سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » مصلحت امت اسلام و خطر دشمن خارجی همه بهانه است...

مصلحت امت اسلام و خطر دشمن خارجی همه بهانه است

چکیده :مصلحت امت اسلام، اقتدار امت اسلام، و خطر دشمن خارجی همه بهانه بود. ابی عبدلله می دانست آن که از میثاق عدول کند و عهد و پیمان زیر پا می گذارد، حتما دین خدا را زیر پا گذاشته است. وگرنه، چطور می شود ادعای دینداری کرد و از مردم به زور سرنیزه بیعت گرفت، و به نام دین، مصلحت اندیشان را با زر خرید، و اهل تردید را تهدید کرد و راه بر آل محمد (ص) بست؟ ...


کلمه_ میرصادق صبحدل: بنگر! ببین چگونه از سربالایی مقابل زندان اوین بالا و پائین می روم. جست می زنم، این سو و آن سو می دوم. انگار بیست ساله ام. ولی بیست ساله نیستم. در مرز شصت سالگی ام. یادگار چهار دهه گذشته. شاهد اتفاقات بزرگ، حادثه های سهمگین، تلخکامی های جانکاه و پیروزی های شیرین.

از نسل هفده شهریورم. نه، از نسل نوزده دی پنجاه و شش که امتداد لحظه های بی انقطاع انقلاب بود از زمانی که اولین انسان برخاست و به ظالم تاخت و خطاب به ستم دیدگان گفت اگر برنخیزید، در دنیا ذلیل و در آخرت زیانکار خواهید شد. پدرانمان برخاستند و در شطح خونین شکستند. سپس فرزندانشان از پی آنان و از آن روز تاکنون همچنان پیش می آید قافله شهیدان. ببین! وقتی نظر می اندازی به آن، تا دور دست ها، تا آنجا، آنجایی که زمین و آسمان یکدیگر را در آغوش کشیده اند، تداوم دارد این خط شهیدان. در افق پیش رو نیز، رنگین کمان آزادی، عدالت، برابری، و … فرا می خواند ما را.

حالا تو مرا فراخوانده ای به اوین. و من آمده ام. عصایی به دستی و یک ساک سبک به دست دیگر. تعجیل کن لطفا. من عجله دارم. تعلل و وقفه حرام است بر من. مگر نمی بینی این قافله را که بی وفقه و تعلل پیش آمده است تا حالا. تعلل، وسوسه شیطان است. وسوسه برای ایجاد انقطاع در خط مستقیم، در صراط مستقیم. در راهی که به آزادی، عدالت، برابری، … رهنمون است ما را. باز کن در را، من به شیطنت تو تن در نمی دهم. چنان که دیگران نداده اند. هیچ یک از این ها که اینجا، مقابل دادسرای شهید مقدسی ایستاده اند، اهل تعلل و سستی نیستند. ما توالی تاریخ قافله شهیدانیم.

پیر و جوان، زن و مر، دختر و پسر، همه آمده ایم اینجا، مقابل دادسرای شهید مقدسی. تو خواسته ای و ما آمده ایم. حالا این ما و این شما! در سربالایی مقابل دادسرا جمعیت موج می زند. اکثرا مسن و تک و توکی هم جوان در میانشان دیده می شود. کپه کپه جمع شده اند و با هم حرف می زنند. صحبت از بازداشت های دیشب و پریشب است. و هر کس در جستجوی یکی. این مادر پیر که قادر به راه رفتن نیست دنبال که می گردد؟

– مادر! اجازه بده کمکت کنم.
– خدا عزیزت کنه مادر.
– شما برای چی اومدی مادر؟
– برای پسرم. بچه ام را پنج ماه پیش دزدیده اند.
– پنج ماه؟!
– آره مادر، پنج ماه پیش دزدیدنش.
– امروز موفق شدی ببینیش؟
– نه مادر. میگن اینجا نیست. هر جا می رم می گن اینجا نیست. همه جا را پر زده ام. اگر می خواستن نشونش بدند نمی دزدیدنش که مادر.
– براتون چایی بگیرم بخورین؟
– نه مادر، دستم را بگیر تا این سرازیری رو برم پایین.
– بعدش چکار می کنید؟
– پنج ماهه همه جا رو گشتم. اینجا آخرش بود مادر. حواله شان می دهم به فاطمه زهرا، به فرق شکافته علی، به اباعبدالله و به ظهر عاشورا.

ظهر عاشورا! آره، ظهر عاشورا، همان لحظه ای که حسین (ع) خدا را گواه خون خویش گرفت و خطاب به لشگر پسر معاویه گفت اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. آزادگی چیست که اباعبدالله (ع) آن را در کنار دینداری قرار داد؟ آزادگی، عمل حسین (ع) است در کربلا. پایبندی بر عهد و پیمان. عدول نکردن از میثاق. نپذیرفتن ننگین نامه بدعت که همان سلطانیزه کردن حکومت مسلمین است. و تن ندادن به برهان مصلحت طلبان که به بهانه می گفتند اختلاف بین مسلمین باعث تضعیف امت اسلام می شود.

مصلحت امت اسلام، اقتدار امت اسلام، و خطر دشمن خارجی همه بهانه بود. ابی عبدلله می دانست آن که از میثاق عدول کند و عهد و پیمان زیر پا می گذارد، حتما دین خدا را زیر پا گذاشته است. وگرنه، چطور می شود ادعای دینداری کرد و از مردم به زور سرنیزه بیعت گرفت، و به نام دین، مصلحت اندیشان را با زر خرید، و اهل تردید را تهدید کرد و راه بر آل محمد (ص) بست؟

پسر معاویه راه را بر ابی عبدالله بسته بود. اما ابی عبد الله قصد ستیز با پسر معاویه را نداشت. او با شرک در ستیز بود، چون شرک نقطه مقابل دینداری و آزادگی است. شرک با زر رأی خریدن و با زور رأی گرفتن است. شرک، به حصر و حبس کشیدن کسانی است که مخالف نظر سلطان رأی داده و بر رأی خود پافشاری می کنند. شرک، شمشیری است که فرق علی (ع) را در محراب می شکافد و دست های ناپاکی است که استخوان جمجمه جوانان را خرد کرد. شرک، شمشیرهایی است که در کربلا بر پیکر ابی عبدالله فرود آمد و دشنه هایی است که در تاریکی شب، در کوی دانشگاه بر تن دانشجویان فرو رفت و چشم از حدقه درآورد. شرک، به اسارت کشیدن زینب (س) و خاندان رسول خداست و به غل و زنجیر کشیدن جوانان میهن در کهریزک و دیگر بازداشتگاه های مخوف مخفی است. شرک، بریدن سر پسر رسول خدا در کربلا است. شرک، زدن تیر مستقیم به وسط پیشانی کسانی است که در خیابان های تهران رأی خود را طلب می کردند. شرک، خس و خاشاک خواندن بندگان خداست. شرک، ستاندن آزادی از مردم به مصلحت حکومت سلطان است. شرک، سلطانیزم است. و سلطان، شرک مجسم است در قامت انسان که ردای ریا و فریب بر تن دارد.

به اتاق نگهبانی سرک می کشم، سرکار می خندد. یعنی، فعلا خبری نیست. با تکیه بر عصا می چرخم به این سو. هنوز گردن صاف نکرده ام که صدایی آشنا شنیده می شود:

– به به! چطوری پیرمرد؟
– به! جوان برومند. اینجا چکار می کنی؟
– مرخصی بودم (کیفش را نشان می دهد) برگشته ام.
– تمام شد؟ چند روز بود؟
– پانزده روز بود، امروز تمام شد.
– دیگه کیا بیرونند؟
می شمارد، یک، دو، … و می پرسد،
– تو چی؟
– خواستنم، آمده ام.
– ای بابا، تو هم مثل چک برگشتی هی میری و هی میایی. یکبارگی بیا تو خلاص مان کن. زندان ها را نباید خالی گذاشت. برای تسخیر زندان ها کلی هزینه داده ایم. در تمام نهضت ها و انقلاب ها، زندان آخرین جایی است که تسخیر می شود. ولی جنبش سبز اول از همه زندان ها را تسخیر کرد. آن هم با اقتدار تمام. ما زندانی نیستیم، زندان در انحصار ماست. راستی، دیگه کیا رو خواستن؟
می شمارم برایش: یک، دو، سه، چهار، … . می گوید:
– برای این ده بیست روز آینده است. از آلان فلان افتاده به تنبونشون. راستی این جماعت برای چی اینجا جمع شده ان؟
– دیشب و پریشب ریختن خونه هاشون و بچه هاشون را بازداشت کرده ان.
– به جرم؟
– همه فیس بوکی اند و بلا استثناء. و اکثرا دختر. دختر آن خانم نوزده سالشه، دختر آن خانم که پالتوی نخودی رنگ به تن داره، سال اول شهید بهشتی است. دختر این خانم که سرش رو پائین گرفته و قدم می زنه، سال سوم معماری است و دیشب بازداشتش کردن. وقتی همه چیز را جمع کرده و می رفته اند، این خانم گفته منم میرم توی سایت ها، ایمیل و جی میل هم دارم. چرا منو نمی برین؟ یکی از مأمورها در جواب گفته مفتخور اضافی لازم نداریم. خانم خیز برداشته به سمت او و داد زده مفتخور شمایید که گونی گونی پول می گیرید و فک و فامیل هاتون رو می آرین اینجا برای مردم شو اجرا کنن …
صدای بلند خنده ای جلب توجه می کند. مردی که خندیده است حالا سرفه می کند. دود سیگار توی حلقش پیچیده و از شدت سرفه خم شده و دست روی زانویش گذاشته است. اشک خنده از کناره های بینی اش آرام سر می خورد و پایین می آید. حالا کمرش را صاف می کند. دوباره می خندد و می گوید:
– می بینید، این لامروت ها اشک منم رو درآوردند. شیطان پیش اینا «باباگوریه». بعد می گن حاج آقا رفته نماز. تو اصلا می دونی قبله محمودی کدوم وره؟ تو که قبله ات مسکوست حاجی. حاجی مسکو برو مسکو.
اطرافیانش همه می خندند. اهل یک محل هستند و با هم دوست و آشنا. یکی شان چند تا لیوان چایی گذاشته تو جعبه شیرینی و می آورد می گذارد وسط. آن که گفته بود حاجی مسکو دوباره حرف می زند و دور و بری هایش می خندند.
– این بابا خوشحاله چه مشکلی داره؟
– پریشب ریختن خونه ش و پسرش رو گرفتن. می گفت محل را قرق کرده بودن و خونه به خونه می گشتن. پسرش رو گرفتن. خیلی خوش روحیه است. می گفت در کارنامه ام جای یک مهر خالی بود اونم زده شد. البته خیلی هم ارزون تمام شد: یک کامپیوتر و دو تا رسیور. دومی رو خورم دادم. موقع رفتن، رئیسشان گفت ببخشیدها. منم گفتم خواهش می کنم، قابل شما را نداشت. ولی این یکی جا موند. پرسید اینم مال پسرتونه؟ گفتم نه، مال خودمه. گفت اگه ببرم چی کار می کنی؟ گفتم فردا می رم یه مدل جدیدشو می خرم تا تکراری نباشه مثل قیافة تو!
آفتاب از کمرکش دیوار شرقی دادسرای شهید مقدسی سریده پایین و چند متر هم جلوتر رفته است. سرما در سایه نفوذ کرده و سایه آرام آرام پبش می رود. بعضی ها قصد رفتن دارند. پچ پچه های درگوشی به صدا های واضح تبدیل شده است: تو بمون، من می رم. اگه تا چهار خبری نشد بیا میدون توحید. دیگری می گوید: این که نمی شه مادر، یکی بمونه بقیه برن؟ بحث بالا گرفته و صداها بلندتر شده است. مادربزرگ که برای خبرگیری از وضع نوه اش آمده از سایه به سمت آفتاب می آید. دست بلند می کند و می گوید: «ببینیند! امروز بیست و پنجم بهمنه. یادتون هست که پارسال این روزا مردان و زنانی را به حصر کشیدند که نمونه اعلای شرافت و صداقت بودن؟ اونا مایه سربلندی همه ما ایرانیا شدن. امروز …» دختر آستین پالتوی مادر را می گیرد و تکان می دهد و پی در پی می گوید مادر، مادر، مادر. نهیب می زند: «من خواب نیستم دختر، آستینمو ول کن. خلاصه کنم، امروز پیاده روی سکوت داریم. این جنگولک بازی های چند روز اخیر اینام برای همینه که ما اینور و آنور سرگرم باشیم. همه تان بروید. من اینجام. بچه ام که آزاد شد مستقیم می فرستمش میدون فردوسی!» بعد می خندد. گره روسری اش را محکم می کند و می گوید: «شوخی کردم. همه را می فرستم خونه هاتون».
خالق «حاجی مسکو» پیش می آید. عرض ادب می کند و مشخصات پسرش را به مادربزرگ می دهد و می گوید: «هر کجا خواستی بفرستش به جز مسکو». می خندد و بعد از کیف پولش یک چک پول بیرون می کشد. «اینم کرایه ماشینش». مادربزرگ پول را پس می زند. در کیفش را باز می کند و پول های داخل کیف را نشان می دهد. خالق «حاجی مسکو» از نظر دور شده و حالا رفقایش هم یکی یکی از سرازیری پایین می روند. مادربزرگ سرگرم صحبت با این و آن است و در دفترچه اش چیزهایی یادداشت می کند. همسرم می آید کنارم و می گوید:«میدونی مادربزرگ چکاره است؟»

– نه، از کجا بدونم.
– دبیر بازنشسته است.
– چه جوری کشف کردی؟
– از دخترش پرسیدم.
سایه رسیده بود لب سرازیری، ولی آفتاب را پس می زد. اگر کمی محکم تر هل بدهد شاید آفتاب از سرازیری سقوط کند. با صدای پق خنده ام همسرم رو بر می گرداند به سوی من.
– به چی می خندی؟
– به بازی سایه و آفتاب. یعنی به بازی ای که با کلمات کردم: «سایه اگر کمی هل بدهد شاید آفتاب از سرازیری سقوط کند».
– نه، خوب نیست. نه به کامو می خورد، نه به کافکا و نه همینگوی. فضاهای همینگوی روشن و پرنور است. انگار تمام پروژکتورهای ایالات متحده می تابند روی فضاهایی که همینگوی می سازد. حتی در «پروانه و تانک» که آن همه دل آزار است. کامو هم مرد سقوط نیست. حتی اگر هزاران بار پایین بلغزد، مثل سیزیف، ولی کافکا …
کسی می زند روی شانه ام:
– آقا، پدرجان، کارت دارند.
من و همسرم خیز بر می داریم سوی اتاق نگهبانی. چند قدم مانده به نگهبانی، مادربزرگ می گوید:
– کجا با این عجله؟
– خواستنم.
– من کارت دارم مرد. چرا وقت تلف می کنین؟ چرا نمی رین؟
دست می کنم توی جیبم و برگه احضاریه را نشان می دهم. دست می کند توی کیفش و یک برگه در می آورد. «بیا، اینم مال من.» نگاهش می کنم. تاریخ ابلاغ هر دو یکی است.
– برید مادر، معطل نکنید. سر کارمان گذاشته اند.
همین موقع تلفن زنگ می خورد.
– بله.
– الو دایی، سلام.
– سلام دایی کجایی؟
– میدون آزادی. ولی مترو رو بسته اند و بی آر تی ها هم توقف ندارند.
– پیاده برید بالا.
– راه ها رو بستند. دنبال بهانه برای درگیری اند. شما کجایید؟
– ما مقابل مجسمه ابوالهول.
– اون که خیلی وقته ترک برداشته. مواظب باشین رو سرتون خراب نشه!
– بذار خراب بشه دایی. فدای سرت.
– سرت سلامت. دارن میان دایی … اومدن … فعلا خداحافظ.

مادربزرگ نهیب می زند: «د برید دیگه. توی راه هم می شه با تلفن صحبت کرد. مگه نمی دونی امروز چه روزیه؟»

می دانم مادربزرگ، می دانم. امروز بیست و پنجم بهمن است، فرایند تکامل انقلاب بیست و دوم بهمن. از بیست و دوم بهمن تا بیست و پنج بهمن، سه دهه راه طی کرده ایم: تثبیت انقلاب، تأسیس نظام، حفظ تمامیت ارضی، ریاضت اقتصادی و بازسازی کشور جنگ زده. سی سال عمر صرف کرده ایم مادربزرگ. سی سال زمین خوردیم و برخاستیم. تبعات ناشی از آزمون و خطاهای پی در پی را به تن خریدیم. جان کندیم و زندگی کردیم. حرفم را بد تعبیر نکنی و سخن آن شاعر را هم تکرار نمی کنم که گفت
«زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم»

چون ما عمر پرباری داشتیم. هر چند روزهای سختی از سر گذراندیم. ولی همیشه دلگرم و امیدوار بودیم. چون چشم به تحقق بیست و پنجم بهمن داشتیم. بیست و پنج بهمن، بلوغ انقلاب بیست و دوم بهمن ماست. بیست و پنج بهمن، عصر فراانقلاب است، عصر مدنیت، فرهنگ، گفتگو و اجرای بدون تنازل قانون اساسی. بیست و پنج بهمن یعنی: حاکمیت رأی، حکومت اکثریت با حفظ حرمت و تأمین آزادی اقلیت. بیست و پنج بهمن آغاز دوران جدیدی است در مدیریت برنامه ریزی شده ، خلاصی از آزمون و خطاهای پیاپی و حفظ ذخائر ملی، ایجاد اشتغال، تولید کار و صعود از خط فقر به سوی رفاه عمومی. بیست و پنج بهمن آرمان نیست، واقعیت تکامل انقلاب ماست.

می دانم مادربزرگ. می خواهی بازهم یشمارم. نه مادربزرگ ناامید نیستم. مأیوس نیستم. چرا مأیوس باشم؟ هنوز جان در بدن دارم و نفس می کشم. خواهرزاده هایم از غرب و برادرها و برادرزاده هایم از شرق تهران حرکت کرده اند. مادرم عصا زنان از جنوب تهران می آید. تقریبا همسن و سال شماست، ولی خیلی پیر و شکسته است. گفتم نیایید مادر، ولی قبول نکرد. گفت مگر مرده ام؟ چه ام مگر؟ پنجاه ساله که مسافر این راهم. بی عبا و باعبا مگر فرق دارند باهم؟ قبول نکرد. نگران چشمهایش هستم که تازه عمل کرده. اگر گاز اشک آور یزنند، اگر با باتوم بکوبند فرق سرش؟ اینها و ملاحظه؟ اینها و مروت؟ این ها دیوانه قدرتند. جنون گرفته اند. هار شده اند. البته تقصیر اینها نیست. دلارهای نفتی ناقل بیماری جنون، هاری و قدرت است. مادربزرگ، مگر در پارک لاله، مادران صلح را نزدند؟ این ها می کشند. هانطور که هاله را کشتند. دیدی چه مظلومانه مرد هاله سحابی؟ چه غریبانه بود مراسم دفن عزت سحابی.

دلداری ام می دهی مادربزرگ؟ نه، نگران نباش. منم چهل ساله که مسافر این راهم. اسم مادرم؟ اسم مادرم زهراست. آره من هم فرزند زهرا و از سلاله پیامبرم. باشه، بریم مادربزرگ. بریم که امروز روز باشکوهی است. مثل یک جشن پرشکوه. ترنم آهنگ تکامل جان ها را به جنبش درآورده است. و جشنی است همچون جشن غدیر. عید است چون عید غدیر. حاجیان همه آمده اند. امت اسلام در غدیر خم بهم پیوسته و رسول خدا در بلندای امت خویش ایستاده و می گوید امروز دین را تکمیل کردم. امروز روز تکامل است. و کسی از بلندای تاریخ خونین انقلاب اسلامی ندایی سر داده است: بیست و پنج بهمن روز تکمیل انقلاب بیست و دوم بهمن است. یریم مادربزرگ. بریم به جشن پرشکوه تکامل بپیوندیم.


13 پاسخ به “مصلحت امت اسلام و خطر دشمن خارجی همه بهانه است”

  1. آرش گفت:

    بخدا دیگه اینا از پرروویی نوبرن باید یه واژه نو واسشون بسازیم بجای پررو
    رای مردم رو دزدیدن
    زدن بچه های مردم رو کشتن
    با چاقو و قمه و اسلحه سرد و گرم یه عالمه سپاهی و بسیجی ریختن سر مردم کتکشون زدن
    جونای مردم رو کردن تو زندان
    همه مخالفین رو خفه کردن
    باز می گن بیا رای بده
    واقعن مردم رو خر فرض می کنن یا خودشون خرن؟!!!!!

  2. ناشناس گفت:

    سایت کاملا منفعل شده است.چرا در مورد روز جمعه اطلاع رسانی نمی کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  3. ناشناس گفت:

    دلمان چنین کباب کردی آری ظلم بود تا بود برادر!
    کسانی که میخواهند در انتخابات کاندید شوند باید سینه ها چاک دهند در نوکری احمدی شاید و شاید مقبول حضرات بیفتند و تایید صلاحیت شوند ان اقا هم راه ندارد چون این از ما بهتران را که عملا مفتضح و شکست خورده خاص و عام و همه تاریخ است و حیله های او و اصحاب رانت و اختلاس اش در بازی اعداد و دروغ و امار بی پایه فقط برای سبقت گرفت است که دست پیش بگیرد که عقب نیفتد- مثل ثمر و فیروزه- تمام تاریخ معاویه ها هم همینطور است- داد و فریاد که حسین ع خروج بر امام واجب الاطاعة کرده!!! اصلا امان نمیدهند که کسی بگوید این واجب الاطاعتی اقا به کدام دلیل قرانی و روائی است- تمام شعارهای احمدی و اعوانش از همین دست پیش گرفتن ها بود وقتی که باذن خدا سقوط کند فقط آه و آهی بلند و حسرت بر دل تاریخ و دلهای خسته و با شرف باقی میماند که چگونه فریب داد و اموال را تقسیم کرد- مگر مولا علی ع دستش چلاق بود که لباسهای غنائم یمن را تقسیم کند و دل سربازان اسلام را بنفع خود بدست اورد ولی او چنین حقی در خود نمیدید و گفت باید به مدینه رویم و کنار همه مسلمین تقسیم صورت گیرد- خوب اگر یارانه ها ملک پدرت است دیگر چرا اذن میگیری که بعضی اجازه!!!! دهند تا تو حق انها را قطع کنی- صغری و کبری تو غلط است و منطق حامیان تو! برهان شریف خلف تمام اعمال تو را محکوم میکند- بلی اگر او را کنار بزنند تف سر بالاست!!! خوب اقا چرا خودت را وام دار و گروگان این شخص و اتباع رانت خوارش کردی- مگر عثمان چطور از بین رفت ایا قوم او یعنی معاویه و بنی امیه که تمام مناصب و رانت ها را از قبل او بدست اورده بودند او را کمک کردند؟؟!!
    رای دهیم به حامیان اختلاس کنندگان چند هزار ملیاردی؟؟؟ دیگر ضد اخلاقی ها و ناجوانمردی ها و زورگوئی ها و تعدی به خانه های مؤمنین پیش کش شما!
    والله عجیب تر از این در تاریخ نبوده!

  4. سرباز مير حسين گفت:

    الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد
    يا حسين مير حسين …

  5. سبز گفت:

    خدایا ما را کمک کن تا این نا اهلان که با نام تو و با دین تو بر مردم ما شکنجه روا می دارند و ظلم جور و سرکوب می کنند را به پا ئین بکشیم

  6. صابر قوامی گفت:

    صحنه : کلاس درس

    معلم : چه کسی میتواند فعل رأی دادن را صرف کند؟

    همه دانش آموزان دست خود را بلند میکنند

    معلم خطاب به یکی از آنها : تو بگو

    دانش آموز :

    من رأی نمی دهم
    تو رأی نمی دهی
    او رأی نمی دهد
    ما رأی نمی دهیم
    شما رأی نمی دهید
    آنها رأی نمی دهند

    و در حالیکه عکسی از آقایان خامنه ای٫ احمدی نژاد و مصباح بیرون می آورد ٫

    ایشان رأی میدهند

    معلم در حالیکه لبخند رضایت آمیزی به لب دارد :

    احسنت ٫ آفرین ٫ صد آفرین

    و همه ی دانش آموزان با هم تکرار می کنند:

    من رأی نمی دهم ٫ تو رأی نمی دهی ٫ او رأی نمی دهد …

  7. ناشناس گفت:

    جواب همه نامردی های روسیه باشه روز جمعه. یک روز حصر خانگی تمام ملت ایران.

  8. عبید سن خوزانی گفت:

    هرکه می خواهد در انتخابات شرکت کند، البته آزاد است و کسی مزاحم او نخواهد شد. ما مثل انحصار طلبان نیستیم که بگوییم حزب فقط حزب الله هرکس هرعقیده داشته باشد برای ما محترم است. همین انتظار را نیز از طرف مقابل به ویژه دولت و حاکمیت داریم. به آنها یاد آوری میکنم که شما نماینده تمام ملت ایران هستید نه فقط مسلمانان، مسلمانان شیعه، ذوب شدگان در ولایت فقیه. خیر تمام ایرانیان. حتی ایرانیان مخالف ایرانیان خارج از دین ایرانیان بدون دین.
    من شخصا معتقدم شرکت در انتخابات از نظر هر ایرانی غیرتمندی که شاهد فجایع پس از انتخابات 88 بود خیانت است به خون آن جوانان گلگون کفن. باید که کشته شدن آنها نتیجه ای برای ما مردم داشته باشد. اینها باید با منطق و مدرک به ما پاسخ میدادند نه گلوله هایی که با پول خودمان برای دفاع از این مملکت خریداری شده بود. حکومت شاه هرگز اینگونه به روی مردمش اسلحه نکشید و در یک حادثه اینهم از مردم را به قتل نرساند. از آنجا که اینها عده ای قاتل هستند که اهمیتی به مردم نمی دهند من آنها را غاصب و بدون پشتیبانی ملت میدانم و هرگز در انتخابات آنها شرکت نمی کنم و به همه علاقمندان به انسانیت و آزادی و حقوق بشر نیز توصیه می کنم این انتخابات را “تحریم” کنند و هرگز در روز دوازده اسفند قدم به کوچه ها و خیابانها نگذارند. ما باید به این رژیم حالی کنیم که حرف اول را ما میزنیم و ملت در راس امور است و حکومت و دولت و تمام سردمداران بخصوص رهبر باید در خدمت ما و برای ما باشد و اگر احساس کرد مطلوب ما نیست با زبان خوش و دواطلبانه خود را کنار بکشد پیش از آنکه به سرنوشت زین العابدین علی، عبدالله یمنی و مبارک و معمر قذافی دچار شود.
    در ضمن به آگاهی مردم می رسانم که تحریم انتخابات یا عدم شرکت در انتخابات حق طبیعی ماست و هیچ قانونی نداریم که براساس آن بتوان کسانی را که انتخابات را تحریم کرده و یا نمی خواهند درآن شرکت کنند، بتوانند متهم کنند. اگر کاری علیه مردم بکنند مثل تمام کارهای این بی قانونان و قانون شکنان عملی است غیر قانونی و میتوان آنها را به دادگاههای بین المللی کشاند و مورد محاکمه قرار داد. من به این رهبران و سردمداران اخطار می کنم فکر نکیند که همیشه در به این پاشنه خواهد گردید. روزی را مجسم کنید که یک تابلو با شماره ای هفت هشت رقمی روی سینه تان خورده و عکستان در نشریات چاپ شده و از ستم دیدگان درخواست شده است که هرکس از این شخصی که تصویر او در این صفحه ملاحظه میشود شکایتی دارد به دادگاه ملی مراجعه و از این متهم به جنایت علیه بشریت شکایت خود را تسلیم کند.
    روز انتخابات با خانه نشینی به این رژیم غیر مردمی نه می گوییم و مچ آنها را در دیدگاه بین المللی باز می کنیم که ثابت شود آنها تنها با اتکاء به سرنیزه ها حکومت می کنند نه رضا و رغبت و موافقت مردم. ما به غاضبین قدرت نه می گوییم.
    شایع شده است که اگر مردم از انتخابات استقبال نکنند و رای ندهند آمریکا به ایران حمله خواهد کرد. این شایعه ایست بسیار نادرست و دروغ و کسانی که میخواهند مردم را بترسانند و آنها را به چای صندوق های رای بکشانند این شایعات را ساخته اند. گولشان را نخورید. قدرت ما مردم ازهمه سازمانها و نهادها و از همه افرادی که بر سر کار هستند بیشتر است.
    دوازه اسفند روز خانه نشینی و نه به این رژیم است.

  9. اسفراینی گفت:

    متن بسیار زیبا و تاثیر گذاری بود، حال و هوای من در 25 بهمن چیزی شبیه به آنچه بود که در نوشته شرح داده شد.

    به امید ایرانی آباد و آزاد
    یا حسین میرحسین

  10. پایداری سبز @ @ گفت:

    پایداری سبز @ @ لطفا خبر بدید به من که اوضاع چطوره خدای نکرده اتفاقی که نیافتاده

  11. ناشناس گفت:

    من رای نمی دهم تو رای نمی دهی ما رای نمی دهیم پس کی رای میده

  12. حسن گفت:

    با سلام
    می خواستم بدانم چگونه می توان با سخنگوی محترم شورای هماهنگی راه سبز امید مکاتبه نمود
    با تشکر
    کلمه: شما می توانید با نشانی الکترونیکی ایشان تماس بگیرید: Dabirkhaneh@rahesabzeomid.net

  13. ناشناس گفت:

    نظام‌های دیکتاتوری و به‌ویژه استبداد دینی به جای امید بر ترس بنا شده‌اند. مردم تنها بر اساس ترس است که آزادی‌های خود را واگذار می‌کنند و نظام‌های استبدادی این را به خوبی می‌دانند. دستگاه‌های نظامی، امنیتی، قضایی، تبلیغاتی و آموزشی این رژیم‌ها بر القا و درونی کردن ترس بنیان گذاشته شده‌اند. آنها بیشتر بر روی ایجاد ترس و هراس از چه چیزهایی کار می‌کنند؟
    1)ترس از «فحشا و ابتذال و شیوع هرزگی»
    2)ترس از تجزیهٔ کشور
    3)ترس از بیگانه
    4)ترس از هرج و مرج
    موضوع هر چهار ترس امور موهومی هستند که دستگاه تبلیغاتی حکومت تلاش می‌کند آنها را واقعی جلوه دهد. نه ایران، و نه سوریه و عراق در حال تجزیه بوده‌اند (عراق در اوج جنگ‌های فرقه‌ای سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ تجزیه نشد)، نه بیگانگان قصد چپاول کردن ایران را دارند و اگر گروه‌هایی در دنیا هستند که چنین مقاصدی دارند به همهٔ عالم بلکه کشور خود نیز به همین دید نگاه می‌کنند و حاکمان امروز ایران بخشی از آنها هستند؛ نه فروپاشی یک نظام سیاسی به هرج و مرج می‌انجامد (نگاه کنید به ایران سال ۵۷ و مصر و تونس و لیبی در سال ۲۰۱۱)؛ و نه جامعهٔ بدون دیکتاتوری به ورطهٔ ابتذال و هرزگی می‌افتد. بلکه موضوع بر عکس است. جامعهٔ استبدادی با سرعت بیشتری سقوط می‌کند.