شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» جوجه‌های بهار عربی را آخر پاییز بشماریم

جمعه, ۶ آبان, ۱۳۹۰

چکیده : رفتار خاص ساختار دیکتاتوری، مخالفان را می کشاند به عرصه ای که با اعمالی چون انتقام گیری، میل به تحقیر متقابل و خشونت به اعلی درجه ی آن، در راستای مشابه شدن به همان ساختار قبلی حرکت کنند؛ اگرچه این رفتارها، تا حدّی "عکس العمل"ی به رفتار ساختار دیکتاتوری است، امّا در عین حال، بخشی از این تشابه رفتاری-عملکردی هم به این دلیل است که بستر اجتماعی-فرهنگی مشترکی در حال تولید این نوع رفتارهاست.


کلمه – فرهاد میثمی:

سقوط پی در پی دیکتاتورها در منطقه ی خاورمیانه، موجی از امید، انگیزه و هیجان در میان ملّت های سایر کشورهای تحت ستم این منطقه ایجاد کرده است. امّا نگارنده ی این سطور بر آن است که این جریان بزرگ، شگرف و بسیار تأثیرگذار، از یک سو به صورتی خزنده، دارد به آرامی و به صورتی نامحسوس، صورت مسأله ی ما را عوض می کند. صورت اصلی مسأله، یعنی “استقرار” و مهم تر از آن، “استحکام یافتن” دموکراسی، دارد در سپهر عمومی ملّت های منطقه تبدیل می شود به صورت مسأله ای دیگر: “برانداختن دیکتاتور”؛ صورت مسأله ای که اگر موجب انحراف توجه از آن مسائل اصلی گردد، ممکن است به بازتولید تجربه ی تاریخی اکثر “انقلاب” ها – که میوه ی دموکراسی ندادند – منجر شود. در این مسیر به هیچ روی قصد نگارنده آن نیست تا تقصیری را متوجّه ملّت های به جان آمده از ستم دیکتاتورها گرداند. بلکه هدف آن است تا توجه شود به این که چگونه ساختار دیکتاتوری با نحوه ی عملکرد خود تا آخرین لحظات، دامی برای تکثیر خود در ما، حتی در صورت از بین رفتن خود می نهد. منظور این نیست که این دام آگاهانه پهن می شود؛ ویژگی هایی در ذات فرآیند دیکتاتوری مطلقه هست که با توجه به بستری که در آن جاری بوده، می تواند در بازتولید چنین نتیجه ای مؤثر شود. برآنم که تلاش در راستای شناساندن این دام، بایستی بخشی از حرکت تلاشگران را تشکیل دهد. ا

نزدیک ترین حادثه به ما، کشته شدن معمّر قذّافی، به لحاظ احساسی ممکن است دل خیلی هامان را خنک کرده باشد. امّا از آنجایی که قرار شد صورت مسأله ی اصلی، چیزی ورای مسأله ی ساده ی “حذف دیکتاتور” باشد، می خواهم ببینم اتفاقی که رخ داده در واقع چه ویژگی هایی به همراه داشته است و احتمال بروز چه پدیده هایی را در آینده بیشتر خواهد کرد. آیا این ویژگی ها، از جنس همان پدیده هایی هستند که در آینده به “استحکام” دموکراسی کمک می کنند؟

در طی هشت ماه، با کشته شدن حدود چهل هزار لیبیایی، پیروزی ملّت لیبی – اگر در آن ساختار قبیله ای، اساسا “ملّت لیبی”ای مراحل تکوینش را پیموده باشد- رقم خورده است. بیایید نگذاریم آن عبارت معروف به تحقّق بپیوندد که: “خواندن کشته شدن یک نفر در روزنامه، خواندن درباره ی یک قتل است، امّا خواندن درباره ی کشته شدن 100هزار نفر، خواندن آمار است!” برای تصوّر بهتر از این عدد 40000 کشته در جمعیت حدود 6 میلیون نفری لیبی، می توان با بستن یک تناسب ساده، دریافت که معادل سازی آن برای جمعیت حدود 74میلیونی ایران، می شود چیزی قریب به 500هزار کشته! و از آنجایی که در چنین شرایطی معمولا تعداد مجروحان و آسیب دیدگان و معلولان به جا مانده، در مجموع بیش از کشته شدگان است، می توان حجم عظیم خسارت انسانی واقعه را تصوّر کرد. و اگر اطرافیانی که از این بابت تحت تأثیر قرار می گیرند را هم در نظر بگیریم، از فرزندان بی مادر یا بی پدر شده تا همسران یا پدر و مادران داغدیده، و یا اطرافیان معلول شدگان و …، عمق فاجعه و خسارت انسانی واقع شده بهتر نمود می یابد. به یاد داریم که آمار رسمی شهدای ایران در طی 8سال جنگ با عراق، کمتر از این رقمِ نیم میلیون نفر بود؛ و البته با این وجود کمتر پیش می آید که آدرسی در جایی از این مرز و بوم ذکر شود که نشانی از شهیدی بر کوی و برزن آن نباشد. حالا حادثه ای با وسعت نسبی بیشتری (به نسبت جمعیت) را، نه در طی 8سال، که در طی 8ماه، تصور کنید که اتفاق افتاده.

به این عکس از شهر سرت توجه بفرمایید:

(عذر می خواهم که با وجود تلاش و جست‌و‌جو، نتوانستم منبع اصلی عکس ها را بیایم و نام آن را هم ذکر کنم)



من که در تصویر دقّت کردم، به نظرم آمد که یک تابلوی راهنمایی توقف ممنوع در کناری انگار سالم مانده است! یا به تصویر زیر نگاه کنید:



یا به تراکم پوکه ها در سطح معبر:

 

البته در ارزیابی جنبه های انسانی و مادی این خسارت ها، بایستی توجه کرد به “ما به التّفاوت” خسارات در این وضعیت و آنچه پس از این رخ می دهد، با خسارات در وضعیت تداوم ساختار دیکتاتوری قبلی. من که البته هیچ رقم خودم را صالح به چنین قضاوتی و خصوصاٌ تجویزی در پی آن نمی دانم. امّا نتیجه ی این ارزیابی هر چه که باشد، سؤال اصلی تر این است که برای آینده، قرار است کدام نهادهای موجود یا ارزش های دموکراتیک در بطن جامعه ی لیبی، ضامن “استحکام” دموکراسی آتی باشند؟ گروه هایی که اسلحه به دست گرفته اند، بیشتر جزء کدام بخش جامعه هستند؟ آیا فرهنگ و مناسبات حاکم بر آن اقشار جامعه، عناصر تولید کننده و تداوم بخشنده ی دموکراسی را در خود دارد؟ و آیا می توان گروه های تا بدین حدّ مسلّح را که این همه هم هزینه داده اند، به سادگی از اثرگذاری در مناسبات قدرت آینده برحذر داشت؟ آیا تمکین بر قواعد بازی دموکراتیک از گروه هایی با چنین ویژگی هایی برمی آید؟ و آیا طی چند روز یا هفته و ماه، کسانی و گروه هایی که حلّ منازعه با این حدّ از خشونت را طی این مدّتِ نه چندان کوتاه تمرین کرده اند، به سادگی از ادامه ی همان روش ها روی برخواهند تافت؟ اگر کسی آن قدرت عوامفریبی را داشته باشد که کسانی را در عرصه های جدید پیشِ رو، “حق” و سایرینی را “باطل” بنمایاند و این هنر را هم داشته باشد که این تقسیم بندی ها را با منافع آن گروه های سلاح به دست به نحو نامحسوس یا کم محسوس هم جهت سازد، چه عاملی جلوی تداوم استفاده از زور برای حلّ منازعات را خواهد گرفت؟

امّا از سوی دیگر، “کنش” و عمل ما، در رابطه ای دوسویه با عقایدمان، خود، سازنده و بازتولید کننده ی بخشی از آنی خواهد بود که “می شویم”. رفتار خاص ساختار دیکتاتوری، مخالفان را می کشاند به عرصه ای که با اعمالی چون انتقام گیری، میل به تحقیر متقابل و خشونت به اعلی درجه ی آن، در راستای مشابه شدن به همان ساختار قبلی حرکت کنند؛ اگرچه این رفتارها، تا حدّی “عکس العمل”ی به رفتار ساختار دیکتاتوری است، امّا در عین حال، بخشی از این تشابه رفتاری-عملکردی هم به این دلیل است که بستر اجتماعی-فرهنگی مشترکی در حال تولید این نوع رفتارهاست. گزارش سازمان های بین المللی مدافع و ناظر حقوق بشر و نیز اعتراض آن ها به تجاوزات سازمان یافته، کشتار و شکنجه، همان طور که متوجّه هواداران قذّافی بوده، نیروهای انقلابی را هم مورد انتقاد از همین بابت ها قرار داده است. اخیراٌ هم سازمان دیده بان حقوق بشر از کشف 53جسد هواداران قذّافی در یک گور دسته جمعی خبر داده است. نوع رفتار با قذآفی بعد از دستگیری، و عکس های دسته جمعی مردم با جنازه ی در حال تجزیه ی او، اگر چه اساساٌ حاصل و انعکاس نوع عملکرد و رفتار سبعانه ی ساختار دیکتاتوری قبلی است، اما به هر حال، این را هم در بطن خود دارد که آن “عمل”ِ زاینده ی این “عکس العمل”، دارد خود را بدین نَمَط در آینده هم تکثیر می کند. فضای بعضی از عکس های امروز لیبی، چقدر برای ما آشنا هستند؛ تا حدودی شبیه به این قدیم های خودمان :



بدیهی است که اگر آن زمان، شاه هم به چنگ انقلابیون 57 می افتاد، احتمالا من به جای این عکس، الان عکسی دیگر گذاشته بودم! و البته اگر دید و تجربه ی تاریخی امروزمان را می داشتیم، همان زمان می شد پیش بینی کنیم که با وجود چنین رفتارهایی، تصور آینده ای کم خشونت برای ایران بعید خواهد بود.

منظور من از ذکر موارد فوق و طرح بحث چرخه ی تکثیر خشونت، اصلا این نیست که مردم بنغازی بایستی دست روی دست می گذاشتند و بسیار مبادی آداب، در زمانی که قذّافی پشت دروازه های شهرشان بود، به ترتیب گردن هایشان را مقابل تیغ قتل عام وی خم می کردند. این عوارض، “ندا”هایی هستند که از سوی “کوه جهان” در برابر صدای”فعل” ساختار دیکتاتوری منعکس می شوند. متأسفانه نگارنده به دلیل کمبود دانش و شناخت از وضعیت اجتماعی-تاریخی خاص لیبی یا هر منطقه ی خاص دیگر مشمول بهار عربی، قادر به توصیه ی “ایجابی” یا قضاوت در این باره نیست که آنان باید چه می کردند و چه نمی کردند و این وضعیت ناگزیر بود یا ناگزیر نبود یا … . امّا به هر حال بررسی سیر علّی و معلولی وقایع در نوشتارهای مختلف و انشاءالله متعدد کارشناسان در آینده، شاید “آگاهی” بیشتری تولید کند؛ و آن “آگاهی” شاید بتواند تا حدودی در شطرنج تقابل با این تمایل ذاتی ساختار دیکتاتوری، چنان عوارضی را در موارد تاریخیِ پیش ِ رو، تخفیف دهد یا خنثی سازد و باز هم بیشتر، نخبگان کنشگر را به اهمیّت چاره اندیشی در جهت اتّخاذ روش های مدبّرانه تر توجّه دهد. کار بسیار سختی پیش روی نخبگان منطقه ی خاورمیانه است؛ آنان بایستی تلاشی مضاعف کنند که علاوه بر طی طریق پرفراز و نشیب خویش، عوارض رفتار وحشیانه ی ساختارهای دیکتاتوری را هم با تأمّل و تدبّر مضاعف، پوشش دهند و خنثی سازند و مانع افتادن در تقلید و تکرار چرخه ی توحّشی شوند که ساختار دیکتاتوری خشونتگرا با تمام وجود دوست دارد در تعامل متقابل، در آن ها پدیدآورد. در واقع، لحظه ی پیروزی روحی و ارضای ساختار دیکتاتوری خشونتگرا، آن لحظه ای است که خشونت جاری از وجود خویش را در وجود مخالف خویش منعکس ببیند. این لحظه ی پیروزی فلسفی است، حتّی اگر به قیمت از بین رفتن جسمانی دیکتاتور در آتش شعله های میانه ی آن منجر شود. در این بین، دیکتاتور خشونتگرا با زیرکی، معنای خویش را در جان مخالف خود حلول داده، و خویشتن خویش را تداوم تاریخی بخشیده است.ا

قبایلی که در یمن برای برکناری علی عبدالله صالح، راکت به محل اقامت او شلّیک می کنند، بعد از برکناری او که به نظر می رسد در آینده ای نسبتاٌ نزدیک رخ خواهد داد، همچنان قبیله اند. تجربه ی زیست-جهان قبیله همراه با شاخص های دیگر فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی وقتی ضمناٌ با چنین نحوه ی کنش خشونت باری در طی حرکت همراه می شود، بعید است که چیزی شبیه دموکراسی از دل آن درآید. علی الحساب، اولین اخباری که از لیبی می رسد هم حاکی از آن است که قرار است قانون اساسی بر پایه ی شریعت اسلام نگاشته شود. امّا کدام قرائت از اسلام؟ فعلا به عنوان یک مورد، خبرها حاکی از آن هستند که قانون الزام تک همسری در لیبی قرار است لغو شود و آقایان به راحتی بتوانند به سنّت قبیله ای چندهمسری برگردند! اجازه بدهید فاتحه ی دموکراسی ای که از همان ابتدا با چنین علائمی همراه باشد را پیشاپیش بخوانیم. حرکتی که اولین نشانه های رفتاری اش، نه در راستای بسط حقوق مدنی، که در جهت محدود کردن حقوق نیمی از جمعیّت جامعه، یعنی زنان باشد، به کدامین دموکراسی می خواهد که منتهی شود؟ شنیدن چنین مطالبی البته تصادفی و از سر حادثه نیست. بایستی کسانی در نوشتارهای دیگر به این بپردازند که چه ویژگی هایی در آن جامعه هست، که دارد خود را در این صورت ها پدیدار می کند.

پی گیری خبرهای سایر کشورهای حوزه ی “بهار عربی” هم پیش آگهی خوبی را بازنمی تاباند. در مصر، بعد از حذف دیکتاتور قبلی، اخبار درگیری های مذهبی-فرقه ای میان مسلمانان و مسیحیان قبطی و آتش زده شدن کلیساهای اقلیّت قبطی و کشتارها در آن میان، اخبار نگران کننده ای هستند از بروز ویژگی های درونی مستتر این فصل از بهار عربی. نمی خواهم خودمان را زیاد یا بیش از حدّ تحویل بگیرم، ولی انصافا پختگی چنین جنبش هایی قابل مقایسه با پختگی فرهنگی جنبش سبز مردم ایران نیست که از اصول اساسی مؤکّداٌ مطرح شده ی آن، تعلّق خاطر و حسّاسیّت به حقوق اقلّیّت ها و اقوام است و مورد اعتراض و مهم برای اکثریّت و راهبران همراه و منشور جنبش و بیانیه ها و …، که مثلا چرا اقلیّت اهل سنّت نمی توانند در پایتخت، یک مسجد برای اقامه ی نماز خود داشته باشند. جنبش سبز بدین ترتیب در بطن خود مهم ترین عنصر هسته ای تداوم بخشنده ی مفهوم دموکراسی را دارد رشد می دهد؛ چه، اساسی ترین عنصر مؤثر در این باب، نه “حاکم شدن اکثریّت”، که “رعایت و پایمال نکردن حقوق اقلّیّت” است. وگرنه از صرف حاکم شدن اکثریت، ممکن است هیتلر و موسولینی و … هم در آید.

همچنین ماجرای تجاوز به آن بانوی خبرنگار آن شبکه ی خبری معروف را به صورت گروهی در شب جشن پیروزی بهار عربی، آن هم درست در کنار میدان التحریر قاهره حتما خوانده اید و مصاحبه با او را که از همان شبکه پخش شد لابد دیده اید.


لارا لوگان، خبرنگار برون مرزی سی بی اس، که در میدان تحریر از سوی تجمع‌کنندگان مورد تجاوز قرار گرفت
در حالی که داشت درباره ی جمعیت شادمان از پیروزی انقلاب در تصویر پشت سر خودش صحبت می کرد، ناگهان گروهی از همان شادی کنندگان به تیم تهیه ی خبر آنان حمله ور می شوند و … ؛ در میانه ی آن همه شلوغی! کجای این را می شود با فضای میدان آزادی در آن روز تظاهرات پرشکوه 3میلیونی سکوت مقایسه کرد؟ یا تازه بعد از گذشت ماه ها، جمعیت عظیمی در همان میدان التحریر تظاهرات می کنند و اجرای حاکمیت اسلام را می خواهند؛ در حالی که جامعه ی ما سال هاست که از طرح چنین خواست های کلّی گویانه ای عبور کرده و در مسیر بلوغ بیشتر و توضیح و تبیین دقیق تر معانی این گونه شعارها، به جنبش سبز رسیده است. و البته طی این فرآیند، همچنان در حال بالغ تر شدن و کامل تر شدن است.ا

وقتی خبر کشته شدن ده ها و صدها نفره ی هر روزه ی مردم در سوریه را می خوانیم، تا آنجا که بر طبق گزارش سازمان ملل متّحد، تعداد آنان بر 3000 تن بالغ می شود، و باز هم هر روز مردم همچنان می آیند و همچنان کشته می شوند، واکنش اولیه شاید تحسین ایستادگی آنان باشد؛ تا آنجا که به قول دوست گرانقدری، انگار بعضی ها بین ما غصّه مان می شود و احساس خجالت به ما دست می دهد که ما چرا در جنبش سبز به نسبت این ها این قدر کم کشته دادیم! امّا من فکر می کنم از جامعه ای که این قدر آسان و در این حجم کشته می دهد باید ترسید. من از جامعه ای که جان انسان در آن تا بدین پایه ارزان محاسبه شود می ترسم. و باز، به پختگی و درایت راهبران همراه و جامعه ی تشکیل دهنده ی جنبش سبز بیشتر واقف می شوم و احترام می گذارم، که تعداد دورقمی کشته ها را، به حق، چه ضایعه ی بزرگی حس کردند و از هیچ تلاشی برای متوقّف کردن آن فرآیند فروگذار نکردند. جامعه ای که در آن، ارزش جان انسان آن قدری باشد که بدین سان آسان بتوان از کرور آن گذشت، آن جامعه حدّاقل در کوتاه مدّت آماده ی تولید ارزش های نگاه دارنده ی دموکراسی – که اساساٌ از ارزش انسان سرچشمه می گیرند- نیست. یاد جمله ی آن کنشگر جوان جنبش آتپور صربستان می افتم، آن گاه که در پاسخ به سؤال خبرنگار که: “رمز پیروزی جنبش مدنی شما بر دیکتاتوری میلوشویچ چه بود؟ چه شد که شما توانستید بر آنان پیروز شوید؟” بعد از اندکی مکث جواب داد: ” … فکر می کنم … ما نهایتاٌ پیروز شدیم … چون … ما بیش تر از آن ها “زندگی” را دوست داشتیم.”