چکیده : می دانم یک روزی می آید که دیگه " حرف زور " نمی ماند. آن روز شاید امروز است، اگر همت کنیم امروز. در یک بهمن برفی که می خواهیم یک بار دیگر " بهار انقلاب" مان را در آن ببینیم. امروز باز می خواهیم به یاد آن روزها که همه شهر را سبز کرده بودیم با حضورمان به خیابان ها بیاییم. باز هم بگوییم " با تو اییم تا آخر خط برای ایران دلتنگ" بگویمدت که " ناجی ایران زمین باش".
باز ندای تکبیر بود که طنین افکنده شد در میان کوچه هایمان. بام های خانه هایمان ” الله اکبر” گویان شدند مثل همان وقت ها که فقط “خدایمان بزرگترین” بود.
میرآمد و می خواستیم وطن را بسپاریم به دست همان ” مرد مردستان” کسی که “به باد نمیده مملکت رو با غرورش”.
آریای جوان یکی از میلیون ها ایرانی سبز است که می خواست و می خواهد میرحسین ” ناجی ایران زمین ” باشد برای ایرانی که این روزها دلش ” تنگ تر” از همیشه است. دل تنگ همه فرزندانش که این روزها در زندان و حصرند.
دل تنگ میردر بند است کسی که صدای ما بود از ” تنگ” بودن حصارهایمان می گفت و می دانست که ما می خواهیم به ” آزادی و بزرگی” برگردیم.
دل هایمان این روزها دلتنگ همه “حرفهایت” است. دلتنگ همان ” شال سبزت” که نوید سبزی همه سرزمینم را داشت.
می دانم یک روزی می آید که دیگه ” حرف زور ” نمی ماند. آن روز شاید امروز است، اگر همت کنیم امروز. در یک بهمن برفی که می خواهیم یک بار دیگر ” بهار انقلاب” مان را در آن ببینیم.
امروز باز می خواهیم به یاد آن روزها که همه شهر را سبز کرده بودیم با حضورمان به خیابان ها بیاییم. باز هم بگوییم ” با تو اییم تا آخر خط برای ایران دلتنگ” بگویمدت که ” ناجی ایران زمین باش”