چکیده : ما داریم به انسانهای دیگری تبدیل می شویم، این رنج دارد بزرگ می شود و ذره ذره بدون اینکه متوجه باشیم تغییرمان می دهد. میرحسین، دیکتاتورها از حکایت نسل ها غافلند. نمی دانند در این سرزمین دهه شصتی ها و هفتادی هایی زندگی می کنند که داستان پر سوز مشترکی دارند و حرف همدیگر را خوب می فهمند.
شما را به خدا بی صدا اشک نریزید میرحسین…
می گویند عشق در خاموشی گر می گیرد و از درون انسان را تغییر می دهد… دستانم را از پنجره بیرون آورده ام و در این عصر برفی تهران در هوا می رقصانم. تهران برف گرفته چون عروسی زیباست. لبخندی بر لب دارم تا که اشکی بی بهانه و بی بغض می آید و میان خنده هی این گلو را فشار می دهد. میرحسین، نمی خواهم گریه کنم تنها می خواهم بی صدا اشک بریزم و شهر برف گرفته زیبا را تماشا کنم… امان از حکایت این دیوارها و این اشک هایی که این روزها بی بهانه می آیند…
ما داریم به انسانهای دیگری تبدیل می شویم، این رنج دارد بزرگ می شود و ذره ذره بدون اینکه متوجه باشیم تغییرمان می دهد. میرحسین، دیکتاتورها از حکایت نسل ها غافلند. نمی دانند در این سرزمین دهه شصتی ها و هفتادی هایی زندگی می کنند که داستان پر سوز مشترکی دارند و حرف همدیگر را خوب می فهمند.
هنوز نمی دانند جنبش سبز “کار بزرگ” نسل ماست، تاریخ زندگی ماست. فرعون ها هیچ گاه صدای این گریه های بی صدای مردمان را نمی شنوند” فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت و مردم آن را طبقه طبقه ساخت طبقهاى از آنان را زبون مىداشت پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را [براى بهره كشى] زنده بر جاى مىگذاشت كه وى از فسادكاران بود”.
نمی دانند این بغض جایی بر ضد خود تبدیل می شود، روزی که دیگر نه در اشک های گاه و بی گاه که در فریاد جوانه خواهند زد…
