چکیده : یک سال گذشت از زمانی که پدری پیر در فراق پسرش، برای همیشه در آرامگاه ابدی آرام یافت. پدری که تا آخرین لحظه جدایی با همه کهولت و احتضار می پرسید که میرحسین کجاست و چرا نمی آید. اینک خانواده موسوی در مظلومیتی مضاعف، سوته دلانه در سالگرد پدر گرد هم می آیند تا بر غم غربت و دوری پدر و پسری مظلوم در خلوت خود مویه کنند.
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه، فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر، وما بدلوا تبدیلا
کلمه_ نسیم بهشتی: یک سال گذشت از زمانی که پدری پیر در فراق پسرش، برای همیشه در آرامگاه ابدی آرام یافت. پدری که تا آخرین لحظه جدایی چشم به در بود تا مثل هرجمعه میرحسین با همه صمیمیتش در بگشاید و آرام جان پدر باشد. پدری که با همه کهولت و احتضار می پرسید که میرحسین کجاست و چرا نمی آید.
هجر پدر از پسر داستان تلخ روزگار است. پدرانی که در فراق پسران نور چشم از دست داده اند و فرعون هایی که پسران به بند کشیده اند تا چند صباحی بیشتر بر سریر قدرت خودنمایی کنند.
تاریخ است که مظلومیت خاندان پیامبر را در هر گوشه ای به تصویر می کشد. از پیکر دختر پیامبر که گمنام و شبانه در بقیع به خاک سپردند تا شبیه ترین خلق خدا به رسول اکرم که در کرب و بلا به تیغ بلا بردند. از پریشانی زینب در فراق برادر تا اشک علی بن حسین بر سجاده خون در صحرای نینوا.
از بغض فرو خفته داغ سیدعلی در ظهری عاشورایی تا هجرتی دور در یک صبح بهاری.
جمعه ها یکی پس از دیگری گذشت و پدر نه صدای پسر شنید و نه رخساره او دید و در حالی دیار فانی را وداع گفت که حتی اجازه ندادند، پدر در آخرین لحظات حیاتش پذیرای پسر باشد.
میرحسین تنها توانست دقایقی در حضور سنگین نگاه ماموران امنیتی بر پیکر بی جان پدر حاضر شود و آخرین وداع را با او بگوید، اما نگذاشتند او حتی جنازه اش را بر دوش بگیرد و تا دیار باقی بدرقه کند.
مراسم تشییع و تدفین او در فضایی نظامی با حضور نیروهای انتظامی برگزار شد. همان ها که قول و قرارها گذاشته بودند و نکاتشان را از پیش برای تک تک افراد خانواده دیکته کرده بودند.
خانواده ای که وفای به عهد کرد و حکومتی که حتی از تشییع پیکر پدری پیر هم نگذشت و فرزندان و وابستگانش را بخاطر یک مراسم عادی تشییع و تدفین مورد ضرب و شتم و فشار قرار داد.
حتی نسبت فامیلی و پناه دادن در زمانی که یافتن مامن کاری بس دشوار بود هم نتوانست مانع از خشونتی شود که مامورانی معذور در برابر چشمان مردم به نمایش گذاشتند. دختری که کشان کشان بر زمین می بردند و جوانانی که به جرم اعتراض به این رفتار بازداشت می شدند. ضربات مشت و لگدی که نثار جان کسانی می شد که داغدار سه برادر شهید بودند و میراث دار خون آنان.
نمازگزارانی که از صف نماز جدا شد کردند و سوگوارانی که نمی دانستند بر غم از دست دادن پدر بگریند یا بر غربت ” نظامی” که در روزش پیکر پدر بر دوش می بردند.
همه اقتدار نظام در کوچه های قدیمی ” خونگاه” خود را به نمایش گذاشته بود. موتورسواران سیاه پوش و ماشین های مجهز. باتوم و اسلحه. دور تا دور این محله در یک سکوت صبحگاهی با صدای ماموران شکسته می شود. همسایگان هراسان به خیابان می آیند.
خیابان 15 خرداد که به مبارکی قیام مردم نام خرداد بر خود دارد، محلی شد برای حضور نیروهایی که با ادعای مدیریت جهانی عرصه را بر هموطنان تنگ کرده اند و مامورانی که به جای اینکه ” اشدا” باشند بر متجاوزان به حقوق مردم، سخت گرفته اند به مردمی که در روزی که به “جمهوری اسلامی” نام نهاده بودند، می خواستند پیکری مردی از سلاله نبی را بر دوش بکشد تا سپاسگزار پدری باشند که ” خانه پاکش باغ روییدن پاکترین و خالص ترین فرزندان این خاک و بوم شد و سفره پاک و پر از روزی حلالش و عبادتهای شب و روزش سالهای سال بهشتی زمینی را پدید آورده بود که جان و دل در باغ آسمانیش آرام می یافت. مردی که ستون معنوی خانواده خود بود.”
پدری که میری در خانه خود پروراند که تسلیم زر و زور و تزویر نشد و از همه حق خود گذشت تا صدای حق طلبی ملتی باشد که صدای مظلومیتش سالهاست در گلو خفه شده است. او که نه در تشییع پیکر مادر بود و نه نتوانست پیکر پدر بر دوش بگیرد. روزگاری در خدمت به این مردم شب از روز نمی شناخت و همه همش این بود که جمهوری اسلامی به سرانجام برساند و این روزها که باز آمده بود تا خدمتگزاری باشد برای مردمی که در زیر بار ظلم و فرعونیت طاقت از کف برده بودند. او که می خواست میراث امام و یادگار شهدا را از دست نامحرمان بیرون آورد. اما عرصه بر او چنان بستند که نه توانست تسلای خاطر خواهرش باشد که فرزند رشید خود در عاشورا به مشهد برده بود و نه خانواده ای که در انتظار برادر بزرگتر مانده بودند تا پدر به حرمت به دیار باقی بفرستند.
دختران موسوی که در حصر پدر، دل به پدر بزرگ بسته بودند در یک ظهر بهاری در فقدان او هم به سوگ نشستند و سوگوارانه نوشتند که پدر بزرگ “در آرزوی دیدار فرزند خود این چهل و پنج روز را در حالتی شبیه احتضار می گذراند و هر روز سراغ میرحسین را از همسر خود می گرفت. فرزندان میرحسین موسوی و بقیه اقوام وی به خاطر کهولت سن او در جواب سوال های مداومش، در مورد نبود میرحسین موسوی که هر هفته به دیدار پدر می رفت و هر روز تلفنی جویای حال پدر خود بود می گفتند که پدرمان به مسافرت رفته است و به زودی بر می گردد و گاهی برای رفع دلتنگی های پدربزرگ پیر یکی از پسران دیگرش از جانب میر حسین موسوی حالش را می پرسید. احوال پرسی ای که با سکوت دردمندانه و معنا دار او روبرو می شد.”
آنها داستان هجران و اندوهی که بر این خاندان و این پدر پیر گذشت در همه این روزها را به قلم نگاشتند که او با چه دلی این دیار را وداع کرد ” با کوله باری از درد و حرمان با داغ نوه های گلگون کفنش، ابراهیم شهید دوران پر افتخار دفاع مقدس و علی شهید راه سبز و همیشه پیروز آزادی، دو برادر به خون خفته یکی در صحرای کربلایی جبهه ها و دیگری در عاشورای سرخ تهران و نیز در هجران و اندوه فرزند و عروسش که به ناحق و به جفا و تنها برای فریاد حق طلبی و آزادی خواهی اسیر ظالمان گشته اند، دار فانی را وداع گفت. دل پاکش با صبر و رضایت عجیبی که همیشه چهره نورانیش را مصفا می نمود، آرام گرفت. او ایوب خانواده بود. و پدرمان نیز ایوبی و راستی، از او فراگرفته بود ، که البته اجر مومنان و آنها که تنها گفتند لا و حاضر نشدند بنده غیر خدا شوند با خداوند متعال است و هو ارحم الراحمین.”
و اینک خانواده موسوی در مظلومیتی مضاعف، سوته دلانه در سالگرد پدر گرد هم می آیند تا بر غم غربت و دوری پدر و پسری مظلوم در خلوت خود مویه کنند.


