قبل و بعد از انقلاب و در تمام دشواری های دهه های اخیر تاریخ ایران. اما در تمام این دوران، آنچنان اخلاقی و انسانی زیست و عمل کرد که تا آخر عمر حتی مخالفان منصفش نیز به او احترام می گذاشتند.
کلمه: روزگاری نه چندان دور در این دیار مردی خود و همراهانش را ملی مذهبی خواند. دلش برای اسلام و ایران می تپید و فرزندانش را نیز بر همین ایمان و آرمان پرورش داد.

همراه مردم بود و ماند در تمام سختی های روزگار، قبل و بعد از انقلاب و در تمام دشواری های دهه های اخیر تاریخ ایران. اما در تمام این دوران، آنچنان اخلاقی و انسانی زیست و عمل کرد که تا آخر عمر حتی مخالفان منصفش نیز به او احترام می گذاشتند.

چرخ روزگار چرخید و روزها و سال ها آمدند و رفتند و او همچنان در حال مبارزه بود. حتی به خاطر انتشار نشریهای که یکسره دغدغههای او و دوستان ملی- مذهبیاش برای «ایران فردا» بود، محاکمهاش کردند.

اما از پا ننشست و همچنان به مبارزات سیاسیاش ادامه داد. تا آنکه مغضوب خاص رأس جریان ضد اصلاحات قرار گرفت و برای دورهای طولانی و دشوار، زندانی شد. زندان سال های دهه هشتاد و جفاهای جنایت باری که بازجوهای سپاه بر این پیرمرد وطن دوست روا داشتند، کمر او را شکست.

پدر پیرش را که از دست داد، موهایش هم کاملا سفید شده بود. در تشیع دکتر یدالله سحابی، مردم بسیاری همراهیاش کردند. اما او همچنان تنها بود. هرچند، نمیدانست که روزی تشییع خود او چه مصیبتبار خواهد بود.

پیرمرد حتی در این روزها هم ورد زبانش ایران بود و ایران. غم دین داشت و غصه میهن، و هرجا می نشست از این دردها و دغدغه ها می گفت. از لزوم حفظ تمامیت ارضی و از خطر فروپاشی ملی.

او غصه می خورد و رنج می برد از اینکه دهه ها مبارزه و تلاش را با نتیجه ای تا این حد ناگوار و ناخواسته رو به رو می دید.

دخترش هاله اما پر شور و نشاط، همچنان در راه آرمان های پدر به تکاپو مشغول بود.

در روزهای درد، رنجور اما ایستاده..

قرآن پژوه بود و فعال مدنی. دغدغه حقوق زنان داشت و برای آزادی و آگاهی ایرانیان همیشه در تلاش بود.

آرمانش هم به ایران محدود نبود. تا جایی که با همه سوء استفاده ها باز حاضر بود چفیهی نماد فلسطین بر روی دوشش بیندازد و مقابل دفتر سازمان ملل، حقوق مظلومان فلسطین فریاد بزند.

و یا برای اعتراض به کشتار مردم غزه، به همراه مادران صلح در تجمع اعتراضی در برابر سفارت فلسطین در تهران حاضر می شد، حتی به بهای آنکه مورد حمله لباس شخصی ها قرار گیرند.

امید پدر، هاله بود و صدها دیگر چون او، که هنوز سختی های حبس و سرکوب از امیدشان نکاسته و از پا نینداخته یود.

غصه ملت و مذهب عاقبت با بیماری جسمی همدست شد تا پیرمرد را از پا در آورد. چه بد که او روزهای تلخ پس از 88 را دید، اما چه خوب که روزهای تلختر بعد از پرواز خود را ندید.

عصر روز 10 خرداد 90 بود. دختر بالای پیکر پدر نشسته بود و قرآن می خواند. روحش اما گویی تاب دوری نداشت، و شاید به همین خاطر بود که …

فردا که رسید، در مراسم تشییع جنازه پدر، آرام و بی صدا جلوی تشییع کنندگان می رفت. تنها جرمش این بود که همانند عزت در تشییع یدالله، هاله هم میخواست عکس پدر را در دست بگیرد. همین و دیگر هیچ. اما ماموری عکس را از او ربود، او اعتراض کرد و مامور با ضربه ای به سینه او کوفت و هاله نقش زمین شد. ازدحام و دکتر و ماشین و بیمارستان و … هاله به عزت پیوسته بود.

ایران گریست آن روز. باورکردنی نبود مرگی اینچنین مظلومانه. لطف الله میثمی که شهادت صدها دوست و مبارز همچون خود را در دهههای گذشته دیده بود، فریاد برآورد که در عمرش با صحنهای اینچنین مظلومانه مواجه نبوده و است. دکتر شامخی بر جنازه ی همسرش هاله، شاید به عمق فاجعه ای می اندیشید که اینچنین ناگهان او و بسیاری از ایرانیان را داغدار کرد.

دیگر یاران ملی مذهبی نیز همینطور. آنها هم اگرچه رنج کم ندیده بودند، اما این بار با فاجعه ای بی سابقه مواجه بودند. بر مزار پدر نشسته بودند و نمیدانستند بر غم از دست دادن پدر افسوس بخورند یا دختر.

آن شب تاریخ جلوی همه آشکار شد. حکومت پس از این ظلم بزرگ، حتی اجازه نداد دفن هاله سحابی به فردا موکول شود. داستان شهادت حضرت زهرا (س) و دفن شبانه، اینک جلوی چشم جمعی از پیروانش تکرار شده بود. باورکردنی نبود، هنوز هم نیست …

هاله در آغوش سرد خاک، تن به آرامش ابدی سپرد.

شمع ها یکی یکی روشن شدند اما بر شب بی فروغ و ظلمت قبرستان اثری نداشتند.

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه..

هاله به عزت پیوست و داغی تازه را بر جان ایران دوستان زد. تقدیر ظالمانه خانه ی آنها را بی فروغ کرد، اما “ایران” با نور دل ها و فروغ صبرها همچنان روشن است.

بدین سان در شبی غم انگیز، هاله را با عزت در زیر خاک گذاشتند.

سحابی ها رفتند اما رویش ناگزیر جوانه ها قانون طبیعت است.

و حالا هاله کنار پدر آرام گرفته است.

زمستان سرد ایران زمین اما هنوز ادامه دارد و نامه ای که عزت ایران برای جوانان وطنش نوشت، هنوز وصف حال ناخوش این دیار است. دعای او در آخر این رنجنامه اما مستجاب شد و خدا از زیستن در سرزمینی که هنوز در چنگ ظالمان است، نجاتش داد.