شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» پدر به خانه می آید

یکشنبه, 11 مارس, 2012

چکیده : اما امروز روزگارت خیلی سخت تر شده و و خانواده تحملش چندین و چندین برابر، روزهایی که نبود پدر در خانه آن هم در روزهای نوروز برایت فاجعه بودند و قبول کردنش نا ممکن، اما امروز نبودِ او را ماهها و ماهها تحمل کرده ای، گرچه سخت بود، گرچه سخت است، اما تمام می شود تمام و پدر به خانه می آید، مادر میز را میچیند و پدر ظرفها را می شوید و چای آماده می کند، محفل گرم می شود، دوباره مهمانهایی میرسند سر زده و همه می خندیم...


کلمه- مائده سلطانی:

کم سخت نیست وقتی که می شنوی برای پدرت از هیچ، 18 سال زندان میسازند، کم سخت نیست وقتی میشنوی که عزیزترینت را در بند می کنند و ماهها او را از قلم و کاغذ محروم، وقتی میشنوی که در زندان نیز به حریم تنگش یورش می برند، تکه های روزنامه هایی را که در سلول پر از اشعار و نوشته هایش هست به یغما میبرند، کم سخت نیست وقتی میشنوی که قاضی با روی خوش در دادگاه وعده اجرای عدالت می دهد اما در عمل مسخ فرمانهای بالا سری های خود شده، کم سخت نیست که تا اسم زندان برازجان را میشنوی درونت غوغایی بر پا میشود که همین ملاقات های 2 هفته یکبار پشت شیشه را هم دریغ میکنند.

کم سخت نیست وقتی با یک محاسبه سر انگشتی به عدد 38 سال میرسی آن هم وقتی عزیزت را در سن 58 سالگی به بند میکشند، کم سخت نیست که حکم دیکته شده برای قاضیِ پدرت را مدام باید برای همه بگویی، کم سخت نیست وقتی می شنوی که همه اینها خواب نبوده، بیداری و واقعیت دارد، کم سخت نیست وقتی که می بینی دوستانت مدام میپرسند چه کار کنیم برای پدرت و تو جوابی نداری که بدهی، کم سخت نیست که همه برایت خاطره ای از پدرت در ایران تعریف کنند و تو را خوشحال می کنند اما فقط چند ثانیه طول می کشد تا شیرینی خاطره هایشان به بغضی در گلویت تبدیل شود.

کم سخت نیست که میشنوی حتی حضور بیش از 10 وکیل متبحر هم در دادگاه اثری نداشته، کم سخت نیست که میشنوی فرستاده دولت ایران با عنوان نماینده شورای حقوق بشر قوه قضائیه در یک صحنه بین المللی به پدرت فلان تهمت را بزند تا چهره محبوبش را لکه دار کند، کم سخت نیست که نمی توانی از همان تریبون جوابش را بدهی تا بداند که آن کسی را که در بند کرده اند دختری دارد که گرچه از او دور است اما شب و روز را با پدرش در سلول می گذراند.

کم سخت نیست که ناگهان با تو تماس میگیرند و نظرت را راجع به فلان سخنان بی مسئولانه فلان مسئول قوه قضائیه می پرسند و تو باید در ظاهری مسلط بگویی حقیقت ندارد، کم سخت نیست که دلتنگ پدرت باشی و روزهای سختی را که خانواده ات میگذرانند از آنها دور باشی، کم سخت نیست که میشنوی بسیاری از این همه ظلم و فشار ترک وطن کرده اند اما پدرت سلول کوچک بدون امکانات را به خروج از وطن ترجیح داد، کم سخت نیست که پدرت در شبی تابستانی با تو در برلین تماس بگیرد و بگوید دخترم مادرت را دستگیر کرده اند، قوی باش و مطمئن باش که هیچ کاری نمی توانند با او بکنند.

کم سخت نیست که پدرت را در زندان اوین در مقابل چشم مامورین امنیتی برای آخرین بار به آغوش بکشی و روانه تحصیل به خارج از کشور شوی، کم سخت نیست که در حبس انفرادی از مادرت بخواهند که برای همکاری با همان ها که سالهای سال است پدرت جلویشان سرسختانه ایستاده فلان نوشته و فلان کاغذ را بر علیه همسرش امضا کند، کم سخت نیست که حتی در دلنوشته ای که برای پدرت مینویسی اشکهایت افسار گسیخته دگمه های صفحه کلید کامپیوترت را خیس میکنند و تو نمی خواهی از تایپ کردن دست بر داری.

کم سخت نیست وقتی که میشنوی که جشن استقلال کانون وکلا بود و کسی از پدرت که سالها عمرش را مخلصانه به پای شغل عزیزش گذاشت و روزی عضو هیات رئیسه آن بود حرفی نزد، کم سخت نیست که هر روز بشنوی که در اثر تغذیه بد در زندان پدرت هر روز تحلیل می رود و مادرت فریادها دارد که نمی تواند بزند، کم سخت نیست وقتی به ترازوی عدالت نقره ای می اندیشی که پدرت گاهی روی یقه کتش داشت یا نقش زیبای ترازوی عدالت روی کراواتش که امروز در کمد دیواری خانه اش خاک می خورد، کم سخت نیست که هر روز اشتیاق رسیدن روز اجرای قانون و آزادی را داشته باشی اما هر بار که اخبار را می خوانی خبرها دردناک تر از گذشته می شود.

گاهی سختی ها آسان می شود وقتی گروه بیشماری را درمی یابی که در این روزها با تو همدل و همراهند، سختی ها آسان میشود وقتی از حضور پر قدرت پدرت در بیدادگاه می شنوی، وقتی میشنوی که آن همه تهدید و فشار و بگیر و ببند ذره ای در وجود پدرت اثر نداشته و مثل روز اول همچنان محکم ایستاده ، آسان می شود وقتی میدانی که از صدور حکم پدرت آنچنان میترسند که تا روز بعد از انتخابات مجلس آن را اعلام نمیکنند که مبادا از اعتراضی که بعد ازصدور حکم به وجود می آید آرامش روزهای حساسشان جریحه دار شود.

این روزها آسان می شود وقتی که میبینی مادر هنوز هم لبخند به لبانش است و خواهرت با همه دشواریها درسهایش را خوانده و واحدهای دانشگاهش را هر ترم تمام و کمال پاس می کند، آسان می شود وقتی که برادرانت با همان مزاح همیشگی جمله هایی از حکم پدرت را برایت می خوانند که در آن پر از کلمات سنگین است که با سختی زیاد به دنبال معنی آنها می گردند.

آسان می شود وقتی نگاهی به عقب می اندازی و میبینی در روزهایی زندگی میکنی که در گذشته اگر کسی برایت از آن میگفت مثل داستان های خواندنی در کتاب ها بودند، روزهایی که تهدیدهای پدرت با پیامک و… آنچنان تو را می ترساند که مبادا روزی پدرت را بگیرند.

اما امروز روزگارت خیلی سخت تر شده و و خانواده تحملش چندین و چندین برابر، روزهایی که نبود پدر در خانه آن هم در روزهای نوروز برایت فاجعه بودند و قبول کردنش نا ممکن، اما امروز نبودِ او را ماهها و ماهها تحمل کرده ای، گرچه سخت بود، گرچه سخت است، اما تمام می شود تمام و پدر به خانه می آید، مادر میز را میچیند و پدر ظرفها را می شوید و چای آماده می کند، محفل گرم می شود، دوباره مهمانهایی میرسند سر زده و همه می خندیم…