شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.
» درنامه ای به حجتی کرمانی عنوان کرد

» ناگفته‌های ابراهیم یزدی از بازجویی‌ها و محاکمه: به قاضی گفتم شما براندازان خاموش این نظام هستید

دوشنبه, 23 آوریل, 2012

چکیده : ما با عملكردها و سياست‌ها مخالفيم، ما خواهان تغيير در ساختار حقيقی هستيم. شرايط كشور، چينش نيروها، مناسبات نيروها، شرايط بحرانی خاورميانه و همسايگان، همه و همه به گونه‌ای است كه تغيير در ساختار حقوقی موجب بر هم خوردن نظم و تعادلی می شود كه پيامد سرنوشت بسيار نامعلوم و نگران‌ كننده برای كشورمان خواهد بود. اما ادامه‌ی وضعيت كنونی، سرانجام اين تغيير را بر كشور و نظام تحميل خواهد كرد. اما كليد اين كار در دست مقام رهبری است. در دقيقه‌ی ۹۰ هستيم. بايد كاری كرد


ابراهیم یزدی در نامه ای به محمد جواد حجتی کرمانی با اشاره به روند بازجویی های خود نوشته است: من به نظام جمهوري اسلامي راي داده‌ام و به راي خود وفادارم. شما با اين ظلم‌ها وستم‌ها، مقدمات سقوط نظام را فراهم مي‌كنيد.

دبیر کل نهضت آزادی در این نامه به روند بازجویی های شفاهی و کتبی خود پرداخته و می افزاید: در اين بازجويي‌هاي شفاهي كساني كه خود را يار غار سعيد امامي مي دانستند و از او به عنوان يك قديس و يك شهيد نام مي‌بردند از من مي‌خواستند تا درباره‌ي نحوه‌ي هزينه‌ي وجوه شرعي كه از جانب آقاي خميني دريافت مي‌كردم توضيح بدهم. به آن‌ها گفتم: آقاي خميني هرگز از من نخواست و نپرسيد كه من چگونه آن وجوهات را هزينه مي‌كنم شما چه‌كاره هستيد كه مي‌پرسيد!

این فعال سیاسی در ادامه این نامه خصوصی که برای اولین بار منتشر می شود، به سنت های تاریخ می پردازد و می نویسد: عزيز شاه رفت خبر بود. صدام آن را نگرفت. صدام رفت، مبارك و بن‌علي نگرفتند. بن‌علي و مبارك رفتند، قذافي گفت آن‌ها بلد نبودند من مي‌دانم چه‌كار كنم. قذافي رفت، اسد خبر را نمي‌پذيرد؟ علي صالح عبدالله و حاكم بحرين و ساير اميران خاورميانه نمي‌پذيرند كه وقت رحيل فرا رسيده است. عصر حكومت‌هاي تك نفره‌ي مادام‌العمري تمام شده است.

متن این نامه که نسخه ای از آن در اختیار کلمه قرار گرفت، شرح زیر است:

بسمه‌تعالی

برادر بزرگوار جناب آقای محمد جواد حجتی كرمانی

با سلام و با آرزوی توفيق جلب رضای حق سبحانه و تعالی و خدمت به ايران و اسلام

يادداشت مورخه‌ی ۱۱ آبان‌ماه ۱۳۹۰ جنابعالی چند روز پيش عز وصول بخشيد. از ابراز لطف و محبت‌هايتان صميمانه تشكر می كنم. شما مرد موفقی بوده‌ايد و من برايتان آرزوی سلامتی و موفقيت‌های بيشتر را از خداوند خواهانم.

مقالات ارسالی را خواندم. مقاله‌ی ” سال ۹۰ – دقيقه‌ی ۹۰، آشتی ملی ” اگرچه بسيار جالب و اميدوار كننده اما متاثر كننده بود. اميدوار كننده بود از اين جهت كه هنوز هم در اين مجموعه، صدای منطق، عقلانيت، عشق و لطافت به گوش می رسد. هنوز هم كسانی هستند كه حقايق را می بينند و با درك مسووليت از امكانات استفاده می كنند و حقايق را به گوش رهبر انقلاب می رسانند. اين خود بروز و ظهور ” حجت ” است كه نگويند، ادعا نكنند، بهانه نياورند كه “نمیدانستم” كسی به ما نگفت.

می گويند بعضی نام‌ها از آسمان نازل می شود. شما حجتی هستيد، نه نامتان كه منش شما، رفتار شما حجت است. خوشا به حالتان. اما نامه شما مرا متاثر كرد. تاثرم از باب آن چيزی است كه بر اين ملك و ملت می گذرد و من يكی از شاهدان آن هستم. نامه‌ی شما تاريخ ۱۱ آبان‌ را داشت، روزی كه به دادگاه رفته بودم. شعبه‌ی ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به رياست آقای صلواتی. دادگاهی غيرعلنی با حضور رييس دادگاه، نماينده‌ی دادستان آقای نوریانی هم كسوت شما و يك خانم جوان، منشی، دو وكيل من و من متهم. تاثر من از دو نكته بود. نكته‌ی اول را كه در دادگاه بيان كردم. دو كيفرخواست عليه من صادر شده است.

كيفرخواست اول، اقدام عليه امنيت كشور. اما در طول مدت بازداشت نه سندی ارائه دادند كه من چه كار كرده‌ام كه آن‌ها آن را اقدام عليه امنيت تشخيص دادند و نه از من توضيحی خواستند. كيفرخواست دوم تشكيل و اداره‌ی جمعيت غيرقانونی و ضد امنيتی نهضت آزادی ايران. اما درباره‌ی كيفرخواست دوم به گردش‌كار توجه كنيد:

در ساعت سه بعد از نيمه‌ شب، در عاشورا شب، يعنی شام غريبان – ۷ دی ماه ۱۳۸۸ – يك گروه هفت نفری به منزل ما ريختند. من تنها بودم. مرا بردند. منزل را زير و رو كردند. هرچه خواستند از اسناد و اوراق و پول بردند.

شصت روز در سلول انفرادی در ۲۰۹ اوين و سپس بيمارستان و عمل جراحی قلب باز و آزادی با وثيقه برای گذراندن دوران نقاهت. سپس در ۹ مهر ماه ۱۳۸۹ كه برای شركت در ختم يك دختر جوان دوستی به اصفهان رفته بودم، به اتهام “شركت در نماز جمعه‌ی غيرقانونی” با طرز بسيار زننده‌ای بازداشت شدم و اين بار سه ماه در سلول انفرادی و سه ماه در خانه‌ی امن و سپس آزادی با وثيقه در ۲۹ اسفند ۱۳۸۹. در تاريخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۰ كه روز تعطيل هم هست تلفنی به شعبه‌ی دو بازپرسی اوين احضار شدم. از من خواسته شد روز دوشنبه ۱۶ خرداد به بازپرسی بروم. اما چون به علت مراجعه به پزشك معالجم، رفتن به دادسرا در آن روز ميسر نبود. به روز سه‌شنبه ۱۳۹۰/۳/۱۷ موكول شد. روز سه‌شنبه باز زنگ زدند و خواستند كه با كفيل بروم. اما چون پيدا و آماده كردن كفيل به آن سرعت ميسر نبود، قرار به روز چهارشنبه ۱۸ خرداد موكول شد. در آن روز مراجعه كردم. بازپرس محترم، آقای فراهانی نامه‌ی مورخ ۱۳۹۰/۳/۱۷ توجه كنيد يك روز قبل از بازپرسی وزارت اطلاعات را به من داد كه بخوانم. در اين نامه كه كيفرخواست دوم بود. اتهام من تشكيل و اداره‌ی جمعيت نهضت آزادی ذكر شده بود. اين يعنی ۴۲۶ روز بعد از بازداشت در ۷ دی ماه ۱۳۸۸ وزارت اطلاعات تازه متوجه شده است، يا تازه به هر دليلی خواسته‌اند اتهام نهضت را در پرونده اضافه كنند !! در حالی كه بعد از بازداشت اول در ۱۳۸۸/۱۰/۷ در دو نوبت از من كتبی پرسيدند که آیا مسئولیت بیانیه های نهضت آزادی را می پذیرم؟ و جواب من مثبت بود. در کیفر خواست دوم، به سه بیانیه نهضت آزادی استناد شده بود. اما در دوره اسارت، وقتی از من پرسیدند درباره‌‌ی اسناد نهضت نوشتم كه به شرط اثبات صدور آن‌ها از جانب نهضت می پذيرم. اما آن‌ها تنها دو مورد را به من ارائه دادند و خواندم. يك مورد آن نامه‌ای بود به تاريخ ۱۳۸۸/۵/۵ خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی. در بازجويی كتبی نوشتم كه اين نامه اصالت ندارد.

در ۱۳۸۸/۵/۵ اكثريت اعضای دفتر سياسی زندان بودند و ما نامه‌ای در آن تاريخ ننوشته‌ايم. اما آن‌ها اصرار داشتند آن را اصيل تلقی كنند. در كيفرخواست اين سند نيامده بود. اما سه سند ديگر بود كه هرگز آن‌ها را به من ارائه ندادند و از من توضيحات نخواستند. در دادگاه نماينده‌ی دادستان با درخواست من برای كپی اين سه بيانيه موافقت كرد اما قاضی اجازه نداد كپی داده شود. نه به من كپی دادند و نه درباره‌ی مطالب آن توضيح خواستند. به قاضی گفتم رويه‌ی قضايی اين است كه سند را به متهم ارائه می دهند و بعد از او می خواهند كه اصالت آن را تاييد كند يا نكند. اگر تاييد كرد درباره مطالب آن بازجويی می شود اما اين رويه انجام نشد.

بعد از بازداشت در ۱۳۸۹/۷/۹ چندين بار به بازداشت غيرقانونی ام كتباً اعتراض كردم و در نهايت بازپرس شعبه‌ی چهار آقای حاج محمدی در سلول انفرادی بودم كه جواب كتبی ايشان را به رويت من رساندند. او اطلاع داده بود كه پرونده همراه كيفرخواست به دادگاه ارسال شده است. چند روز بعد روز دادگاه شانزده آذر ۸۸ تعيين و كتباً به منزل مسكونی ابلاغ شد. من سپس طی نامه‌ای درخواست كردم اولاً يك نسخه از كيفر خواست به من داده شود. ثانياً ترتيب ديدار و گفتگو با وكيلم را بدهند. وكيل آمد اما كيفرخواست را ندادند. وقتی كيفرخواست صادره به دادگاه ارسال می شود يعنی پرونده كامل است. مگر در اين فاصله جرم و خلاف جديدی كشف شود، كيفرخواست جديد صادر شود. اما عضويت و دبیر كلی من در نهضت يك امر پوشيده نبود. دادگاه در شانزده آذر تشكيل نشد. به روز ۲۹ دی ماه به تعويق افتاد و سپس به ۲۳ اسفند ۱۳۸۹. اما وزارت اطلاعات در هفده خرداد ۱۳۸۹ تصميم می گيرد كه فعاليت‌های مرا در نهضت جرم بداند و اعلام جرم كند و كيفرخواست دوم را صادر نمايد!!

در جلسه‌ی دادگاه خطاب به دادرس دادگاه و نماينده‌ی دادستان گفتم به هوش باشيد اين دومين محاكمه‌ی نهضت آزادی در طی ۵۰ سال عمر فعاليت‌هايش می باشد. در طی اين ۵۰ سال، نهضت هم در دوران ستم‌شاهی و هم در جمهوری اسلامی ولايت فقيه، تحت فشار و سركوب بوده و هست. و اكنون هم محاكمه‌ی دوم. دادگاه اول نهضت در محكمه‌ی نظامی بود، اما دادگاه علنی بود. خانواده‌ها و دوستان با وفا و با جرات شركت می كردند. كيفرخواست را به متهمين می دادند. در دوران زندان هيچ‌ يك از متهمين در سلول‌های انفرادی، محروم از قلم، كاغذ، كتاب، هواخوری، تماس با خانواده نبودند. همه با هم بودند. كتاب میخواندند و می نوشتند و آثار گران‌قدری چون پرتوی از قرآن و سير تحول قرآن را پديد آوردند. دبيركل حزب نيز به ۱۰ سال محكوم شد. اين محاكمه‌ی دوم است و من دومين دبير كل آن. با اين تفاوت كه نهضت آزادی در تاسيس نظام سلطنتی هيچ نقشی نداشت اما ما در تاسيس جمهوری اسلامی خود را سهيم می دانيم و اگر نقش اصلی نداشتيم، نقش تعيين‌ كننده داشته‌ايم. شما در اين جمهوری، نهضت را و دبير كل‌اش را در يك دادگاه غير علنی با اين وضعيت محاكمه می كنيد. اعضای بازداشت شده‌ی نهضت، از جمله دبيركل، ماه‌ها در سلول‌های انفرادی بوده و هستند. به آن‌ها يادآور شدم، در بازجويی كتبی به عنوان اعتراض نوشتم كه بر طبق نظر رييس پيشين قوه‌ی قضاييه آقای شاهرودی، يك مجتهد مسلم و منصوب مقام رهبری، سلول انفرادی مصداق شكنجه است. خصوصاً وقتی نه كتاب، نه قلم، نه كاغذ و نه حق تلفن به خانواده را نداشته باشيم و دو نورافكن قوی نصب شده بر سقف سلول و روشن در تمام ۲۴ ساعت، مانع خواب شما بشود.

من نه از زندان می ترسم و نه از مرگ، اما شما چه بخواهيد و چه نخواهيد، اين دو محاكمه‌ را با هم مقايسه می كنند و جمهوری اسلامی در اين مقايسه زيان می بيند. من به نظام جمهوری اسلامی رای داده‌ام و به رای خود وفادارم. شما با اين ظلم‌ها و ستم‌ها، مقدمات سقوط نظام را فراهم می كنيد. حيف است نكنيد! در لايحه‌ی دفاعيه‌ی خود در اولين جلسه‌ی دادگاه – در ۱۳۹۰/۸/۱۱ – يعنی همان روز كه شما يادداشت برای من نوشته‌ايد در رد صلاحيت دادگاه نوشتم كه كار شما ظلم است و پيامبر خدا فرمود: الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم. شما براندازان آرام و خاموش اين نظام هستيد. اما اين همه‌ی داستان نيست.

علاوه بر چند جمله‌ی بازجويی كتبی، بارها بازجويی شفاهی شدم، در اين بازجويی های شفاهی كسانی كه خود را يار غار سعيد امامی می دانستند و از او به عنوان يك قديس و يك شهيد نام می بردند از من می خواستند تا درباره‌ی نحوه‌ی هزينه‌ی وجوه شرعی كه از جانب آقای خمينی دريافت می كردم توضيح بدهم. به آن‌ها گفتم: آقای خمينی هرگز از من نخواست و نپرسيد كه من چگونه آن وجوهات را هزينه می كنم شما چه‌ كاره هستيد كه می پرسيد! وقتی به كارشناس پرونده نظر نيازی را درباره‌ی سعيد امامی گفتم، كه مامور موساد بوده است، به او فحش‌های ركيك داد. در بازجويی های شفاهی از من می خواست كه بگويم به دستور كارتر به همراه آقای خمينی به پاريس رفته‌ام!! به تندی جواب دادم اين ادعای پهلوی طلب‌هاست كه آمريكايی ها آقای خمينی را به پاريس بردند و شاه را ساقط كردند. مگر شما پهلوی طلب هستيد!! در بازجويی های كتبی و شفاهی از من خواستند تا درباره‌ی نقش خودم در اعدام تيمسار رحيمی بنويسم! نوشتم و گفتم اين‌ها سخنان و ادعاهای سلطنت‌طلبان است، كه شما آن را تكرار می كنيد!! من در اعدام رحيمی هيچ نقشی نداشتم، دستور مستقيم رهبر انقلاب بود. به قول عرب‌ها: يا للهول، اعدام تيمسار رحيمی و سفر من به پاريس چه ربطی به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی دارد!!

جناب آقای حجتی عزيز، قصد من از نوشتن اين نامه شرح ماجراهای اين دوره‌ی زندان و خانه‌ی امن نيست. آن‌ها را به تفصيل نوشته‌ام و در جايی محفوظ است و در فرصتی ديگر برای شما خواهم فرستاد.

اما نكته‌ی دوم من برای شما اين است كه آقاي خمينی در پاريس و در موارد متعدد گفتند كه در نظام جمهوری اسلامی، حتی ماركسيست‌ها هم حق ابراز نظر و فعاليت دارند. اكنون كار جمهوری اسلامی به جايی رسيده است كه فردی مثل من حق حيات ندارد، آرامش از من و خانواده‌ام به كلی سلب شده است. در اين سن و سال كه بيش از هر زمان نياز به آرامش داريم، من و همسرم را آزار می دهند. اما من در اين سن و سال آزاد باشم يا در زندان، برايم فرقی نمی كند. طالب رضای حق هستم. اگر با زندان رفتن من مشكلات آقايان حل میشود، باشد، زندانی ام سازند.

اما نكته‌ی سوم – وزارت اطلاعات زيرمجموعه‌ی قوه‌ی مجريه است. اما در جريان بركناری آقای مصلحی و بازگشت او به سر كار بر اثر مخالفت مقام رهبری با بركناری اش، اكنون هر آن‌چه در وزارت اطلاعات می گذرد، به پای مقام رهبری نوشته می شود، هم در محضر الهی، و هم در محضر مردم ناظر و آگاه به مسائل. آن‌چه من اشاره كرده‌ام، رفتار با خود من بوده است اما شاهد رفتار ماموران اطلاعات با جوانان و زنان بوده‌ام. اين‌ها را برای شما نوشتم، تا بر شما حجت باشد و شما خود دانيد كه چگونه عمل كنيد.

نكته‌ی چهارم- من با يادداشت شما، “سال ۹۰، دقيقه‌ی ۹۰، آشتی ملی” موافقم. كاملاً موافقم. بارها گفته و نوشته‌ام كه با تغيير در ساختار حقوقی ( حذف اصل ۱۱۰ ) موافق نيستم. مشكل تاريخی ايران با تغيير در ساختارهای حقوقی حل نمی شود. رضا شاه و پسرش، ساختار حقوقی قانون اساسی را تغيير ندادند (جز در مواردی خاص). اما آن‌ها در عمل قانون را زير پا گذاشتند. مشكل ما ساختار حقيقی است. ما بايد فكری برای تغيير در ساختار حقيقی بكنيم. در طول عمر مشروطه، تنها در يك دوره بود كه پادشاه نتوانست هر كاری را كه می خواهد انجام دهد و آن دوره‌ی ۱۲ ساله از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ بود. نيروی مردمی طيف وسيعی از گروه‌های سياسی فعال و حاضر در صحنه بودند. شاه جرات نمی كرد قدمی فراتر از قانون بردارد. راه حل مشكل تاريخی ما، تغيير در ساختار حقيقی است. يعنی همين كه شما پيشنهاد داده‌ايد. در سال ۱۳۸۱، كه بعد از درمان سرطانم به ايران برگشتم، نهضت طی بيانيه‌ای، با شرح و بسط فراوان، ضرورت وفاق ملی را مطرح ساخت. هر خيرخواه ملك و ملت همين را می گويد و می خواهد. با شما هم كاملاً موافقم كه كليد اين كار در دست مقام رهبری است. اين بر عهده‌ی شما و ياران و همراهان شماست كه ايشان را قانع كنيد كه برای نجات كشور و نظام بايد اين كار را انجام بدهند. به دليل آن‌چه در انتظار ماست و قابل پيش‌بينی، بسيار وحشتناك است. در روزهايی كه در خانه‌ی امن بودم و آقايان اطلاعاتی، پنج – شش نفر بعد از شام يا ناهار می نشستند و از من می خواستند كه نظرات سياسی ام را توضيح بدهم به آن‌ها گفتم كه من سال‌ها با برادران روحانی، هاشمی، مطهری، بهشتی و ….. محشور بوده‌ام و با هم همكاری می كرديم. بهشتی و هاشمی و شبستری، غفوری، آيت الله خرازی، دكتر احمدی، بنابیو…ين‌ها همه وقتی آمريكا آمدند بر من وارد شدند. ما با همه دوست بوديم همكاری می كرديم. بعد از انقلاب، حرف‌ها و مواضع متفاوت شنيديم. آقای خمينی هم از اين‌ها حمايت می كردند و ما هم به قول هاشمی «نجيبانه كنار رفتيم». اما من می دانم هاشمی كيست؟ از كجا آمده، چه كار كرده و می كند. اما نمی دانم احمدی نژاد كيست. و يك رييس جمهور يهودی تبار چگونه می خواهد كار كند. برخلاف مسلمانان زرتشتی تبار، مسلمانان يهودی تبار كارنامه‌ی خوبی ندارند. وزارت اطلاعات كتابی دارد درباره‌ی رجال سياسی ايران، كه موسسه‌ی اطلاعات آن را چاپ كرده است. نقش سياست‌مداران يهودی تبار ايران را بخوانيد. من از مسلمانان يهودی تبار صدر اسلام سخن نمی گويم. از همين عصر و همين دوران خودمان صحبت می كنم. اگر قرار باشد مسير تحولات و تغييرات به جايی برسد كه منجر به تغيير در ساختار حقوقی بشود در اين شرايط من آن را به ضرر ايران می دانم. شما می دانيد ما با اصل ولايت مطلقه‌ی ولايت فقيه موافق نيستيم در دیماه ۶۶ يا ۶۷، كه آقای خمينی آن را مطرح كردند در واكنش به آن، طی بيانه‌ای اعتراض كرديم. آقای خمينی در نامه‌ای به آقای خامنه‌ای در بهمن همان سال نوشتند كه بعضی ها ايراد گرفته‌اند، انتقاد كرده‌اند، اين خوب است، حتی اگر تخطئه هم كرده باشند خوب است و بايد استقبال كرد(نقل به مضمون). اما ما تابع قانون هستيم. به هر حال اين اصل در قانون اساسی آمده است، اما حذف آن كارساز نيست. ما با عملكردها و سياست‌ها مخالفيم، ما خواهان تغيير در ساختار حقيقی هستيم. شرايط كشور، چينش نيروها، مناسبات نيروها، شرايط بحرانی خاورميانه و همسايگان، همه و همه به گونه‌ای است كه تغيير در ساختار حقوقی موجب بر هم خوردن نظم و تعادلی می شود كه پيامد سرنوشت بسيار نامعلوم و نگران‌ كننده برای كشورمان خواهد بود. اما ادامه‌ی وضعيت كنونی، سرانجام اين تغيير را بر كشور و نظام تحميل خواهد كرد. اما كليد اين كار در دست مقام رهبری است. در دقيقه‌ی ۹۰ هستيم. بايد كاری كرد، قبل از آن كه از دست شما و مقام رهبری و من ديگر كاری بر نيايد.

اما چه كسانی بايد اين جام را به دست مقام رهبری بدهند. شما و تمامی كسانی كه با شما هم‌سو و هم‌فكر هستند و با ايشان نزديك، اين وظيفه و تكليف تاريخی را بر عهده دارند. من نمی دانم شما آگاهانه و يا بر حسب ترادف، سال ۹۰، دقيقه‌ی ۹۰ را انتخاب كرده و به كار برده‌ايد. در مسابقات فوتبال دقيقه‌ی ۹۰، يعنی پايان و يا نزديك به پايان مسابقه. گاهی يك بازيكن خوب، در دقيقه‌ی ۹۰، با يك گل نتيجه‌ی مسابقه را عوض می كند. اگر آقای خامنه‌ای پيشنهاد شما را نپذيرد و در دقيقه‌ی ۹۰ مسير و نتيجه‌ی بازی را به نفع ملت و نظام عوض نكنند، آينده بسيار وحشتناك خواهد بود.

اما نكته‌ی آخر، شما در جايی گفته بوديد كه آقای هاشمی جزای رفتارش را با مهندس بازرگان در مجلس اول می دهد. شما اين داستان را از من نشنيده‌ايد. به آقای هاشمی در همان مجلس و به همان مناسبت گفتم آقای هاشمی نكنيد! مار در آستين پرورش می دهيد! گفت سرنخ دست خودم است. گفتم شما اشتباه می كنيد. شما فرانكنشتاين می سازيد و آن شما را نابود خواهد كرد. با تعجب پرسيد منظورت چيست؟ داستان فرانكنشتاين را به اختصار گفتم و به او توصيه كردم كه از داداش محمد بخواهد فيلم ويدئويی فرانكشتاين را برايش ببرد و ببيند. من نمیدانم شما اين داستان علمی تخيلی را ديده‌ايد يا خير؟ خلاصه‌اش اين است كه يك شيميست (كيمياگر) انگليسی به دنبال كشف ماده‌ای بود كه به يك مرد عادی بدهد و او به يك غول تبديل شود و سپس دارويی بدهد كه به حال عادی برگردد. او در اين كار خود موفق شد. دارويی ساخت كه به همراه مستخدم آزمايشگاه به بانك می رفت و آن را به او می داد و او می خورد و به يك غول فرمان‌بر و مطيع ارباب تبديل می شد و به دستور ارباب بانك را می چاپيد، رقبا را می كشت و هر كار لازم بود انجام می داد و سپس قرص دوم را می داد و می خورد و غول به شكل عادی بر می گشت. اسكاتلنديارد مبهوت كه اين چه پديده‌ای است كه در وسط شهر لندن غولی پيدا می شود و جنايت می كند. دزدی و قتل و سپس ناپديد می شود. كيمياگر توانست رقبا و حريفان را از سر راه بردارد. ثروت خوبی به چنگ آورد. اما در يك نوبت غول حاضر نشد قرص دوم را بخورد و به حال عادی برگردد. كيمياگر را كشت، آزمايشگاه را آتش زد و خود در ميان آتش سوخت.

آقای هاشمی فرانكشتاين‌ها تربيت كرده است و حالا آن‌ها نافرمانی می كنند. در حضور مردم در خيابان به دخترش زشت‌ترين حرف‌ها را می زنند اما او توان مقابله و برخورد را ندارد. اكنون آقای خامنه‌ای اشتباه آقای هاشمی را تكرار می كند. فرانكنشتاين‌های خلق شده همه را نابود خواهند كرد و همه چيز را بر باد خواهند داد. فرانكنشتاين كيمياگر داستانی با جواسيس رنگارنگ مكار همه فن حريف سر و كار نداشت، اطراف فرانكنشتاين‌های كيمياگران كشورمان، انواع جاسوسانی هستند كه يوسوس فی صدور الناس می كنند.

در دور اول كه احمدی نژاد انتخاب شـد، در تحليل انتخابات، در يك بند به “پروژه‌ی تنهاسازی رهبر” اشاره كرده بودم. در انتخابات اخير (خرداد ۸۸) در تحليل آن، كه در اعتماد ملی چاپ شد، نوشتم پروژه‌ی تنهاسازی رهبر كامل شد. اما ننوشتم كه ” علی مانده و حوضش ” و تاريخ مملو است از نمونه‌هايی كه در يك بزنگاه، سر ايشان را زير آب می كنند. به خدا پناه می برم از آن‌چه ممكن است اتفاق بيافتد. اكنون شما و دوستانتان از نزديكان ايشان افرادی نظير مهدوی كنی، ناطق نوری، هاشمی، خاتمی، موسوی اردبيلی و ……. می توانيد با ايشان صحبت كنيد. همين پيشنهاد خود شما، ايشان را قانع كنيد كه اگر انعطاف به خرج ندهند، اگر در دقيقه‌ی ۹۰ اين بازی را انجام ندهند، كشورمان آسيب‌های فراوان خواهد ديد.

از طولانی شدن نامه‌ام پوزش می طلبم. ناگزير اين داستان را می گويم و ختم می كنم: می گويند پيامبری يا عارفی از خدا خواست كه به جناب عزراييل دستور دهد هر زمان نوبت سفر او رسيد، او را از قبل آگاه سازد. خداوند درخواستش را اجابت كرد و به عزراييل دستورات لازم را ابلاغ فرمود. روزی جناب عزراييل آمد و به آن شخص دستور سفر داد. او اعتراض كرد و گفت قرار ما با خدا اين بود كه از قبل به من خبر بدهي. جناب عزراييل گفت خبر دادم اما تو نگرفتی! گفت كی؟ گفت پدرت رفت خبر بود، مادرت رفت خبر بود، و … همه خبر بود. اما آن‌ها را نخواندی. حال جناب حجتی عزيز شاه رفت خبر بود. صدام آن را نگرفت. صدام رفت، مبارك و بن‌علی نگرفتند. بن‌علی و مبارك رفتند، قذافی گفت آن‌ها بلد نبودند من می دانم چه‌كار كنم. قذافی رفت، اسد خبر را نمی پذيرد؟ علی صالح عبدالله و حاكم بحرين و ساير اميران خاورميانه نمی پذيرند كه وقت رحيل فرا رسيده است. عصر حكومت‌های تك نفره‌ی مادام‌العمری تمام شده است.

بله من با شما موافقم كه گاهی در دقيقه‌ی ۹۰ می شود سرنوشت بازی را عوض كرد. اما به شرطها و شروطها و اين بار بر دوش شما و امثال شماست. خداوند يار و نگهبان شما باد.

من آن‌چه شرط بلاغ است با تو می گويم و خواه از سخنم پند گير، خواه ملال. زنده و سالم باشيد. ارادتمند.

ابراهيم يزدی یازده آذر۱۳۹۰

اين نامه خصوصی است و فقط برای خود شماست. با تشکر.