چکیده : مرام و منشی که حتی از این قشر دیدم مرا در اندیشه فرو برد. امروز دیگر احساس تنهایی نمی کنم. همدلانی ناپیدا به وسعت یک اقیانوس دارم. جریان آهسته رود، اما پیشرو، بدون تلاطم و بدون طغیان مرا در خود گرم می کند. صدای سروش را نه تنها در قشر تحصیل کرده بلکه از قلب همه مردم شهر می شنوم. تپش حادثه در بندی او، صدای نهفته مردم شده است. پویائیش را در دانشجویان، مهربانی اش را در قشر ضعیف جامعه و احساس مسئولیتش را در اساتید به یادگار گذاشت. آرامشی پس از دیروز، برایم ارمغان امروز و فرداهاست. خدایا از تو سپاسگزارم و تمنای آزادی همه عزیزان دربند را دارم.
کامیلا قلی پور
امروز طبق هماهنگی قبلی رفتگر محله مان آمد تا مقداری از ضایعات ساختمانی دم در خانه مان را ببرد. وقتی آمد، برای خسته نباشید مقداری وجه نقد به او دادم. او مشغول کار شد و در حین کار با من نیز صحبت می کرد. از همسرم پرسید. مرتباً تعریف می کرد که چنان مرد خوبی است و چنین است… و هِی سراغ او را می گرفت و طالب سلام علیک با او بود. وقتی متوجه شد که همسرم زندانی سیاسی است به شدت متأثر شد و آه کشید و از خاطره اش با همسرم صحبت کرد. کارش که تمام شد خداحافظی کرد و رفت. پس از 2 ساعت به خانه مان بازگشت و با اصرار سعی در پس دادن پول داشت. می گفت خوب نیست که آقای سروش در زندان باشد و من برای کمی کار از خانواده اش پول بگیرم و اظهار تأسف و شرمندگی می کرد.
قبلاً پیش خودم فکر می کردم آیا مردم منجمد شده اند و در بند بودن یک استاد متشخص متعهد آن هم به جرم اندیشه سیاسی، برایشان مهم نیست؟ مرام و منشی که حتی از این قشر دیدم مرا در اندیشه فرو برد. امروز دیگر احساس تنهایی نمی کنم. همدلانی ناپیدا به وسعت یک اقیانوس دارم. جریان آهسته رود، اما پیشرو، بدون تلاطم و بدون طغیان مرا در خود گرم می کند. صدای سروش را نه تنها در قشر تحصیل کرده بلکه از قلب همه مردم شهر می شنوم. تپش حادثه در بندی او، صدای نهفته مردم شده است. پویائیش را در دانشجویان، مهربانی اش را در قشر ضعیف جامعه و احساس مسئولیتش را در اساتید به یادگار گذاشت. آرامشی پس از دیروز، برایم ارمغان امروز و فرداهاست. خدایا از تو سپاسگزارم و تمنای آزادی همه عزیزان دربند را دارم.
همسر علی اکبر سروش، زندانی سیاسی زندان متی کلای شهرستان بابل