چکیده : همان روزها که خبر ولایتِ یزید بن معاویة، به مدینه و مکه رسید ناصحان می دانستند که مثل حسین با مثل یزید اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب می دانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمی شود و برای او معترض و جنگجو یکی است و هر دو فتنه گرند... ناچار بزرگان قوم، ابن عباس و ابن زبیر، به نصیحت حسین بن علی می روند اما ناکام برمی گردند.
کلمه- محمد جواد اکبرین:
پیمان دشواری نبود! حسن بن علی و اصحابش به سلطنت معاویة بن ابی سفیان رضایت دادند مشروط بر آنکه حکومت را موروثی نکند و پس از خود، کار انتخاب والی را به مردم بسپارد. اما این پیمان بر «خاندان سلطنت» سخت گران می آید.
همان روزها که خبر ولایتِ یزید بن معاویة، به مدینه و مکه رسید ناصحان می دانستند که مثل حسین با مثل یزید اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب می دانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمی شود و برای او معترض و جنگجو یکی است و هر دو فتنه گرند… ناچار بزرگان قوم، ابن عباس و ابن زبیر، به نصیحت حسین بن علی می روند اما ناکام برمی گردند.
هنوز تا اذان مغرب، اندکی مانده و عبدالله بن عمر، فرزند خلیفه دوم مسلمانان به دیدار حسین بن علی می آید… لابد او هم، چنان بزرگان قوم، نصیحتی دارد؛ این بار اما حسین بن علی با او از تاریخ می گوید؛ قصه مردمی را که به خوشامدِ حاکم جور، سر “يحيي بن زكريا”ی پیامبر را پیشکش بردند و به پناهجویی از ظالم، 70 مظلوم را کشتند و بامداد، در بازارهاي خود نشستند و به خريد و فروش پرداختند انگار هيچ اتفاقی نیفتاده است؛ خرّم و آرام که حاکم جائر، از آنان خشنود شده پناه شان می دهد…
حسین رو به عبدالله می کند و می گوید: خداوند آن جماعتِ پست را مدتی به حال خود وانهاد و عذاب شان نکرد اما سرانجام هنگامه انتقام الهی فرا رسید…
همان ذیقعده ی سال 59 هجری، اما کوفه خبری دیگر بود؛ هزاران “انسان خسته”، نامه ای را امضا می کنند که “سلیمان بن صرد خزاعی” نوشته و خوانده است: «از سلیمان و کوفیان به حسین بن علی!
امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندي را سزاست كه آن حاکم جبّار را از میان برداشت؛ ستمكاری كه حکومت را به ظلم، تصرف كرد و اموال شان را غصب نمود بی آنکه مردم راضي باشند خوبان معترض را به قتل رساند و ناپاكان و اشرار را باقي گذارد و مال خدا را سرمايه دولت ظالمان و سركشان قرار داد… روحش دور باد از رحمت خدا… و اینک ما را امام و پيشوايي جز تو نيست ، بيا به سوي ما که سلام ما بر تو و رحمت و بركات الهي بر پدر بزرگوار تو باد!»
روزگار زیادی نباید می گذشت تا آشکار شود که امضا کنندگان آن نامه ی کوتاه و آن دعوت بلند، “خسته از ظلم” نبودند که “بیمار از ظلم” بودند! خود پرستان، نخست بندگان خدا را برده ی خود می خواهند و چنان به بندشان می کشند که خسته و بی تاب، محتاج جرعه آبی شوند؛ آنگاه بر آنان رحمت می آورند؛ به مرگِ شان می کِشند تا تب را غنیمت شمارند و حاکم مهربان را ثنا گویند که چه مهربان است که جان شان را نمی گیرد؛ همانند قربانی شکنجه ای که کم شدن زجر او را عاشق شکنجه گرش می کند! جهان پلیدی است نه؟!
چند روز صدقه ی سکوت و سکه، کافی بود تا آشکار شود که مردمان نه خسته که بیمارند…
پس نه عجب که وقتی مسلم بن عقیل، خبر آمدن حسین را به کوفه می رساند حکومت، به هلهله کنندگان و میزبانان پرشمار حسین، سکه ی سکوت، صدقه می دهد و آنان را به یک قطره آرامش، امان می دهد و از هزاران قطره خون می ترساند… هلهله ها کم کمَک، پچ پچ می شوند و غوغای قد قامت الصلوةِ مسجدی که به قیام سفیر حسین قامت می بندد به سلام نمی رسد و شب کوفه، برای خوابیدن بیمارانی که به قطره ای دارو دلخوش اند همانقدر آرام می شود که برای سرگردان و بی پناهی به نام مسلم بن عقیل، ناآرام…
و چنین است که ذیحجه ی سال 59 هجری به عید قربان نمی رسد که دعوت کنندگان حسین، سفیر او را به قربانی می برند.