چکیده : میرحسین، دیکتاتوری تنها حکومت بر تن ها نیست. دیکتاتور تن و مغز انسانها را با هم می خواهد. برایش کافی نیست که تن ها را زندانی کند و بدن ها را سانسور، می خواهد همه شبیه او شوند. نیک می داند بهترین بندگان، دیکتاتورهای کوچکی هستند که جهان را چون او تفسیر می کنند
پس از او هيچ سپاهى از آسمان بر قوم اش فرود نياورديم، پیش از او هم نفرستاده بوديم
تنها يك فرياد بود و بس و بناگاه همه سرد بر جاى فسردند…
میرحسین، دیکتاتوری تنها حکومت بر تن ها نیست. دیکتاتور تن و مغز انسانها را با هم می خواهد. برایش کافی نیست که تن ها را زندانی کند و بدن ها را سانسور، می خواهد همه شبیه او شوند. نیک می داند بهترین بندگان، دیکتاتورهای کوچکی هستند که جهان را چون او تفسیر می کنند…
امید که بمیرد انسان ها هم زنده زنده می میرند و همه جا یخ می زند… زمستان است میرحسین… حکومت شما نه حکومت بر تن ها، نه مغزها، از جنس حکومت بر قلب هاست…
«آمدید بالای سرم. یخ زده بودم. برف، جای آخرین قدمهام را پرمیکرد و انگار همیشه میبارید.
گفتم: تمام شد؟
گفتید: تمام شد. خواستم انگشتهام را باز کنم، دانه را نشانتان بدهم و بگویم تمام نشده، پس این؟ اما دستهام یخ زده بود. لبخند زدید. گفتید: تمام شد. از دور صدای کف زدن آدمها میآمد. چشمهاتان را بستید و نفسی عمیق کشیدید.
نفس من اما مثل پلکهام منجمد شده بود. گفتم: اینهمه راه را آمدم و آخر توی برفها گیر کردم. بنا بود تا بهار بروم. چیزی نمانده.
گفتید: میروی.
گفتم: من یخ زدم، مرده ام، چطور میشود؟
گفتید: تو هم که نروی، بهار خودش میآید. بهار که بیاید زنده میشوی.
گفتم: پس تمام نشده.
گفتید: چرا شده. خواستم با تعجب نگاهتان کنم، نشد.
گفتید: گوش کن. صدای دستزدن آدمها را میشنوی؟ بعد از برفها سه تا نقطه گذاشتهام. همهی این آدمها با دیدن آن نقطهها تا بهار صبر میکنند. وقتی که بهار بیاید این دانه سبز میشود. تو درون این دانه باز زندگی میکنی.
گفتم: این را نوشتید؟
گفتید: نه.
گفتم: چرا؟ اگر نفهمند چه؟ اگر در ذهنشان اینجا همیشه برف بیاید؟
گفتید: دیگر دیر شده سالها بعد، باز آمدید بالای سرم. روی موهاتان انگار برف نشسته بود. رفتید صفحهی آخر. آنجا که سه تا نقطه گذاشتهبودید. دانهی توی دستم یخ زده بود. بهار نیامده بود. برف میآمد هنوز…»
برای مشاهده در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید.
برای مشاهده در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید.