شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.
» فریاد از راستگویان مصلحت‌نشناس آبروبر!

» کجاست میثم تمار؟

شنبه, 10 دسامبر, 2011

چکیده : نامه های محمد نوری‌زاد مو بر تن آدم سیخ می کند. دروغی در سخنانش نیست. حتی اغراقی هم نیست. اگر گاهی هم اغراق به نظر می‌رسد، بیشتر از واکنش مقاومتی ِ ذهن ماست که تحمل سنگینی این حجم از واقعیت‌های تکان‌دهنده و غیرمتعارف را در خود نمی‌بیند. نامه‌های نوری‌زاد تلخ است، زهر است


کلمه – سید مهرداد طباطبایی:

دو سال است که می‌پرسند: این العمار؟! می‌خواهند رفتارهای معاویه‌گون را با صف‌بندی علی و ضد علی توجیه کنند و عمروعاص‌گری‌ها را زیر گرد و خاک آقا آقا گفتن‌ها بپوشانند. اما نگارنده می‌خواهد سؤال را عوض کند تا حقیقت گم نشود. بیایید از خود بپرسیم: این التمار؟

کجاست میثم تمار که تا جان در بدن داشت، حقیقت را رها نکرد؟ کجاست این دلیرمرد شیعه که از علی وعده‌ی شهادت گرفته بود؟ پیرمرد خرمافروشی که از درخت نخل آویزانش کردند تا دست از فاش‌گویی و حق‌طلبی بردارد، اما در آن حال مسیح‌گونه و بر چهارمیخ جور خلیفه‌ی وقت هم آنقدر گفت و گفت تا عاقبت زبانش را بریدند تا از شر حقیقت‌افشانی‌اش راحت شوند.

نامه های محمد نوری‌زاد مو بر تن آدم سیخ می کند. دروغی در سخنانش نیست. حتی اغراقی هم نیست. اگر گاهی هم اغراق به نظر می‌رسد، بیشتر از واکنش مقاومتی ِ ذهن ماست که تحمل سنگینی این حجم از واقعیت‌های تکان‌دهنده و غیرمتعارف را در خود نمی‌بیند. نامه‌های نوری‌زاد تلخ است، زهر است، زهری که یکی از آزادگان این دیار عزم کرده که قطره‌چکانی نه فقط به ایشان که به خورد همه‌ی ما، دهد تا غده‌های سرطانی دروغ و فریب و کینه و دشمنی و حق‌کشی و حقیقت‌گریزی سر باز کند، حرمت‌های تصنعی و حریم‌های ساختگی را کنار بزند و عفونت‌های وحشتناک بیرون بریزد …

قصه فقط قصه‌ی تمار حقیقت‌گوی چهارده قرن قبل نیست. حتی قصه‌ی ابوذر چند سال قبل از آن هم نیست. می‌توان آن را قصه‌ی پادشاه لخت و کودک راستگو هم دید. جز این هم نیست. لباس زهد و تقوا و تزویر و ریا و جلال و جبروتی که وجود ندارد و همه می‌بینند و می‌دانند، اما جرات گفتنش را ندارند: نمی‌خواهند حرامزاده نامیده شوند. خیاطان فریبکار داستان نویسنده‌ی دانمارکی گفته‌اند که فقط حرامزاده‌ها نمی‌توانند لباس را ببینند، و همه می‌بینند که دارند به حرامزادگی متهم می‌شوند. مردم را می‌بینید که ترجیح می‌دهند وجود لباس نامرئی را باور کنند تا متهم نشوند.

اما فریاد از این کودک‌های راستگوی مصلحت‌نشناس آبروبر! همین محمد نوری‌زاد، یا مصطفی تاجزاده یا خیلی‌های دیگر. فریبکاران با اینها چه کنند که حقیقت را به مصلحت نمی‌فروشند و از ترس آبرو، معیشت، موقعیت، زندگی و صدها دلبستگی چون اینها، حقیقتی را که می‌بینند و می‌دانند، پنهان نمی‌کنند. نه فقط خود را گول نمی‌زنند، که راه بازگشت دیگران به دامن راستی و درستی را هم از نو باز می‌کنند.

آری، تلخ است، زهر است، کلمه کلمه‌ی نوشته‌های این مرد غیر قابل تحمل به نظر می‌رسد. شاید حتی نه فقط مخالفان، که همفکران و همراهانش نیز در دل یا در ناخودآگاه بگویند کی جمع می‌شود این سفره‌ی حقایقی که شنیدنشان جز رنج فهم نمی‌افزاید و گفتنشان حاصلی جز هم زدن لجن ندارد…

بگذارید بگوید. بگذارید بخراشد روح ما را و بگوید هرآنچه را که ما جرات گفتنش، بلکه جرات شنیدنش، بلکه جرات فهمیدنش را نداشتیم. اینهمه گوش‌های مردمان را بسته نگه داشتند و کوفی‌وار شمشیر بر سنان کوبیدند و هلهله کردند و فریاد زدند تا صدای حقیقت به گوش نرسد. حالا که مفری باز شده برای بازگویی ناگفته‌هایی بیست و چند ساله و سی و چند ساله، بگذارید بگوید. کلمه‌ی حق است، هرچند امنیتی‌ها از آن اراده‌ی باطل می‌کنند، که: النجاة فی الصدق.