شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.
» کاریکاتوریستی که روز عاشورا هم زخمی شد هم زندانی؛

» گلوله ساچمه ای درست بین چشمانم شلیک شد؛ نگرانم

سه‌شنبه, 20 دسامبر, 2011

چکیده : برخورد تمام نيروهاي دولتي مقابل مردم در روز عاشورا وحشيانه ترين برخورد هايي بود كه به عمرم ديده بودم؛ فكرش را بكنيد هنگامي كه مرا با آن صورت خون آلود به خيابان آوردند و وقتي لباس سبز تنم ديدند، همگي شان به سمتم حمله كردند؛ قسم مي خورم حتي اغراق هم نكنم نه فقط مرا، كه باقي معترضين بازداشتي را به قصد كشت می زدند. از مشت و لگد و كابل و ميل گرد و باتوم برقي گرفته تا همان سنگ هاي معترضين بود كه به گردن به بالا مي زدند. وقتي مورد اصابت باتوم برقي قرار گرفتم انگار گوشت تنم آب شد و زمين افتادم، پاهايم را گرفته بودند و به سمت پليس رو زمين مي كشيدنم و بقيه شان با سنگ و باتوم به سرم ميزدند که در سی تی اسکن هم شکستگی چند جای سرم را می توانید ببینید. با دست هايم گيجگاهم را گرفته بودم تا نميرم. اين تصوير را هيچ وقت فراموش نمي كنم كه يكي شان با حالت غير عادي اي عربده زنان گردنم را گرفت و با سنگ به سرم مي كوباند و میگفت کجاست رهبر سبزت. پشت سرم از چهار ناحیه شکست، زانوي پا و انگشتان دستم هم مو برداشت.


مسیح علی نژاد

شهرام خرام یکی از کاریکاتوریست های جوان ایرانی که در راهپیمایی عاشورای ۸۸ ابتدا گلوله ای ساچمه ای به پیشانی اش شلیک و سپس زندانی شده بود پس از گذشت دو سال از آنچه بر وی و همبندانش گذشت سخن گفته و معتقد است هنوز جوانان زیادی در ایران هستند که به دلایل مختلف نمی توانند در مورد آسیب هایی که دیده اند سخن بگویند.
گزارشگران بدون مرز تایید می کند که نام این کاریکاتوریست جز بازداشت شدگان عاشورا بود اما ظاهرا در آن مقطع زمانی خانواده وی به هر دلیلی مایل به اطلاع رسانی نبوده اند و این اتفاقی است که برای بسیاری از شهروندان معمولی نیز رخ داد که پس از آسیب دیدن، زندانی شدن و به خصوص پس از زخمی شدن در حوادث پس از انتخابات سکوت کرده اند.
به عنوان نمونه یکی از زخمی های انتخابات مرد میانسالی است که در داخل ایران زندگی می کند و خانواده اش مایل هستند نام شان محفوظ باقی بماند. او پس از اصابت گلوله ساچمه ای دچار نابینایی کامل یک چشم شده است. نزدیکان این مجروح انتخاباتی می گویند چشم دیگر این شهروند ایرانی تنها پنج در صد بینایی دارد که با توجه به نابینایی کامل چشم دیگر، وی قادر به انجام کارهای خود نیست.
نزدیکان وی می گویند: اطلاع رسانی و مصاحبه در این زمینه ممکن است هم زندگی فرزند جوان این مرد را ناامن کند و هم ممکن است آرامش خود این زخمی انتخابات را به هم بزند. آنها می گویند ترجیح می دهیم در سکوت و فارغ از سر و صدای رسانه ای حداقل از آرامش نسبی برخوردار باشیم چون زندگی برای انسانی که تاکنون از بینایی برخوردار بوده و ناگهان بینایی اش را از دست داده به خودی خود رنج ها و سختی هایی دارد که این خانواده توانایی روبرو شدن با مشکلات جدید را نخواهند داشت.
اینک شهرام خرام کاریکاتوریست جوانی که سابقه ی همکاری با چند روزنامه را در پرونده کاری خود دارد می گوید برای درمان به ناگزیر ایران را ترک کرده است و در ترکیه منتظر است تا پس از روشن شدن تکلیف اقامت اش نسبت به درمان اقدام کند.
پزشک جراحی که پیش از این در پاریس محمد داوود آبادی یکی دیگر از مجروحان راهپیمایی ۳۰ خرداد را جراحی کرده بود نیز معتقد است برخی از این ساچمه ها در صورتی که در بدن بیمار جابجا شوند امکان خطر جدی است و در موارد دیگری که این ساچمه ها در نقاط حساس بدن نباشند، پزشکان نیز دست به ساچمه ها نمی زنند.
محمد(فرهادی) یگانه یکی دیگر از مجروحان حوادث پس از انتخابات که پس از دو سال سکوت خود را شکسته و از رنج هایش گفته بود، اینک در تاریخ ۲۳ دسامبر برای چندمین بار در بیمارستانی در یکی از شهرهای سوئد تحت عمل جراحی قرار خواهد گرفت تا پزشکان بتوانند چند گلوله ساچمه ای را از گوش او خارج کنند.
علیرضا صبوری یکی دیگر از جوانان معترض بود که او پس از مجروح شدن در راهپیمایی ۲۵ خرداد ناگزیر شد به آمریکا پناهنده شود اما پس از دو سال در غربت جانش را از دست داد.
اینک پای صحبت شهرام خرم کاریکاتوریست جوان ایرانی می نشینیم تا او نیز پس از گذشت دو سال بخشی از آنچه بر خود او و شهروندان معترض در راهپیمایی های پس از انتخابات ۸۸ گذشت را باز گو کند.

به گزارش کلمه متن کامل این گفتگو به شرح زیر است:
وقتی از سازمان گزارشگران بدون مرز تحقیق کردم تایید کردند که نام شما به عنوان یکی از کاریکاتوریست هایی که در روز عاشورا دستگیر شده بود در لیست شان بود اما ظاهرا خانواده شما در آن شرایط سکوت کرده بودند ممکن هست خودتان توضیح بدید روزعاشورا کجابودید و دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

هم خانواده و هم يكسري از همكاران هر چند اشتباه، ولي حق داشتند که سکوت کنند.

البته دوستان و همکاران شما پس از آزادی عکس ها و خبر آزادی را منتشر کردند و برخی از همکاران شما از داخل ایران به ما گفته بودند که شما آسیب هم دیده اید.
بله. ولی سکوت خانواده ها تا اندازه ای قابل درک است. در پاسخ به سوال تان در مورد روز عاشورا باید بگویم آن روز در خيابان آزادي بين تقاطع نواب و رودكي همراه با راهپيمايان معترض بودم، بعد از چند ساعت كه درگيري ها به اوج رسيده بود، تير خوردم؛ گلوله درست بين چشمانم به پيشاني ام اصابت كرد. در صف جلوي معترضين بودم و شاید هم كاور سبز و قد بلندم بود كه مرا متمايز كرده و شايد مزيد بر علت اينكه به سمت من هم نشانه گرفته بودند. با شروع تيراندازي همه به خانه هاي اطراف پناه بردند. بدون جزئيات و خلاصه وار باید بگویم چند دقيقه بعد كه به كمك چند نفر به پشت بام خانه اي پناه برده بوديم، به آن خانه حمله كردند و با خونريزي و حالي كه داشتم بازداشتم كردند.

كساني كه شليك كردند از نيروهاي پليس بودند يا لباس شخصي؟
شليك را مطمئن نيستم كه از طرف ضد شورشي ها بود يا لباس شخصي ها، چون همه شان يك طرف بودند.

دقيقا” چه كساني در آن روز بيشتر با شما و مردم برخورد كردند؟
برخورد تمام نيروهاي دولتي مقابل مردم در روز عاشورا وحشيانه ترين برخورد هايي بود كه به عمرم ديده بودم؛ فكرش را بكنيد هنگامي كه مرا با آن صورت خون آلود به خيابان آوردند و وقتي لباس سبز تنم ديدند، همگي شان به سمتم حمله كردند؛ قسم مي خورم حتي اغراق هم نكنم نه فقط مرا، كه باقي معترضين بازداشتي را به قصد كشت می زدند. از مشت و لگد و كابل و ميل گرد و باتوم برقي گرفته تا همان سنگ هاي معترضين بود كه به گردن به بالا مي زدند. وقتي مورد اصابت باتوم برقي قرار گرفتم انگار گوشت تنم آب شد و زمين افتادم، پاهايم را گرفته بودند و به سمت پليس رو زمين مي كشيدنم و بقيه شان با سنگ و باتوم به سرم ميزدند که در سی تی اسکن هم شکستگی چند جای سرم را می توانید ببینید. با دست هايم گيجگاهم را گرفته بودم تا نميرم. اين تصوير را هيچ وقت فراموش نمي كنم كه يكي شان با حالت غير عادي اي عربده زنان گردنم را گرفت و با سنگ به سرم مي كوباند و میگفت کجاست رهبر سبزت. پشت سرم از چهار ناحیه شکست، زانوي پا و انگشتان دستم هم مو برداشت.

درباره ي كساني كه از نزديك ديديد با آن ها چه برخورد هایی صورت گرفت؟

از بسيج كه تحويل پليس ضد شورش داده شدم، بيش از هر زمان و بيش از هر دردي احساس ضعف داشتم؛ عذر مي خواهم تف كه مي انداختم خون از دهانم خارج مي شد و آن لحظه آدم فکر می کند آخرين لحظات زندگی اش است. اين كه ميخواهم بگويم را فقط خدا شاهد است و كساني كه در حياط پليس راهنمايي و رانندگي سر خيابان رودكي در آزادي بودند كه بعد از عاشورا دورش را به جاي نرده ديوار كشيدند؛ سربازهاي ضد شورشي را ديدم كه ده ها نفر مثل من تیرخورده و زخمی را در تونل هايي كه از خودشان تشكيل ميشد هر جوري كه بلد بودند ميزدند و فحاشی میکردند. اين بار همان ها كه نه عرب بودند و نه از كشور ديگري، ريختند سرم، در تمام اين مدت گلوله اي كه در سر داشتم را فراموش كرده بودم و فقط احساس ضعف داشتم و چشمانم سياهي مي رفت، نه فقط من كه خيلي هايي كه در آن حياط بودند.

بعد از دستگيري به كجا منتقلتان كردند؟ آيا براي مداوا بيمارستان بردنتان؟

با تحمل آن سرماي دي ماه و خونريزي مان تا غروب در همان حياط بوديم و بعد به زيرزمين آنجا بردنمان. دو نفر دنده هايشان شكسته بود، چند نفرمان تير خورده بوديم، به عمرم همچنين تصوير يك جماعت خون آلود را فقط در عكس هاي رسومات قمه زني ديده بودم و هنوز كه هنوزه باورم نمي شود كه در چنين محيطي زنده مانده بودم، شش نفرمان كه اوضاع وخيم تري نسبت به بقيه داشتيم و مجروح به گلوله بوديم را با آمبولانس به بيمارستان امام سجاد كه براي ناجا بود انتقال دادند.

در بیمارستان رسیدگی چگونه بود؟

از پرسنل و سربازهايي كه بالا سرمان بودند، يك ليوان آب خواستيم که آن را هم دريغ كردند و فقط از سرمان عكس سي تي اسكن گرفتند و سرم بهمان وصل کردند. وقتي متوجه گلوله ها در بدن و سرمان شدند، عصباني با كساني كه ما را آنجا برده بودند كمي بحث و جدال كردند و در نهايت مسئوليتمان را قبول نكردند و با همان وضع با آمبولانس ما را به بهداري فاتب (فرماندهي انتظامي تهران بزرگ) بردند. دكترهاي آنجا پارگي هاي سرمان را بخيه زدند و آن گلوله و دردش تا به امروز در سرم هست.

خب بعد به کدام زندان و کدام بند منتقل شدید؟

مدت سه روز در سياه چال مانندي كه حدود بيست متر زيرزمين ناحيه “فاتب” بود، در جايي كه نهايتا “دو لوكيشن چهل متري جمعا” حدود هشتاد متر داشت، بالای صد ها نفر بازداشت شده گان روز عاشورا را یک جا جمع کردند و درهم می لولیدیم. با بسیاری از همان بازداشتي ها كه همه از فرهيختگان بودند، از طریق فیس بوک و دیگر راه های ارتباطی هنوز هم در ارتباطم و همه ي آن ها شاهدند و در عجبم چرا تا به امروز کمترین صحبتي از آن زيرزمين شده است…

یعنی سه روز اول شما در آن زیر زمین نگهداری شدید و بعد به زندان منتقل شدید؟

بله. در همان سه روز به خاطر فشردگي جمعيت نوبتي مي خوابيديم و بقيه سرپا مي ايستادند خيلي ها وضعيت جسماني من و حتي بدتر از من را داشتند. سه روز شاید نزدیک به پانصد ششصد نفر مرد، از سن نوجوان گرفته تا پيرمرد هفتاد و دو ساله با انگشت هاي شكسته اش كه جلو بسيج در آمده بود و به گفته خودش هنگاميكه انگشت هايش در دست يكی از آنها بود، ازش خواسته بودند حرفش را كه توهين به رهبر بود پس بگيرد، او پس نگرفت و براي درد بيشتر، آرام آرام انگشتانش را شكستند، نيمه هاي شب چهارم بود كه همه مان را با آن بست هاي پلاستيكي به همديگر دستبند زدند و با اتوبوس هاي حمل متهم اسكورت شده به اوين بردنمان. سي روز اول قرنطينه و بازجويي بود كه خيلي ها در آنجا تبرئه و بعدها آزاد شدند سپس منتقل شدیم به بند 350.

بند 350 چه شرايطي داشت؟

من در سلول هفت بودم. البته در بند 350 همگي به جاي كلمه سلول، به خاطر صميميتي كه بين زنداني ها بود از واژه اتاق استفاده مي كرديم، اتاقی كه بيشترين اعدامي هاي بند، آنجا بودند.

شرایط خود بند چگونه است به لحاظ بهداشتی و موارد دیگر؟

شرايط بهداشتي افتضاح بود. در زماني كه عاشورايي ها را وارد بند كرده بودند، هر اتاق بين چهل تا پنجاه نفر پر شده بود. اتاق هايي كه نهايتا” ظرفيت بيست و هفت را داشت. آن نُه سلول طبقه زيرين بند 350 (طبقه زندانيان عقيدتي و سياسي) در آن زمان جمعيت حدود چهارصد و پنجاه نفر را در خود جاي داده بود. اين جمعيت فقط سه توالت داشت كه يكي شان خراب بود و لوله فاضلاب طبقه بالايش كه براي زندانيان مالي بود تركيده بود و فقط از دو توالت مي شد استفاده كرد و سه حمام كه در همان فضاي كوچك بود. آبخوري، محل شستن ظروف غذا خوري و لباس هاي چرك و مسواك و گرفتن وضو برای آن جمعیت، همه و همه در یک سینکِ کوچک با دو شیر آب، در همان چهار ديواري كثيف و كوچك بود.

بازجوها با شما چه برخوردي داشتند و سوالاتشان و جواب هاي شما چه بود؟

راستش اسم بازجويي كه مي آمد تن و بدن همه مان مي لرزيد، يكي از خصوصيات اوين اين بود كه وقتي بلندگو اسمت را صدا ميزد، نميدانستي براي آزادي است، یا براي انتقال بند يا انفرادي و يا تبعيد است. و يا حتي اگر کسی آنجا حكم اعدام داشت براي انتقال به انفرادي و دم اذان صبح به دار آويزاختن هم با شنیدن صدای بلندگو نگران می شد. همه اين ها را به چشم ديدم، از انتقال ناگهاني احمد زيدآبادي به زندان رجايي شهر كه هيچكداممان خبر نداشتيم گرفته تا خبر ناگهاني اعدام محمد عليزماني و آرش رحمانپور كه فقط بيست سال سن داشت و يا اعدامي اي كه اسمش را خواندند و آزاد شد. ولي در قرنطينه معمولا” براي بازجويي صدا ميزدند. من پنج مرتبه بازجويي شدم هر كدام حدود 10 ساعت. من البته مي ترسيدم و همه چيز را انكار مي كردم. در دو بازجويي اول از كتك و تهديد به تجاوز با باتوم گرفته تا بدترين فحاشي ها را تحمل كردم و نه از شجاعت، كه از ترس زير بار اعتراف نرفتم.
اما برخی از زندانیان اوین می گویند در آنجا مثل کهریزک و جاهای ناشناخته شده تر معمولا تهدید به تجاوز، شکنجه و یا برخوردهای تند خیلی کمتر است.
این دروغ محض است اگر بگوییم در بازجویی های اوین برخورد فیزیکی صورت نمی گیرد. نمی گویم همه را می زدند اما با خیلی ها هم تند ترین برخوردها را کردند. خود من هم زمانی که اولین كاريكاتورهايم در روزنامه هاي دوم خردادي اي مثل «مدبر» و «آزاد» كه تعطيلشان كردند به چاپ مي رسيد آن موقع وقتي ديده بودم در آن دادگاه هاي دروغين چه به سر اصلاح طلب ها آورده بودند، خیلی باور نمی کردم. البته از ترس همان سابقه كار با روزنامه هاي دوم خردادي، در بازجویی هایم بیشتر نگران بودم و هيچ سخني از سابقه ي كاري ام در آن روزنامه ها ومطبوعات نياوردم، هر چند در بازجويي هاي آخر، رفتار بازجوها طوري بود كه گويي فهميده بودند که کار روزنامه نگاری کرده بودم و شايد به خاطر همراه بقیه دستگیرشدگان عاشورا تبرئه نشدم و موقت با قرار وثیقه آزادم كردند.

مهم ترين چيزي كه شما را در اين مدت يعني پس از آسيب ديدن در راهپيمايي و آزادي از زندان آزار داد چه بود؟

گلوله ي داخل سرم و آسيب هاي جسمي ام بعد از مدتي هر چند دردناك، جزئي از كالبدم شده بودند. استرس برگشتنم به زندان هم همينطور. البته سخت ترين روزهاي زندگي من درست از همان لحظه اي شروع شد كه بعد از ساعت خاموشي در بند 350، بدون اينكه اسمم را از بلندگو صدا بزنند يكنفر آمد و گفت بدون سروصدا بیا بیرون، آزادي. یعنی بعد از آزادی سختی های بیشتری کشیدم. لحظه قبل از آزاد شدن داشتم كاريكاتور چهره مهرداد اصلاني را در تاريكي مي كشيدم. سر ذوق ترين لحظات زندگيم هم همان چند ثانيه قبل از آزاديم بود، انگشت هايم هنوز كه هنوزه كامل خم نمي شوند و ورمشان مشهود است. با اين حال وقتي در زندان كاريكاتور یک زنداني را مي كشيدم كه معمولا به خاطر دشواري گرفتن قلم در دستم كاريكاتورها خوب از آب در نمي آمد و آن ها با ديدنش مي خنديدند، چنان كيفي تمام وجودم را مي گرفت كه هرگز در اجرای هیچیک از کارهام تجربه نكردم. بيشترين وقت من در زندان صرف كشيدن كاريكاتور زنداني ها بود، ولی باید بگویم به محض اينكه برای آزادي موقتم سراغم آمدند و تا چند روز بعد از آزادی احساس بدی داشتم، به ندرت حرف مي زدم. احساس می کردم جامعه مرا نابود كرد. اكنون كه نگاه ها و لبخندهاي زندانياني كه براي آزادي كشور در اوين به سر مي برند را با نگاه ها و لبخندهاي مردمي مقايسه ميكنم كه در سكوت و خفقان محض كنار هم گاهی به يكديگر خيانت مي كنند، فقط پوچي اي را حس مي كنم شبيه به ادامه ي زندگي علفي هرز.

یعنی از چه چیز جامعه دلخور هستید؟

بيشترين درد من و آسيب ديدگاني كه هنوز با دردهاي روحي و جسمي مان دست و پنجه نرم مي كنيم، بيش از حكومت، همين مردم هست. یعنی خودمان. يادم نمي رود وقتي از ضیا نبوی كه ده سال حكم دارد، پرسيدم تو كه فقط بیست وچهارسال داری چطور ميخواهي با اين همه سال حبس كنار بيایي، در جواب گفت اگر تا آن زمان وضعيت جامعه همينطور بماند، زندان را ترجيح مي دهم. ظلمي كه ملت ما در حق يكديگر مي كنند تا حدود زيادي ربطي به دولت ندارد. درست كه مردم در تظاهرات ها و نهايتا عاشوراي ۸۸ اوج شجاعت و فداكاري را نشان دادند ولي انصافا” چند درصد از همين مردم كه تعدادشان چند برابر موافقان حكومت است از همديگر راضي هستند؟ ببينيد چند درصد مورد ظلم همين تعداد بي شمار مخالف قرار گرفتند؟! اصلا چند درصد از خودشان راضي هستند؟ مگر خودمان فرهنگي از ايران باقي گذاشتيم كه بخواهيم از تغيير حرفي بزنيم؟ ببينيد چند درصد از همين مخالفين در ايران طرفدار ابتذال هستند، از موسيقي و سينماي مبتذل گرفته تا طرز لباس پوشيدن ها و ناهنجاري هاي ديگر درون جامعه كه نمي شود به زبان آورد. به نظر من مردم براي تغيير بايد از مغز استخوانِ روح و روانشان شروع كنند.

خودتان در انتخابات شرکت کرده بودید؟

خير. تا حد دعوا با دوستان بحث مي كرديم كه رأي نبايد داد، ولي بعدتر متوجه شدم همين آراي سبز بود كه دنباله روي هجده تيرها راهي باز كرد براي اعتراضات در سطوح گسترده تر. ولي افسوس كه با سكوت مردم تمامي عشقي كه به جنبش سبز داشتم و دارم تبديل شد به شكي در پشت پرده.

حالا که از ایران خارج شدید احساس می کنید وضعيت بهتری دارید؟
در ايران اتفاقاتي بعد از آزاديم افتاد كه به جز داخل خانه شخصي ام یا بهتر بگویم آتلیه ام، بين مردم بيشتر احساس غربت داشتم. به زندگيِ ساده ترين آدم ها حسادت مي کردم. درباره شرايط اينجا هم اگر چيزهايي كه مي گويم را جاي ديگر بشنوم، يا باورم نمی شود و يا فكر می كنم كه طرف اغراق مي كند و دادي از ته چاه مي زند تا صدايش شنيده شود. ولي اغراق نيست اگر بگويم سرماي سوزان اينجا كه تا بیش از منفيِ بیست درجه خواهد رسيد فشار گلوله در سرم را تشديد مي كند. اغراق نيست اگر بگويم بيماري روحيِ پي تي اس دي را از همان چند روز بعد از آزاديم مبتلا شدم بيماري اي كه با دارو قابل درمان نيست. اغراق نيست اگر بگويم حافظه ام از زماني كه آن ضربات به سرم اصابت كرد چند برابر ضعيف تر شد و فقط يادگارهاي بدترين اتفاقات است كه هر لحظه جلو چشمانم می آید. اغراق نيست اگر بگويم مرض سينوزيت و آسم را كه سالهاست مبتلا هستم با سوزِ سرما و دودِ بخاریِ كومور در خيابان هاي اينجا كه از تهران آلوده ترش کرده را به سختی تحمل مي كنم. هزينه يك اسپري بكلومتازون در اينجا صد لير است. در مذهبي ترين شهر تركيه، شهری شبیه قم مستقر هستم. صبح تا شب و شب تا صبحم در اتاقِ تاريكي در زير زمينِ سرد و نموري مي گذرد كه تاريخ ساختش سال 1986 يعني سال تولدم است و هر روز يك تكه از در و ديوارش به خاطر رطوبتِ شديد و كهنگي مي ريزد و از لوله كشي گاز و شوفاژ هم فاقد است .آب حمامش را با خطر المنتِ لختِ برق در لگن گرم ميكنم. از موش گرفته تا عنكبوت و هر حشره اي كه تا به حال نديديد، خانه هاي اينجا دارند و اين شرايط مختص من نيست و شامل اكثر پناهجوهاست.
اما وقتی هم سلولي هاي دوران اوین را در شهر وان مي بينم كه بسيار سردتر از اينجاست و به خاطر زلزله ي اخير، داخل چادر اسكان دارند، خودم را سرزنش مي كنم و تحمل.

از طرف سازمان های حقوق بشری حمایت می شوید؟

تا اين لحظه نه از UN كه بعد از حدود سه ماه هنوز در نوبت پيش مصاحبه هستم و نه از هيچ سازماني هيچ حمايتي نشدم. چه مالي كه توقع همچنين كمكي را ندارم و چه جهت تسريع پرونده ام. با هر كس و هر جا تماس گرفتم، يا جواب ندادند يا در حرف گفتند كمك مي كنند كه در نتيجه يا فِید مي شدند و يا عملا” هيچ كاري از پيش نبردند. بارها به UN و هر سازمان حقوق بشري اي كه مي شناختم نامه فرستادم كه اگر حرف هايم را باور نداريد، نماينده اي را بفرستيد تا وضعيت و محل زندگي ام را از نزديك مشاهده كنند يا حتي مرا به يك بيمارستان يا مركز درماني اي كه معتمد خودتان باشد مراجعت دهيد تا آن ها وضعيت بيماري هايم را گزارش كنند، كه حتي از اين كار هم دريغ كردند. در ايران بعد از دوران اوين خيلي احساس تنهايي مي كردم ولي اينجا تنهايي فقط برايم يك احساس نيست. شب ها تا صبح بيدار هستم و كل زندگيم در این چهاردیواری به يك لب تاپ و تخت خواب و چند تا كتاب خلاصه مي شود. در سي تي اسكن وقتی متوجه شدم جنس گلوله داخل سرم از سرب است. بیشتر نگران شدم اين فلز نزديك چشمانم است و در صورت حركت به سمت چاله ي چشمي ام نگرانم که بینایی ام را از دست بدهم.